آغاز در نهايت

بال هاي آگاهي من
اقتدار پروازم ، در وسعت بلا ، در هواي طوفاني عشق تو شكست.
و باران چشم هايم را به آسمان و به دريا و به روح سبز جنگل ، سپرد.
اكنون در سينه خسته من ، جوانه هاي تمنا شكفته است.
باور نمي كردم كه در نهايت مي توان آغاز شد.
راستي اي التهاب دل انگيز !
با دل هاي شكسته و اشك هاي سرشار چه مي كني؟
چقدر مهربان به من آموختي كه پلاس كهنه رنج ها را راحت بپوشم
و راحتي را از شاخه هاي رنج هاي صميمي بچينم
وخشنودي را با زبان درد مزمزه كنم و راه بيفتم
در جنگل محبت تو ، زشتي ها و رنج ها ، زيبا روييده اند
در آسمان عنايت تو ، پرنده هاي عاجز ، به معراج اقتدار رفته اند
در درياي طوفاني فيض ، راستي چقدر آرامش گسترانيده اند
آيا در اين ضيافت سرشار
مرا تنها و خالي مي گذاري ؟
عین صاد
نیمه شعبان ۱۹/۱۲/۶۸