هرچند مثنوي و غزل كم نداشتم
گشتم ولي به سوگ محرم نداشتم
جز مرکب عروضی و تنپوش واژه ها
رهتوشه ی سفر ... نه! ... فراهم نداشتم
مي خواستم حماسهسرايي كنم، نشد
حتي نشاني از دل رستم نداشتم
پر بود دفترم ز غزل هاي نيمهجان
يك بيت، جاودانه و محكم نداشتم
آری اگر چه شعر پر از غم محال نيست
لعنت به من كه عرضهي غم هم نداشتم
خشکیده باد چشمه ی طبعم که تا کنون
در کام، داغ چشمه ی زمزم نداشتم
اي كاش خادمِ شعراي تو ميشدم
كاري به كار عالم و آدم نداشتم
من عهد می کنم که دگر ... ای خیال خام!
تا حال یک وفای مسلم نداشتم
شرمنده ام و گردنم از مو ظريفتر
هرچند گوش اسمع و افهم نداشتم
اما هنوز کنج دلم یک بهانه هست
دیگر نشان شعر مجسم نداشتم
جمعه 28 دي 86
تاسوعا