از دست ميدهيم لحظه به لحظه مجال را
گم كردهايم ماضي و فردا و حال را
امسال هم شبيهِ تماميِّ سالها
حس ميكنيم زمزمههاي زوال را
تقديم ساحتِ تكيدهيِ تقويم ميدهيم
امشب هزار و سيصد و اندي ملال را
يك عمر وصف روي تو كرديم و عاقبت
از ياد ميبريم نمنمك آن خط و خال را
نذر تو بود شور و حال جوانيِّمان ولي
اسراف ميكنيم لاجرم اين شور و حال را
همسايهها پس از تو به غيبت نشستهاند
خواباند گرچه چرخ زمان، قيل و قال را
تا كي خسوف چشم تو دُردانه، ماههاست
رؤيت نكردهايم روشنِ ماهِ هلال را
بعد از تو راه و رسم قبيله ز ياد رفت
از بيخ كندهاند ريشهيِ رسم و روال را
گفتيم ميرسي برسانيِّمان؛ دريغ !
فرجامِ تلخِ اين همه محصولِ كال را
ممكن اگر نبود حادثه در پيشگاه عقل
داديم دوش عشق باور امر محال را
اما هنوز از تو چه پنهان كه ساده نيست
هي پاك كرد صورت سخت سوال را
هي سوخت در تبِ تو و هي ساخت با غمت
پروانهاي كه از تو گرفت اين دو بال را
با اين همه اگرچه پُريم از هجوم مرگ
تا گور ميبريم باور اين احتمال را
روزيِّ ما اگر چه كه يك روز با تو است
از كاسبان مگير لذّتِ رزق حلال را
ساعت دوباره رأسِ تفاُّل به غيب شد
اين بار ميزنيم به نام تو فال را
اينبار هم به شوق آمدنت صبح سال نو
تحويل ميدهيم لحظهي تحويل سال را
29 اسفند 86