کتمان نمی کنم که غزل را نکشته ام
فرزند پاک شیخ اجل را نکشته ام
آری قبول! شاعرکی قاتلم ... ولی
در خود به غیر لات و هُبَل را نکشته ام
در وزن و قافیه، کَمَکی لَنگ می زنم
اما خیالِ شاعرِ شَل را نکشته ام
باید که دور باشم از این درس و مدرسه
تا ناظم فعول و فَعَل را نکشته ام
دزدیست شاعری به سیاق قرون قبل
لعنت به من که دزد دغل را نکشته ام
با آنکه نیش خورده ام از دیگران ولی
زنبورهای زهر عسل را نکشته ام
حالا برای روشنی بحث، یک مثال
( شکر خدا که ذوق مَثَل را نکشته ام! )
" تا شام نیلگون ابد صبر می کنم
وقتی چراغ صبح ازل را نکشته ام "
این بیت، شاهد همه ی شعرهای من
گفتم که پاسبان مَحَل را نکشته ام
حالا شما و شاعر شرّ و طناب دار
تا خویش ریشه های دُمَل را نکشته ام
شنبه 17/9/86