تبليغاتX
میم . ب . مهاجر - چشمه جاری

  

آغاز در نهايت

 

بال هاي آگاهي من

اقتدار پروازم ، در وسعت بلا ، در هواي طوفاني عشق تو شكست.

و باران چشم هايم را به آسمان و به دريا و به روح سبز جنگل ، سپرد.

اكنون در سينه خسته من ، جوانه هاي تمنا شكفته است.

باور نمي كردم كه در نهايت مي توان آغاز شد.

راستي اي التهاب دل انگيز !

با دل هاي شكسته و اشك هاي سرشار چه مي كني؟

چقدر مهربان به من آموختي كه پلاس كهنه رنج ها را راحت بپوشم

و راحتي را از شاخه هاي رنج هاي صميمي بچينم

وخشنودي را با زبان درد مزمزه كنم و راه بيفتم

در جنگل محبت تو ، زشتي ها و رنج ها ، زيبا روييده اند

در آسمان عنايت تو ، پرنده هاي عاجز ، به معراج اقتدار رفته اند

در درياي طوفاني فيض ، راستي چقدر آرامش گسترانيده اند

آيا در اين ضيافت سرشار

مرا تنها و خالي مي گذاري ؟

عین صاد

 نیمه شعبان  ۱۹/۱۲/۶۸

 

 

+ دوشنبه 9 اردیبهشت1387 23:28 میم . ب . مهاجر |