تبليغاتX
میم . ب . مهاجر - اعترافیه

 

هرچند مثنوي و غزل كم نداشتم 

گشتم ولي به سوگ محرم نداشتم

جز مرکب عروضی و تنپوش واژه ها

رهتوشه ی سفر ... نه! ... فراهم نداشتم

مي خواستم حماسه‌سرايي كنم، نشد 

حتي نشاني از دل رستم نداشتم

پر بود دفترم ز غزل هاي نيمه‌جان

يك بيت، جاودانه و محكم نداشتم

آری اگر چه شعر پر از غم محال نيست

لعنت به من كه عرضه‌ي غم هم نداشتم

خشکیده باد چشمه ی طبعم که تا کنون

در کام، داغ چشمه ی زمزم نداشتم

اي كاش خادمِ شعراي تو مي‌شدم

كاري به كار عالم و آدم نداشتم

من عهد می کنم که دگر ... ای خیال خام!

تا حال یک وفای مسلم نداشتم

شرمنده ام و گردنم از مو ظريف‌تر

هرچند گوش اسمع و افهم نداشتم

اما هنوز کنج دلم یک بهانه هست

عیبم مکن که عزم مصمم نداشتم!

 استاد شاعران جهان، بعد کربلا

دیگر نشان شعر مجسم نداشتم

 

جمعه 28 دي 86

تاسوعا

 

 

+ سه شنبه 2 بهمن1386 13:43 میم . ب . مهاجر |