تقدیم به همون!
يك روز، شبِ هبوط را ميشكنم
سنگينيِ اين سكوت را ميشكنم
من در سفرم، بدون فتواي كسي
اين ركعتِ بيقنوت را ميشكنم
87/2/24
دارم نفس نفس به تو نزديك ميشوم
با طعم تند عطر تو تحريك ميشوم
مي پوشم اين لباس سراسر سپيد را
باور نمي كنم چقَدَر شيك ميشوم ؟!
انگار عاشق توام روز وصل هم
با تو درون حجلهي تاريك ميشوم
باور نميكنم من و تو، ما نبودهايم
من باعث جدايي و تفكيك ميشوم
دست خودم كه نيست كه با قلب عاشقم
دائم دچار سكتهي تشكيك ميشوم !
15/2/87
پينوشت:
نفسهاي انسان، گامهاييست كه به سوي مرگ برميدارد.
آغاز در نهايت

بال هاي آگاهي من
اقتدار پروازم ، در وسعت بلا ، در هواي طوفاني عشق تو شكست.
و باران چشم هايم را به آسمان و به دريا و به روح سبز جنگل ، سپرد.
اكنون در سينه خسته من ، جوانه هاي تمنا شكفته است.
باور نمي كردم كه در نهايت مي توان آغاز شد.
راستي اي التهاب دل انگيز !
با دل هاي شكسته و اشك هاي سرشار چه مي كني؟
چقدر مهربان به من آموختي كه پلاس كهنه رنج ها را راحت بپوشم
و راحتي را از شاخه هاي رنج هاي صميمي بچينم
وخشنودي را با زبان درد مزمزه كنم و راه بيفتم
در جنگل محبت تو ، زشتي ها و رنج ها ، زيبا روييده اند
در آسمان عنايت تو ، پرنده هاي عاجز ، به معراج اقتدار رفته اند
در درياي طوفاني فيض ، راستي چقدر آرامش گسترانيده اند
آيا در اين ضيافت سرشار
مرا تنها و خالي مي گذاري ؟
عین صاد
نیمه شعبان ۱۹/۱۲/۶۸
تقدیم به همون!
با رفتنت تمام دلم ناگزير رفت
آزاده بود، از تو چه پنهان اسير رفت
رقصيد روي ريل قطار نبودنت
بيهاي و هوي و ساده ولي بينظير رفت
تو رفتي و پس از تو تماميِّ ايستگاه
همراه كاروان غبار كوير رفت
آن روز نبض حادثه افتاد روي ريل
وقتي كه ردّپاي تو از اين مسير رفت
خوابيد فصل كوچ تو تقويم جيبيام
آبان و دي نيامده، خرداد و تير رفت
مهتاب بعد رفتن تو پشت ابر ماند
يلدا چه زود آمد و بي تو چه دير رفت
اسفند 86
و جمعه 16/1/87