تبليغاتX
میم . ب . مهاجر

 

_  بیست و دو خرداد بود. روز انتخابات. پياده مي رفتم توي خيابان جمهوري به سمت تقاطع كارگر. خلوت بود. همه رفته بودند راي بدهند! ده٬ بیست قدم جلوتر مردي داشت از عرض خيابان رد مي شد. يك كيف دستش بود. قبل از عبور دست كرد داخل كيف و چيزي ازش بيرون آورد و داد به يه رهگذر. بعد موتور سواري رو متوقف كرد و به اونم از همون چيز داخل كيفش داد و بعد رفت اون طرف خيابان. موتور سوار هنوز ايستاده بود كه رسيدم نزديكش. چيز ياد شده cd بود. cd تبليغاتي ميرحسين! متعجبانه از موتوري پرسيدم cd چيه ؟! تا منو ديد جا خورد و cd رو هل داد تو كيف كمريش و گفت هيچي! تو همين حين موبايل تو جيبم رفت رو ويبره. راه افتادم تا به تلفنم جواب بدم كه ديدم موتوري به سرعت عرض خيابون رو رد كرد و رسيد به توزيع كننده كه حالا داشت به سه نفري كه تو ايستگاه اتوبوس نشسته بودن، cd مي داد. يه چيزايي بهش گفت و با دست منو نشون داد كه داشتم با گوشي صحبت مي كردم. توزيع كننده جلدي پريد ترك موتور و  دبرو كه رفتي !

_ فرداي انتخابات خيابان وليعصر محل درگيري بود و استفاده از حمل و نقل عمومي و خصوصي عاقلانه به نظر نمي رسيد. از خدا خواسته و طبق عادت هميشگي خيابان وليعصرو از سر نيايش پياده راه افتادم به مقصد سه راه جمهوري. هرچند تو اون اوضاع اين راهكار عاقلانه كه نبود هيچ نوعی ديوانگي بود اما ديدن صحنه هاي موجود در خيابان جداي از ارضاي حس كنجكاوي بدرد آينده كاري ام مي خورد. هنوز مونده بود تا پارك ساعي. از يه نقطه بحراني خيابان تازه عبور كرده و به منطقه خلوتي رسيده بودم. از مقابل سه جوون سبزآلود عبور كردم كه مشغول بستن سر و صورت و تعويض لباساشون با هم بودند! يكي از سه نفر ساعد دست راستش رو گچ گرفته بود با توري سبز و البته چند لكه خون زير توري و روي گچ. رد شدم. ده قدمي نشده بود كه صداي شكستن شيشه اومد. دو نفر از اون سه نفر با چند قلوه سنگ و پاره آجر به بانك اون طرف خيابان حمله كرده بودند. شيشه بانك تا حدودي مقاومت مي كرد اما دو جوون سبزآلود به ذخيره لجستيكشون رجوع و پاره آجر هاي بزرگتري انتخاب كردند. يكيشون با قدرت تمام پاره آجر رو پرت و شيشه بزرگ بانك رو شكست. با همون دست گچ گرفته!

_ نمي دونم چرا فكر مي كردم نبايد براي من اتفاقي بيافته. به جاي سنگ و چوب و دستمال سبز كيف دانشجويي دستم بود و البته اتفاقن قيافه تابلويي كه شبيه بسيجي ها باشه هم نداشتم. پس قاعدتن براي چنين كسي كه خيلي عادي داره پياده رو رو گز مي كنه از هر دو طرف مشكلي پيش نمياد كه اومد! اونم باتوم پليس. سه چهار روزي بيشتر اثرش رو بازو و كمرم نموند اما تا همين اواخر چهره مامور ضارب مدام جلو چشم بود. طفلك... يكي ديگه تو بازي جر زده بود بجاش يكي ديگه نقش آدم بده رو بازي مي كرد!

_ بازم به سرم زده بود وليعصر بحران زده رو سياحت كنم. پياده. وسطاي مسير ونك و توانير سر يه كوچه حدود صد نفري داشتن آتيش بازي مي كردن. دختر و پسر. توي كوچه مشرف به گردهمايي مربوطه هم عده معدودي از همسايه ها دلسوزانه نوباوه هاشون رو تماشا مي كردن. وسط معركه چند نفر قلچماق سر و صورت پوشيده هر از گاهي يه تابلو راهنمايي رانندگي يا صندوق صدقه رو از بيخ مي كندن و ميون هلهله جمع مي زدن زمين و بعد با افتخار نعره مي كشيدن عين صحنه اي كه گلادياتورا تو كلوزيوم تماشاچيارو به وجد مياوردن. بعضي وقتا يكي از اون وسط جدا مي شد و ميومد تو كوچه و رو به دخترايي كه از پنجره ها شون تماشاچي بودن فرياد مي زد و امكانات لجستيك طلب مي كرد. بعضي وقتام طلبه نيروي تازه نفس مي شد! كنار من ـ سر كوچه ـ پسر جووني بود كه داشت با موبايلش از صحنه فيلم مي گرفت. دخترجووني هم هر از گاهي از قائله جدا مي شد و نفس نفس زنان ميومد پيش پسره، دل و قلوه و بعد مي رفت قاطي بقيه. يه موتوري از همه جا بي خبر از راه رسيد. ريش داشت. يكي داد زد بسيجي. سي چهل نفري ريختن سرش تا مي خورد٬ زدنش. اونقدر كه خون بالا بياره. كاسكتشو گلادياتورا وسط معركه زدن زمين. موتورشو هم. شور و حالي به پا شده بود. معلوم نشد كجا بردنش. دختره نفس نفس زنان در حالي كه داشت روسري شو دوباره مي كشيد رو سرش اومد پيش پسره. گفت آخيش زدمش. يه لگد زدم بهش كثافتو. پسره هميونطور كه داشت با موبايلش ور مي رفت گفت خيل خب بسه بريم. دختره گوشش بدهكار نبود. نفس تازه كرد و دوباره رفت قاطي گلادياتورا !

_ حيف بود نماز جمعه به اين جالبي رو از دست بدم. خستگي سفر كاري رو بي خيال شدم و مستقيم از فرودگاه رفتم دانشگاه. ديدن "نمازجمعه اولي ها" بامزه بود. البته بيشترشون به خيال اينكه نماز ظهر جمعه دقيقن ظهر جمعه شروع مي شه دير رسيده بودن و داخل صحن اصلي جا نشدن. كنار محل اصلي تو محوطه زير آفتاب يه جايي برا نشستن پيدا شد. بغل دستيا بيشتر سبزآلود بودن. قياقه هايي كه تا عمر دارم حضورشون رو تو نماز جمعه فراموش نمي كنم. بعييده خودشونم فراموش كنن! سخنراني پيش از خطبه ها كلافه شون كرده بود. فكر مي كردن كه يه جور وقت تلف كردن عمديه. از يه جايي به بعد شروع كردن به شعار دادن و سر و صدا كردن تا شايد سخنران رو منصرف كنند. يا حسين مير حسين، برادر شهيدم راي تو پس مي گيرم، خميني كجايي موسوي تنها شده، مرگ بر روسيه، مرگ بر چين. یه بارم ندا اومد که اشکاور زدن. در عرض چند ثانیه نماز جمعه محوطه دانشگاه تهران به قهوه خونه بدل شد. دود سیگار بود که از هر سبزی بلند شده بود. دور و بر ما هم بازار نذر و نیاز "کاپیتان بلک" داغ بود. این یعنی اینکه نمازگزاران وحدت بخش از قبل فکر همه چی رو کرده بودن و محض احتیاط! سیگاراشونو با خودشون آورده بودن. قبلنا هروقت قرار بود آقاي هاشمي خطيب جمعه باشه، همين كه ميومد نمازگزارا شعار مي دادن: "خامنه اي زنده باد، هاشمي پاينده باد" اما ايندفه مشتری های همیشگی نماز جمعه به جاش گفتن: خوني كه در رگ ماست هديه به رهبر ماست٬ سبزیام كه داخل جاشون نشده بود و تو محوطه دور و بر ما بودن شروع كردن به شعار دادن : "موسوی زنده باد٬ هاشمی پاینده باد" ! صداي خودشون باعث مي شد كه صداي خطيب رو نشنون. يهو يكي داد زد: بلندگو بلندگو! منظورش اين بود كه بلندگو ها عمدن قطع شده كه صداي آقاي هاشمي به طرفداران موسوي نرسه! جمعيت يهو فرياد زد بلندگو بلندگو. مدام تكرار كردن اما نتيجه اي نداد. تا اينكه چند نفري هيس هيس كردن. همه كه ساكت شدن صدا به خوبي شنيده مي شد. يكي از ليدرا براي اينكه كم نياورده باشه فرياد زد: دوستان ساكت باشن كه همين يه ذره صدا رو هم بشنويم! خطبه ها كه تموم شد خيلي از سبزيا رفتن، هر چند كه بعضياشون آموزش نماز جمعه هم ديده بودن! اونام كه موندن بيشترشون حوصله نماز عصرو ديگه نداشتن.

 

***

_ هفته قبل پروزامون به سمت ياسوج لغو شده بود. اين هفته بليط شيراز رو گرفتيم كه نزديك ياسوجه. تا پاي پله هاي هواپيما رفتيم اما برگشت خورديم. يكي از خدمه فرودگاه گفت نقص فنيه، حل ميشه. حل شد. نيم ساعت بعد حل شد. پرواز كرديم. همون موقعي كه هواپيماي كاسپين پرواز كرده بود.

احسان مي گفت چيزي ازشون باقي نمونده بود جز تيكه پاره هايي كه به اندازه يه كف دست هم نميشدن؛ مثل انگشت يه بچه چهار٬ پنج ساله كه از لاك قرمز ناخنش مي شد فهميد دختر بوده .

احسان مي گفت سر جمع تيكه پاره ها پشت يه آمبولانس و يه وانت جاشد. احسان نشسته بود پشت وانت. روي بقاياي كشته شده ها مشمع انداخته بودن. مي گفت باد زد و مشمع رو بلند كرد. مي گفت طاق باز رو به آسمون خوابيده بود روي مشمع ... روي تيكه پاره ها ...

گفتم هيچ بعييد نبود كه تو بشي نگهبان تيكه پاره هاي من ...

 

به نظرم اين حديث ايهام جالبي داره:

اگر مردم از رحمت خدا به مسافر آگاه بودند، بار سفر مي بستند.    پيامبر اكرم (ص)   

 

 

+ یکشنبه 28 تیر1388 18:45 میم . ب . مهاجر |

 

 

به قول دوستی این غزل حرام شد و به قول خودم شهید! حالا کار اغتشاش گران بود یا امنیتی ها نمی دانم. علی ای حال با تاسی به عبارت مالوف "یاد امام و شهدا که دل می برد تا به کجا" می شود باز هم مرورش کنیم: 

 

 

ضرب الاجل

 

حالا که عاشق کرده ای قلب غزل ها را

 

حتی مسلمان کرده ای لات و هبل ها را

 

حالا که باب استخاره سوره نحل است

 

برگرد و با ما بگذران ماه عسل ها را

 

بیش از هزار و چارصد سال است می خوانیم

 

نشنیده ای حی علی خیر العمل ها را ؟

 

بعد از تو هی افسانه و اسطوره زاییدند

 

کی می بُری آقا دماغ این دغل ها را ؟

 

کی می رسی تا این علف ها زیر پاهامان ...

 

شرمنده ام گستاخی ضرب المثل ها را  !  *

 

ما کاسه های صبرمان هم جنسشان چینی ست

 

آتشفشانی شو بلرزان این گسل ها را

 

***


آقا غروب جمعه مرگ ماست اما کاش

 

پایان ندبه بشکنی ضرب الاجل ها را

 

 

_______________________________

*  اصلا چه حاجت لشگر کور و کچل ها را !

 

سه شنبه 29/2/88

تا جمعه 1/3/88

 

 

+ چهارشنبه 3 تیر1388 14:50 میم . ب . مهاجر |