ماتم گرفته ام. امشب وضعیت سفید تمام می شود. از فردا دیگر بهانه ای برای زود برگشتن به خانه 45متری ندارم. باید به سنت مالوف پیاده روی شبانه برگردم و تنها با خاطره"آن"های سرشار سریال، قدم بزنم و به یاد بیاورم که چطور بعضی حرکات و سکنات "امیر" آنچنان به وجدم می آورد که خانه خالی را روی سرم می گذاشتم و خودم را به در و دیوار می کوبیدم!
از اول هم برایم قابل پیش بینی بود که "هادی مقدم دوست" چه آشی برایمان پخته. ( البته حرف در باره شم زیبایی شناسی و قدرت خلاقه جناب حمید نعمت الله فرصت درخور دیگری می طلبد) اما هادی خودش آنقدر کاراکتر است که اگر "امیر گلکار" غیر از این می شد به ظرافت هنری و سلامت صنفی اش، شک می کردم. این موضوع سر همان کارِ کوچولوی مشترک چند سال پیشمان برایم اثبات شده بود. آن شب هم که دعوتش کردم خانه 45 متری تا شام و سریال و ملاقات کاری با امیر مهدی پوروزیری و محمدرضا شفاه را یکجا سِرو کنیم؛ گفتم که امیرِ سریال یکجورایی کُپ خودش شده، کُپ خود 40 ساله اش!
خیلی وقت بود دلم می خواست یک پست مفصل درباره وضعیت سفید بنویسم. راستش را بخواهید از همان قسمت اول تصمیم داشتم حسابی تبلیغش را بکنم تا دوستان خوش ذوق و ظریف طبع، از دستش ندهند اما فرصت نشد ... شد ولی دست و دلم به نوشتن نرفت، یعنی با خودم گفتم، بی خیال تبلیغ. بگذار هرکس با هرچی حال می کند ... اما حالا که رسیدیم به خط پایان ....
بگذریم ... با ماتممان چه کنیم ؟! ... با وضعیت قرمزمان؟ ...
دیدید سربازان دشمن ریختند توی باغ و شیرین ِ خیال امیر را جلوی چشمانش بستند به رگبار؟! .... سکوت ...



بامداد سه شنبه، اول آذر 90