اگه زیارت امام رضا علیه السلام، حج فقراست..

زیارت مزار شهدا هم، زیارت کربلای فقراست..

 

 

پی نوشت:

فقر انواعی داره..

فقرترین فقرها، فقر سعادته ..

 

--------------------------------------

ظاهرن شبکه افق روز اربعین بازهم "... و دیگر هیچ نبود" پخش می کنه.

 

 

+ نوشته شده در جمعه 21 آذر1393ساعت 17:27 توسط میم . ب . مهاجر |

از قطعه سپید مستقیم آمدم میدان انقلاب. تنها فرصتی بود که لابلای مشغله های این روزها می توانستم بروم سینما. فیلم ساکن طبقه وسط. فقط و فقط بخاطر اینکه تا از دست نرفته و همین سینماهای کهنه دور میدان انقلاب هم از پرده نکشیدنش پایین ببینمش. فیلم شهاب حسینی را نمی گویم! می دانستم فیلم خوبی نیست؛ مرتضی علی عباس میرزایی را می گویم. دوست داشتم حتمن دوست بنفشمان را روی پرده ببینم. (این بنفش که گفتم از بُعد سیاسی نبود، از بُعد ابعاد بود :) مرتضی علی علاوه بر اینکه در تدوین فیلم همکاری کرده، یک رُل کوچولو هم در نقش رستم بازی کرده است.

بلیط را که گرفتم تا شروع فیلم ساعتی وقت بود. هوس آش نیکوصفت زد به سرم. بخصوص اینکه از زمان جابجایی محل مغازه، فرصت نشده بود در جای جدید خدمت نیکوصفت برسیم. مغازه جدید شیک تر شده و به شدت شلوغ تر و با صف بیشتر . توی آن شلوغی داشتم آش نیکوصفت می خوردم که یکی از مشتری ها به سختی خودش را از صف بیرون کشید. آشش را گذاشت روی میز ما تا یک جای خالی برای خودش پیدا کند و بی مقدمه گفت ما بخاطر شما کم مانده بود کتک بخوریم! گفتم جانم؟! گفت بخاطر فیلم شما ! جوانی بود با چهره ای موجه. زود حدس زدم و حدسم درست آب در آمد. از اکران کنندگان عمار بود در شهر ورامین. همینطور سرپا تکمیل کرد که توی مسجدشان لکه را اکران کرده و شبانه عده ای آمده اند و با سنگ و چوب از خجالت در و پنجره های خانه خدا در آمده اند!  گفتم عجب! یعنی تا این حد ؟! و پرسیدم خبرش را دادی دبیرخانه عمار کار کند ؟" ظاهرن اطلاع داده بود و چند عکس هم از خرابی ها فرستاده بود اما خبررسانی نشده بود. گفتم واقعن اوضاع برعکس شده! خودت گه چیزی نشدی؟ گفت نه موقع شبیخون به مسجد آنجا نبوده. بعد اضافه کرد البته یک بار (گمانم سال 88 را می گفت) به دلیل ریش، با انگشت نشانش داده اند که ای مزدور خامنه ای و کتکش زده اند. گفتم نوش جانت، این یک قلم که ثواب خاصه داشته!

از دوست اکران کننده عماری ورامینی با خداقوت تکریم کردم و راهی سینما شدم. طبق انتظار فیلم ساکن طبقه وسط فیلم خوبی نبود. تحمل کردم تا صحنه مرتضی علی که حدود یک سوم آخر فیلم بود سر برسد. انصافن رفیقمان به طرز بامزه و هیجان انگیزی خوش درخشید. اگر بخاطر تجربه تاریخی دیدن ابعاد مرتضی علی بر پهنه پرده سینما نبود احتمالن به دیدن فیلم نمی رفتم. لازم به ذکر است یک بار به مرتضی علی گفتم دوست دارم روزی در یکی از فیلم هایم صحنه ای را بازی کند که بازسازی آداپته شده یک صحنه زیبا از یک فیلم جنگی وطنی است.

فیلم شهاب حسینی که بیشتر شبیه یک فیلم شخصی و "درون ذهنمانی" بود اما یک پایان غافلگیرکننده داشت. قهرمان انتلکت عاصی در پی جاودانگی بعد از کلی تفلسف و پُک و دود و دیالوگ با کمی چاشنی تنوع گریم، سرآخر جام شوکران را می نوشد و به دیار فانی! بهشت طور می رود و آنجا به عنوان حسن ختام ازلی ابدی خود با همان دختری مواجه می شود که عشق گمشده دوران نوجوانی اش بود. نکته جالب این فرود آرامش برانگیز و رویایی قصه، بازیگر آن است: همسر واقعی آقای بازیگر کارگردان.

به نظرم آمد در این فیلم نخ نمای روشنفکر زده ( مابه ازاء تصویری چیزی شبیه به شکرک زده ) حوصله سربر، به غیر از بخش بامزه مرتضی علی آن، این فینال به شدت شخصی البته خلاقیت نمکین خانوادگی خوبی داشت و من این برخورد شخصی مختصر را حق محفوظ و مختصر فیلمساز می دانم و از دیدن این پایان بندی کمی خوشم آمد.

این بود وقایع نگاری ما از موضوع آخر هفته خود را چگونه گذراندید.

 

+ نوشته شده در شنبه 15 آذر1393ساعت 13:10 توسط میم . ب . مهاجر |

شب تاسوعا بود. هیئت که تمام شد همراه خواهر و همسر خواهر راه افتادیم طرف منزل. وارد نیمه شب شده بودیم. اولین ماشینی که نگه داشت تاکسی پیکان کهنه ای بود. از آن ها که نوار نارنجی روی کاپوتشان دارند. هنوز مسیری نرفته بودیم که پرسیدم آیا مسیرش به مسیر دوم یا سوم ما می خورد؟ راننده که پیرمردی با مو و محاسن سفید بود گفت بله تا مسیر آخر ما را می برد. لباس مشکی نداشت. پیرهنی کرم رنگ پوشیده بود که انگار تازه از روی بند رخت برداشته باشند. کمی چروک بود اما تمیز. مقداری زیادی از راه را که رفتیم ناگهان زد روی ترمز، بعد کمی دنده عقب گرفت و پیاده شد. ما هم داشتیم با تعجب جلو را نگاه می کردیم. تصادفی نشده بود! مقابل نور چراغ ماشینش خم شد و چیزی را با دستانش بالا آورد. یک گربه مرده!

از دم گربه گرفته بود. سر گربه خونین به نظر می رسید. پیرمرد آمد جلو و گربه را انداخت روی کاپوت ماشینش؛ درست مقابل شیشه راننده! همسر خواهر با تعجب به من نگاه کرد: چیکار میکنه ؟! من که سابقه مسافرکش های نیمه شبی در پرونده ام  ثبت شده و همیشه برایم جالب بوده سری تکان دادم که بگذار ببینیم بعدش چه می شود. پیرمرد نشست پشت رول. مدام با خودش تکرار می کرد: الحمدلله ما نزدیم! دیگران زده اند! و راه افتاد. ما هم سکوت. مقداری که رفت و یک پیچ را که رد کرد به سطل زباله بزرگ شهرداری رسیدیم. پیاده شد و گربه جان سپرده را از همان دم بلند کرد و فرستاد کف سطل.

تا برسیم سر کوچه اصلی، هیچ مسافر دیگری برای صندلی جلو به تورش نخورد. رسیدیم. کرایه را گرفتم بیخ گوشش که ممنون پیاده می شویم. گفت می روید داخل؟ از آنجایی که کوچه مذکور تاکسی خور هم بود و من هم میهمان داشتم گفتم بله. پیچید. رسیدیم به نقطه توقف بعدی. دوباره کرایه را با کمی اضافه گرفتم سمتش. گفت مستقیم یا راست؟ گفتم راهی نیست، خودمان می رویم. گفت بفرمایید می برم. با خودم گفتم نصف شبی گیر داده تا ته جیب ما را دربیاورد! دوباره پرسید. گفتم راست، سمت میدان بروجردی و اضافه کردم زحمتتان می شود. گفت چه اشکالی دارد، یک سلامی هم به آقای بروجردی می دهیم و راه افتاد. دوباره دست بردم  داخل جیب و براساس محاسبات مسیر برای سه نفر، 12 هزار تومان آماده کردم. نرسیده به میدان دیگر رسمن رسیدیم سر کوچه خودمان. گفتم نگه دارد و با خودم فکر کردم الان میگوید تا اینجا که آوردمتان یکسره برویم جلوی در خانه عین تاکسی دربست. خوشبختانه این بار کوتاه آمد و نگه داشت. پول را گرفتم سمتش. خیلی ساده برگشت گفت. شب عزاداری، صلواتیه..

خوب شد لاقل خواهر موقع پیاده شدن، غذای نذری هیئت را من باب تشکر تقدیمش کرد..

 

+ نوشته شده در شنبه 24 آبان1393ساعت 15:29 توسط میم . ب . مهاجر |

شب آخر مجلس است و متعلق است به حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها. برادر خادمعلی روضه را گرم کرده بود که حاج محمدعبدلله قنبری مداح ثابت هیئت هنر از راه رسید. داشتم بین مخزن الاشعارم دنبال شعر مناسبی برای امشب میگشتم. نه این که از قبل انتخاب نمی کنم بلکه معمولن تا لحظه آخر و قبل از قرار گرفتن پشت میکروفن همچنان نمی دانم کدام شعر از کدام شاعر را خواهم خواند. گاهی از هفت هشت شعر و متن شروع می شود و هر چه به پایان مداحی نزدیک می شویم بر اساس حال عزاداران و نوع سینه زنی یا موضوع آخرین اشعار مداح مدام در حال بُر زدن کاغذها و بالا پایین کردن و حذف و اضافه شان هستم تا دست آخر درست در چند  قدمی میکروفن و یا حتی لحظاتی بعد از این که در جایگاه مجری هیئت هنر و حماسه قرار گرفتم آن شعری که باید خوانده شود خودش را نشان می دهد.

حالا در همچین اوضاع قمر در عقربی، برادر قنبری تکه کاغذی را می دهد دستم که رویش دو سه مصرع نوشته شده. می گوید این را برای شور می خواهم، میتوانی کاملش کنی؟ بعد با دست روی پایش می زند و سبکش را اجرا میکند. حزن سنگین و بغض سختی دارد سبکش. مردد کاغذ را می گیرم. خیالش راحت می شود. کاغذ را می سپارد و می رود وسط روضه که بخواند. دم رفتن تاکید میکند: ما رفتیم.. برسون!!!

به دو سه مصرع نوشته شده نگاه می کنم اشکالاتی دارد. اما مهمتر از آن مصرعی است که آخر برگه نوشته و می خواهد آخرین مصرع باشد: "وسط کوچه مادر افتاده ". قافیه "مادر" با قافیه های دو سه مصرعی که نوشته جور نیست. ظاهرن عجله رسیدن و تعدد اشعار حواسش را پرت کرده. مانده ام چکار کنم. نشسته ام توی اتاق مخصوص میهمانان و مداح و مجری که نزدیک اتاق فرمان خیمه است. نزدیک سخنرانی که می شود رفت و آمد در این فضای پشت صحنه زیاد می شود. عن قریب است که حاج آقا هم برسند و آن وقت در این اتاقک کوچک نمی شود نشست و شعر گفت و زود رساند به مداح پشت میکروفن!

جایم را عوض می کنم طوری که متوجه رفت و آمدها نشوم. چند دقیقه ای تمرکز میکنم. مصرع آخر را مبنا قرار می دهم و باقی را بیخیال می شوم و از نو شعر را می سازم..

توی آن شلوغی خدا را شکر چهار بیت برای بخشی از سینه زنی شور جور می شود. سریع خودم را می رسانم به برادر قنبری و قبل از اینکه میکروفن را از دست برادر خادمعلی بگیرد، کاغذ را می دهم دستش و یکبار سریع با صدای بلند در گوشش می خوانم.

این می شود اولین شعر کوچک و مختصری که بر اساس سبک درخواستی مداح و مصرع پایانی پیشنهادی به شکل فوری و اورژانسی برای سینه زنی ساخته ام:

 

تا که چشمم بر مادر افتاده

جوشش می در ساغر افتاده

چه کنم من از غربت بابا

آتشِ دشمن بر در افتاده

مادر و آتش، میخ و پهلویش

ریسمان، دستِ حیدر افتاده

میکِشند او را پیش چشمانم

وسط کوچه مادر افتاده

 

بشنوید

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 آبان1393ساعت 17:27 توسط میم . ب . مهاجر |

...تو راه حسین ابوعلی با زبون بی زبونی حالیم کرد که بلافاصله بعد از نماز مغرب و عشا باید بریم فرودگاه و فرصت به نماز لیلة الرغائب نمی رسه، مگه اینکه به نیت نماز شب آرزوها یه چند رکعتی جنگی بزنیم تو رگ و خلاص! طبق معمول تو صحن حرم حضرت زینب سلام الله علیها هم صدای همهمه مردم و بچه ها بود و هم صدای دور و نزدیک انفجار های منطقه درگیری.. به بهانه وضو رفتم تا کمی بهتر صحن و سرا رو سیاحت کنم.. به طرز حیرت انگیزی حیاط حرم خانوم مملو بود از بچه های خردسال که مشغول بازی و شادی بودن .. بیخیال صداهای دور و نزدیک.. اونقدر جمعیت بچه ها زیاد بود که با خودم می گفتم نکنه اینجا نوانخانه بچه های بی سرپرسته! ... که البته نیست.. ایستادم به تماشای بازی و شادی اون همه بچه قد و نیم قد.. با خودم گفتم ینی پدر مادراشون نگران نیستن که راحت این بچه ها رو به حال خودشون تو صحن رها کردن.. که یهو بازم روضه شد.. بچه ها از چی نگران باشن .. اینجا حرم عمه ساداته.. حریم عمه امنه امنه... عمه حواسش به همه بچه ها هست.. حواسش به همه بچه ها بود.. منتها نامردا زیاد بودن.. وحشی بودن.. وحشتی تر از اسباشون.. شلاق تو دستشون بود.. مشعل تو دستشون بود.. اما نه.. عمه نمی ذاره دستشون به بچه ها برسه .. نمی ذاره...

 

-----------------

هیئت هنر و حماسه از امشب یه تغییر برنامه داره. سخنرانی حاج علیرضا پناهیان به حدود ساعت 9 ، 9 و نیم منتقل شده. دوستانی که می گفتن سخنرانی دیروقته، بسم لله..

اینم مصاحبه مسئول هیئت درباره برنامه های تدارک دیده شده..

این داستانی بودکه زمانی برای نشریه هیئت هنر و حماسه نوشته بودم، بازخوانیش خالی از لطف نیست..

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 آبان1393ساعت 3:32 توسط میم . ب . مهاجر |

اصلن فکرش را هم نمی کردم "سامی یوسف"، پسر همین "فیروز برنجان" خودمان، آهنگ ساز قطعه معروف "خلبانان ، ملوانان" باشد! باور کنید خبر نداشتم! یعنی اصلن با من هماهنگ نشده بود! ولی کلی کیف کردم خداییش..

خلاصه اینکه سامی یوسف یا همان سیامک برنجان از خودمان است. البته نه اینکه نمی دانستم ایرانی است بلکه در حد خلبانان ملوانان، فکرش را هم نمی کردم. ولی از اولش هم حس ششمم می گفت این بچه را یک جایی در بیمارستان عوض کرده اند ها !

جالبش اینجاست که سامی مخفف سیامک است. لقبی که همکلاسی های انگلیسی زبان لندنی سیامک برنجان به او داده بودند. به دلیل سخت بودن تلفظ سیامک! البته گمانم اگر از هم وطنانش سوال می کردند راهنماییشان می کردیم که اینجا به طور خلاصه سیامک را "سیا" صدا می کنند. خداوکیلی کاری به خوب یا بد بودنش ندارم اما سیا مخفف تر از سامی است! 

خلاصه سامی برنجان برای تکمیل شدن نام هنریش یوسف را هم به آن اضافه می کند که میشود سامی یوسف. واقعن پروسه که نه ولی فرآیند جالبی بود.

جالب تر که ابوی سامی یوسف خودمان که بعد از سالها حضور در اینگلیس جهت معالجه، یک سالیست به ایران بازگشته در مصاحبه ای گفته که پسرش به دلیل دوستی با رفقای سنی مذهب و تعهد چند ساله به یک شرکت سنی در کلیپ های آنان به روش ایشان با دست بسته نماز خوانده و او سنی نیست! الان هم از آن شرکت جدا و حتی کارشان به دادگاه و دادگاه کشی، کشیده. 

تازه قرار است سیامک برای جبران مافات ترانه ای هم در مدح امام رضا علیه السلام بخواند.

واقعن داستان واقعی مانند هندی اشک شوق انگیزیست؛ نه؟! 

... 

داشتم با خودم فکر می کردم این بچه اگر از اول در وطن رشد و نمو می کرد لااقل الان یک اسم هنری وطنی تری برایش انتخاب می کردیم! یک چیزی تو مایه های.. یوسف سیا ... یوسف سیاتو... یوسف سیاتو چغر بد بدن... ! ..

اصل مصاحبه با بابای سامی یوسف را اینجا بخوانید.

 

پی نوشت: خدا را چه دیدید! شاید کلیپ ایستاده ایم سه را با همین سیامک خودمان ساختیم!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 مهر1393ساعت 1:26 توسط میم . ب . مهاجر |

 

پخش فیلم داستانی نیمه بلند و طنز "رو به قبله"

به کارگردانی امیر مهدی پوروزیری، امشب ساعت 20 از شبکه افق. 

دیگه لازم به توضیح نیست که هر دو ساعت یک بار تا ساعت 18 دوشنبه تکرار میشه.

ساعت دو بامداد دوشنبه هم از شبکه چهار تکرارشه.

 

پی نوشت: فیلم ظاهرن دچار تیغ سانسور شده! حتی یکی از دیالوگ های ریز بنده!

پین نوشت اصلاحی: خب ظاهرن لااقل از سانسور دیالوگ ما منصرف شدن!

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 مهر1393ساعت 11:38 توسط میم . ب . مهاجر |

پریشب یهو دیدم شبکه افق داره یه آنونس خنده دار از فیلم مغضوب و مظلوم "... و دیگر هیچ نبود" پخش می کنه! یه آنونس شبیه فیلمفارسی ها با میان نویس های بسیار جالب! عبارتند از:

روایتی از یک زندگی

تعقیب و گریز !

تنهایی و غربت !!

خطر در کمین !!!

 

فقط یه صدای بهمن هاشمی رو کم داشت که این جملات رو با هیجان خاصی بگه!

علی الحساب طبق باکس پخش افق که ظاهرن از ساعت 19 هرشب شروع و تا 19 شب بعدش دو ساعت برنامه اش تکرار میشه، فیلم ما ساعت های 19:30  و 21:30 و 23:30 پنج شنبه شب 10 مهر و همینطور 1:30 بامداد جمعه 11 مهر و 3:30 و 5:30 و 7:30 و 9:30 و 11:30 و 13:30 و 15:30 و 17:30  همون روز (اووووف!) تکرار میشه که دیگه هیچ بهونه ای دست کسایی که فیلمو ندیدن و دوست دارن ببینن نداده باشه!

کسایی هم که افق ندارن ساعت 1:30 بامداد جمعه 11 مهر شبکه 4 میتونن تکرارشو ببینن. خلاص!

 

پی نوشت 1: امیدوارم لااقل اونقدر حواسشون باشه که یه وخ اشتباهی نسخه ی ماقبل فینال رو پخش نکنن!

پی نوشت 2: البته دیدن این فیلم در سالن تاریک و روی پرده با صدای دالبی یه چیز دیگه س لامصب!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 مهر1393ساعت 23:49 توسط میم . ب . مهاجر |

 

ایها الناس!

می خواین تو این وانفسا یه سریال درست و حسابی ببینین از همین امروز بزنین شبکه افق و رقص پرواز ببینین. همین. 

اونایی هم که دیدن موظفن بازم ببینن. بعله.

 

پی نوشت: وای به حال هنرجوهای کلاسم اگه پنجشنبه اومدم سر کلاس کسی سریالو ندیده باشه!!!

 

اکران فیلم لکه

امشب دوشنبه ساعت 20:30 سالن سه سینما فلسطین

پنجشنبه 3 مهر ساعت 15:15 سالن سه سینما عصر جدید

 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 شهریور1393ساعت 0:1 توسط میم . ب . مهاجر |

فرهنگ، مظلوم ترین مفهوم در کشور ماست. تکه لباس چهل تکه ی چرک و چروکی که هر گوشه آن دست یکی است. از مدیران کلان نظام بگیرید تا مدیران میانی فرهنگی تا تولید کننده گان محصولات بسیار بسیار متنوع فرهنگی تا عناصر جزء همچون فوتبالیست و هنرپیشه و خواننده و کذا و حتی یک مجری تلویزیونی همچون همین عادل خان فردوسی پور!

عادل فردوسی پور هم در برنامه تخصصی فوتبال از اطلاعاتی که درباره آفساید و اوت و دریبل و مسی و ادینهو و شوهر عمه کریس رونالدو دارد استفاده می کند تا درباره ریزترین مسائل فرهنگی نظریه بدهد و به متخصصین انسان شناسی و جامعه شناسی و فرهنگ سازی بگوید : زکی! شما تشریف ببرید کشکتان را بسابید و به خالکوبی قبیح فوتبالیست میلیاردی چشم دریده بی فرهنگ که خیر سرش از بخت بد این روزگار الگوی جوانان و نوجوانان ملت است کاری نداشته باشید !

به خیال خودش هم راه حل تنها در فرهنگ سازی است و هیچگونه روش سلبی هم نباید به کار گرفت چرا که فرهنگ سازی صرفن یک فعالیت ایجابی است. فرهنگ سازی هم از آن دست لغاتی است که این روزها بلانسبت به یک روسپی بی پدر و مادری تبدیل شده که در هر دهان بلامغزی هم جا می شود.. بلا نسبت عادل خان البته.

موضوع بحثم البته این جوان دایره المعارف فوتبال ( نهایت لطفی که به اطلاعات داخل مغز ایشان می توانم بکنم)  نیست!

می خواهم درباره "شهر موش ها 2" بنویسم. اما چه می شود کرد که وقتی می خواهی سراغ یک درد بروی، هزار مرض دیگر بیرون می زند که فرمود اگر دردم یکی بودی چه بودی!

بی مقدمه می روم سر اصل مطلب. نمی دانم چه حکمتی است که شهر موش های خانم "حکمت" را هرچه که تلاش می کنم نمی توانم با عینک خوشبینی ببینم. حتی وقتی به نکات مثبت آن می اندیشم باز هم نمی توانم دهان به انتقاد نگشایم. نمی توانم از بی خردی و بی تدبیری و بی لیاقتی میران فرهنگی شکوه نکنم که عقب مانده ترین و ساده لوح ترین مدیران رسمی این مملکت همه شان هجوم آورده اند به پست های فرهنگی و هنری. بلانسبت خوب هایشان البته هرچند که در اقلیتند.

بچه موش ها با اتحاد و شجاعت، گربه سیاه بد ذات را شکست می دهند، درست! این درس مبارزه و شجاعت و ایثار و چه و چه می دهد، درست! خدا بابت همین قدر شرافت و غیرتی که فیلمساز به خرج داده، خیر کثیر نصیبش کند اما مگر غالب ادبیات و سینمای کودک و نوجوان در سراسر گیتی جز این است؟! در بیشتر آثاری که در تاریخ هنر و فرهنگ جهان برای کودک و نوجوان ساخته شده ساده ترین شق داستان همین اسلوب پذیرفته شده و رایج است که کودک مخاطب اثر قرار است در مقابل تاریکی ها و بدی ها بایستد و به روشنی ها و خوبی ها بپیوندد. این بن مایه اساسی همه داستان هایی است که خردورزان هر فرهنگ و تمدنی در پی نهادینه کردن آن در بین نوباوه گانشان هستند و البته پرواضح است که هر جامعه و قوم و قبیله ای تعریف خود را از خیر و شر دارد.

از این منظر قصه شهر موش ها تاج گل جدیدی به سر فرزندان مظلوم این مملکت نزده است. اما چرا دغدغه مندان فرهنگ، همین که در این فیلم با مضمون مبارزه با شر مواجه می شوند خاضعانه به احترام تولید کنندگان کلاه از سر برمی دارند؟ جواب واضح است؛ به مرگ می گیرندمان تا به تب راضی بشویم..

در دولتی که بنای آن بر سازش یا حداقل مراوده مضحک بُرد- بُرد با کدخدا است همین که خروجی سینمای آن دوستی ژنِو گونه موش و گربه نیست، باید کلاهمان را بیاندازیم هوا ! اما آیا این همه ی ماجراست؟ آیا کودکان ما می روند سینما، شهر موش های دو را ببینند تا سیاست خارجی دولت یازدهم برایشان تبیین شود؟ یا مثلن از زبان خانم "نارنجی"، موضعشان نسبت به استیضاح وزیر علوم را اصلاح کنند؟ یا قرار است بفهمند که چاره مشکلات دود بنفش است؟ پر واضح است که خیر. این چند پیام مبتذل سیاسی برای پدر و مادرهایی است که همراه فرزندانشان آمده اند سینما. می گویم مبتذل چون مبرهن است که فیلمساز هم از اساس برای این چند پیام سیاسی سطحی، حسابی باز نکرده و انتظاری هم ندارد هرچند که برای بازی دادن منتقدان سیاسی اندیش و مشغول کردنشان به دود بنفش یا استیضاح یا رفاقت موش ها با بچه گربه و مادرش ( گربه به عنوان دشمن دیرینه موش)، طعمه بدی هم نیست.

شهر موش های دو یک جنگ علنی و البته ریشه ای با مفهوم مظلوم "سبک زندگی" است که اتفاقن این سال ها دغدغه مشترک صدر و ذیل دغدغه مندان فرهنگ این مرز و بوم بوده است! این که می گویم جنگ به این معنا نیست که عوامل اصلی فیلم مستقیمن از تلاویو دستور گرفته اند! خیر؛ نگارنده اینقدرها هم ساده به قضایا نگاه نمی کند و اینقدرها هم دشمنان خارجی را زیرک و صاحب نفوذ نمی پندارد! بلکه توضیحش بسیار ساده و مختصر است؛ شرح و بسط و سند هم نمی خواهد: از کوزه همان برون تراود که در اوست.. بخصوص وقتی درپوشش را کامل بردارند.. مسئله این است!

شهر موش ها 2

شهر موش های دو در فضای مغشوش جابجایی های مدیران تازه از راه رسیده سینمایی جلوی دوربین رفته است. مدیرانی که حتی اگر بپذیرم دغدغه جدی! فرهنگ و دین دارند معهذا برای دل بدست آوردن های آغاز راه، مته به خشخاش کسی نگذاشتند تا فرایند "ما پیامبر صلح و دوستی و صفا و آشتی و تدبیر و امید هستیم"  لطمه ای نبیند. عکس یادگاری گرفتن با این چهره و آن چهره و خاطره خوب از خود به یادگار گذاشتن که بماند! خب طبیعی است که در این آب گل آلود صلح و دوستیِ مصلحتی، هر کسی ماهی خودش را از آب بگیرد. البته این به آن معنا نیست که مدیران سینمایی پیشین نیز چنین دقت و هوش و ذکاوتی داشتند که بر فرآیند تولید چنین فیلم هایی نظارت دقیق داشته باشند! فیلمی که به سادگی می شد حدس زد که هم مخاطب بسیار وسیع خواهد داشت و هم تاثیرگذاری بسیار عمیق بر عمق روح و جان فرزندان مظلوممان. مضاف بر آن در باب علت انفعال مدیریت فرهنگی نکته حائز اهمیتی وجود دارد که نصرت کریمی به عنوان پیشکسوت نمایش عروسکی ایران در مصاحبه ای با مجله گزارش فیلم ( آبان 1373) به آن اشاره می کند:

.. عروسک مشکلات بازیگر _ به عنوان یک موجود زنده _ را ندارد. از طرف دیگر عروسک می تواند کارهایی انجام دهد که بازیگر نمی تواند. سانسورچیان نیز در تمام دنیا با عروسک کاری ندارند و این خودش برای هنرمند یک مفری است. لذا چون در زمینه عروسک این کنترل کمتر است، دست هنرمند هم بازتر است در نتیجه کیفیت هنری اش هم خود به خود بالا می آید..

 

بازديد نصرت كريمي از پشت صحنه شهر موش ها 2

بازديد نصرت كريمي (نفر اول سمت راست) از پشت صحنه شهر موش ها 2

 

ظاهرن شاگردان جناب نصرت کریمی خوب به نکات ریز و فحوای کلام استادشان واقف بوده اند..

اگر نگاهی دوباره به شهر موش های سی سال پیش بیاندازیم و آن را با شهر موش های تازه مقایسه کنیم، پی به نکات اظهر من الشمس جالبی خواهیم برد. سبک زندگی آن ها به طرز عجیب و غریب و بی منطقی طی این مدت عوض شده است! زمان به جلو رفته و بچه ها بزرگ شده اند اما سبک زندگی به عقب برگشته! خانوم موش ها که سی سال پیش روسری به سر داشتند حالا کشف حجاب کامل کرده اند! میهمانی های مختلط دارند! موشموشک که دختری خردسال بود و از همان کودکی هم استعداد آوازه خوانی داشت (خواننده ترانه "دوست دارم من جنگل را" در نسخه یک) اگر اشتباه نکرده باشم حالا خانم جوان و خوش بر و رویی شده که معلم موسیقی و آواز مدرسه است و با مدل موی دلبرانه اش و دستمالی به گردن در میهمانی های شبانه پیانو می نوازد و آواز بزرگسالی می خواند و فقط کم مانده برود آکادمی گوگوش هم شرکت کند! همه باسواد ها و با کلاس های قدیمی و جدید، جز معلم جوان با تیپ اسپرتش، کراوت به گردن دارند.. پسرک قهرمان داستان یعنی "مشکی" هم مثل سوپراستارهای فیلم های تین ایجری آمریکایی نوازنده گیتار است و برای دوست دخترش "صورتی" که ته صدایی هم دارد می نوازد که او بخواند. خلاصه به قول دوستی، یک دهکده اروپایی تمام عیار ! اما من می گویم اروپایی تمام عیار نیست؛ لاقل هنوز هویت فارسی شان را حفظ کرده اند و مثل برخی همسایگانمان خط نوشتاریشان اروپایی نیست، به خط موشی هم نیست، فارسی است، ایرانی است. این یعنی هرچقدر از شهر موش های یک گذشته و بر عمر شخصیت هایش افزوده شده اما زمان آن ها را به عقب برده تا اوج شادی و سرور و رونق شهر و دیارشان در فضایی شبیه به ایران قبل از انقلاب یا ملغمه ای تمام عیار از ایران مدرنیزاسیون شده انقلاب نشده ترسیم شود. همانطور که امثال آخوندزاده دوست داشتند.

 

موشموشك خردسال در شهر موش ها 1

 

خانم موشموشك جوان در شهر موش ها 2

دوستی می گفت که این چه ایراد بنی اسرائیلی مضحکیست که موش باید حجاب داشته باشد؟! موش است! آدم که نیست! حرف چندان پُربیراهی نیست بلکه کاملن پُربیراه است! این ها اگر موشند و آدمیزاد نیستند پس چرا لباس به تن دارند؟! چرا لُخت نیستند مثل همین موش ها جوب های تهران؟! این چه استدلال مضحکیست که عده ای از دوستان می کنند؟! چه فکری درباره عقل و خرد منتقدین کرده اند ؟! چه کسی است که نداند ورود حیوانات به دنیای قصه و خیال آدم ها و سخن گفتن و لباس پوشیدنشان چه کارکرد و معنایی دارد؟! آیا چنین موضوع ساده ای را هم باید به بحث گذاشت؟! آیا باید کنفرانس کلیله و دمنه شناسی به راه بیندازیم تا مبنای بحث اثبات شود؟!

اصلن فرض می گیریم حق با همین دوستان باشد، خب پس چرا پدر و مادر این موش ها در سی سال پیش حجاب داشتند؟! آن موقع مگر موش نبودند؟! جواب واضح است؛ ظاهرن سی سال پیش هوش و حواس آن هایی که باید هوش و حواس می داشتند، بیشتر سر جایش بود. خوشبینانه اش این می شود که عوامل سی سال پیش به دلیل نزدیکی به واقعه فرهنگی عظیمی به اسم انقلااب اسلامی خوب می دانستند که مردم برای چه، سبک زندگی جدیدی را انتخاب کرده اند و خطوط قرمزشان در تربیت فرزندانشان چیست و مطالبه انقلاب از عناصر فرهنگی و هنری اش چگونه است ؟ اما ظاهرن غبار زمان به دموکرات شدن افراطی مدیران و ناظران انجامیده و البته بعضی از تولیدکنندگان فرهنگی هنری را نیز به اصل خویش بازگردانده اگر نگوییم که آن ها را به خواب غفلت فرو برده است!

حجاب موش ها در شهر موش هاي 1


حجاب موش ها در شهر موش هاي 1

برای خانواده های اقلیتی که سبک زندگیشان شبیه به شخصیت های شهر موش های دو و البته عوامل اصلی فیلم است خب اتفاق چندان جدیدی نیفتاده جز این که به شکلی زیبا و تاثیرگذار سبک زندگی غرب زده در نونهالانشان تثبیت می شود تا روز به روز بر تناقض های ریز و درشت فرهنگ غالب و رسمی بخصوص در مدرسه، با منش خانوادگیشان در ذهن ایشان تقویت شود تا سرانجام روزی به یک رفرم نرم تجدد طلبانه بینجامد. اما وای به حال خانواده های اکثریتی که خون دادند تا تربیت فرزندانشان مطابق اصول الهی و انسانی اسلام باشد..

سركار خانم نارنجي در شهر موش ها 2

 

 

یکی از بچه های مدرسه شهر موش ها 2

 

لطفن نفرمایید که حالا یک فیلم 100 دقیقه ای مگر چکار می تواند بکند.. برای پاسخ به این اشکال حتی نمی خواهم به پیوست های فرهنگی شهر موش ها که از قضای روزگار به شکل سیتماتیک و منظم به زودی زود وارد بازار می شود اشاره کنم.. از عروسک های فروشی موش ها بگیرید تا لوازم التحریر و بازی رایانه ای! پیوست هایی فرهنگی که درست در تب و تاب تلاش برای جا انداختن محصولات ایرانی اسلامی خودشان را لای همین بازار تازه می چپانند و به اسم محصولات وطنی مسیر تثبیت خود را طی می کنند.. حتی ملاک نگارنده برای این حد از نگرانی، وعده ساخت شهر موش های سه و چهار نیست.. خیر .. من به تاثیرگذاری عمیق همان 100 دقیقه ویروس فرهنگی می اندیشم! به مظلومیت کودکی که بعد از سال ها بی رونقی سینمای کودک به لطف حس نوستالژی پدر و مادرش به تماشای فیلمی می رود که برای او شیرین ترین تصویر خیال انگیز کودکیش را خواهد ساخت.. بذری که از حالا برای بیست _ سی سال بعد، در عمق روح و روانش کاشته اند.. کافیست تصور کنیم عروسکی ملوس و دوست داشتنی که به دلیل داشتن تصویر و صدای خیال انگیز سینمایی در ذهن کودک به شدت زنده می نماید با آن لباس های نامتجانس، چگونه می تواند ذائقه پوشش کودک را در اختیار بگیرد و با سبک پوشش تبلیغ شده در ماهواره ها این همانی کند.. در مقابل کافیست تصور _ بخوانید آرزوی و خیال خام _ کنیم که وقتی دختربچه خردسالمان عروسکی را در آغوش می گیرد که علاوه بر لباس گل گلی مینیاتوری یک روسری گل گلی مینیاتوری نیز به سر دارد چگونه از همان خردسالی به روسری _ بخوانید حجاب _ علاقه مند خواهد شد..  آیا "کار فرهنگی" یا "فرهنگ سازی" که تمام وزرا و وکلا و مدیران این مملکت مدام دم از آن می زنند و در رثایش نطق غراء می کنند و حتی یک مجری دایره المعارف فوتبال هم آن را چماق می کند بر سر کمیته اخلاقی فوتبال، جز این است؟! آیا "فرهنگ سازی" متاعی است که باید از مریخ آن را واردات کنیم؟! آیا مدیران فرهنگی مسئول، بابت نهادینه کردن بی حجابی آن هم به واسطه یک "کار فرهنگی" بسیار موثر به نام سینما، روز محشر پاسخی در پیشگاه خداوند دارند؟! .. دارند! موذیانه اصطلاح مظلومی را لقلقه زبانشان کرده اند به نام "جذب حداکثری" ! ... جذب حداکثری هم حزبی هایشان خانم "مرضیه برومند" و "منیژه حکمت" در برابر "کار ضدفرهنگی" در حق کودکان بی دفاع این مردم.. چه معامله رَبَوی تاسف باری!

پی نوشت یک: نگارنده به عنوان یک عنصر کوچک و ناچیز فرهنگی و هنری، تنها اهل هشدار و انذار و ناله و گلایه نیست. به عقل ناقص خود برای جبران این سهل انگاری ها و بی خردی ها _ بخصوص در این مورد مشخص _ راه چاره کوتاه مدت و بلندمدت نیز سراغ دارد اما چه کند که..

پی نوشت دو:  دور از انصاف است اگر نگویم یکی از مدیران تلویزیون ( که جز یک بار سلام و علیک اتفاقی ایشان را نمی شناختم) از بنده خواست درباره نوع مواجهه با شهر موش های تازه، نظر مشورتی و راهکار بدهم.. نمی دانم واقعن چقدر نظرات مشورتی در آن واحد مدیریتی کارگر است و چقدر توانایی اجرای راهکارها وجود دارد اما به هر حال ما با آنچه که در بطن پی نوشت یک محفوظ است، وظیفه مان را انجام می دهیم والسلام علی من اتبع الهدی..

 

میم . ب . مهاجر

18 شهریور 93

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 18 شهریور1393ساعت 18:24 توسط میم . ب . مهاجر |

سرد است تنم، تو ظهر تابستانی

زرد است رخم، تو سبزی بستانی

ویروس زمستانی مسری، جانم

مشکوک به ابتلاست تا بستانی!

 

سحر سه شنبه 28 مرداد 93

 

پی نوشت: این هم از علایم امراض بیداری های شبانه !

 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 مرداد1393ساعت 6:18 توسط میم . ب . مهاجر |

 

 

 

این شب ها برای اینکه سحر شوند، نسخه ام شده شبی پنج قسمت وضعیت سفید..

 

پانوشت: قصه ت گریه دار شده امیر ..

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد1393ساعت 19:45 توسط میم . ب . مهاجر |

نمی دانم دقیقن چندم راهنمایی بودم! آن موقع ها مدرسه های "نمونه مردمی" تازه باب شده بود و فقط معدل های خوب را می پذیرفت. مدرسه راهنمایی ما، "سروش" هم نمونه مردمی بود. مکان مدرسه در یک ساختمان تاریخی بود که الان به تملک میراث فرهنگی قزوین درآمده. دقیقن چسبیده به ایوان شهربانی تاریخی که در انتهای قدیمی ترین خیابان ایران یعنی خیابان سپه جا خوش کرده بود. حالا که دارم می نویسم خب بدم نمی آید جزئیات بی ربط به روایت اصلی را هم بنویسم! لطفن بعد از خواندن کل خاطره گیر فنی ندهید. ساختمان تاریخی مدرسه بنایی یک طبقه بود با راهرویی در وسط و کلاس هایی در دو سوی راهرو . همین. شیروانی هم داشت. بعدها فهمیدیم اینجا اصطبل شهربانی تاریخی بوده!

همه این ها که گفتم هیچ ربطی به اصل ماجرا ندارد. حتی اصل ماجرا در این مدرسه هم نمی گذرد و داستان یک جای دیگری اتفاق می افتد!

حالا..

من شاگرد سوم مدرسه بودم. یعنی معدلم سومین رتبه مدرسه بود. شاگرد اولمان که به شدت بچه باحال، خوش تیپ، خوش اخلاق، قاری قرآن و خوش صدا بود الان به ذهنم آمد. جوان رعنایی بود خلاصه. رشک برانگیز. حالا که ذکر خیرش شد و البته باز هم ربطی به اصل ماجرا نداشت ذکرخیرش، بد نیست ذکر نامی هم بکنیم! اسمش هم جالب بود. شهریار طور . الان اسمش از ذهنم پرید.. فامیلش را ولی به خاطر دارم.. شهروان..

القصه..

از اداره آموزش پرورش ناحیه یک، خبر دادند که قرار است شاگرد اول ها را ببرند اردوی خاصی. اردویی در شمال کشور. گمانم اردوگاه میرزا کوچک خان بود. البته شاگرد اول های مدارس راهنمایی شهرستان های استان تهران را می بردند. آن موقع قزوین و قم و کرج هم شهرستان استان تهران بودند، اضافه کنید همه شهرستان هایی را که الان زیرمجموعه استان قزوین، قم، کرج و تهران هستند. یعنی همه این ها غیر از خود شهر تهران.

از مدرسه ما درست خاطرم نیست شهروان بود یا نه اما مرا هم بردند! حتی یادم نیست شاگرد دوم مدرسه هم بود یا نه! اما خاطرم هست از مدرسه ما دو یا سه نفر همراه کاروان شدیم. حالا نمی دانم مدیر مدرسه دقیقن به چه دلیلی مرا هم فرستاد! نمی دانم به این ربط داشت که آقای پدر آن سال ها برای مدت کوتاهی از کار معلمی و مربی امورتربیتی در مدارس منتقل شده بود به اداره آموزش و پرورش ناحیه و مسئولیتیکی در امور تربیتی اداره داشت یا نه! یعنی بعید هم نبود دلیل روی خوش مدیر مربوطه این باشد.. الله اعلم.. شاید هم از مدارس دیگر برخی شاگرد دوم یا سوم ها هم آمده بودند..

بماند که بعدها پدر به دلیل تنش های سیاسی دوم خردادی ها و حذف معاونت پرورشی از آموزش و پرورش با مدیران بالادست به مشکل برخورد و عطای اداره را به لقایش بخشید و برگشت پای تخته و کلاس و مربی گری امور تربیتی ..

تصویر اردوی بزرگ و باشکوهی در ذهنم مانده.. جمعی نزدیک به .. شاید حدود 600 نفر .. شاید ..

شاگرد ممتازهای شهرستان های استان تهران..

از آنجایی که زیاد حاشیه بی ربط زدم، حاشیه های این بخش را فاکتور می گیرم و تازه می روم سر اصل داستان.

الغرض..

هر اداره ای با شاگرد ممتازانش یک محوطه چادری داشت. چادرهایی که در آن ها مثلن برای هر 6 یا 9 نفر تخت گذاشته بودند. محوطه هر گروه باید توسط ساکنینش طراحی و آذین می شد و خلاصه کلی فعالیت های فوق برنامه و آموزشی اردویی هم بود.. یاد قصه های مجید افتادم.. قسمت اردو..

اردوگاه بزرگ و سرسبز مربوطه هم یک آمفی تئاتر بزرگ روباز داشت که دایره ای شکل بود و هر روز عصرها همه دانش آموزان حاضر در اردو آنجا جمع می شدند و برایشان برنامه اجرا می شد.

گروه ها هم با تابلوی شهرشان شرکت میکردند.. قزوین، قم، آبیک، اسلامشهر، ورامین، آوج، کرج و ... بدجور هم بین گروهها رقابت بود..

یک آقایی هم بود که اگر درست خاطرم مانده باشد نامشان فتحی بود.. جوانی هنرمند و مذهبی که هر روز برای بچه ها در مراسم آمفی تئاتر یک آیتم نمایشی طنز را به تنهایی یا بعضن با چند همراه روی صحنه می برد.. گمانم خودش هممربی امور تربیتی بود.. به هر حال سوپراستاری شده بود برای خودش و بچه های اردو خیلی او را دوست داشتند و البته به دلیل کثرت جمعیت همه به او دسترسی نداشتند.. فرض کنید یک چیزی در مایه های سید جواد هاشمی!

هنوز نرفته ام سر اصل مطلب!

بعد از ظهر گرمی بود. بچه ها توی چادرهایشان ولو بودند وچرت می زدند. یکهو یکی از نخاله های ما طرحی ابلیس طور، به ذهنش رسید. از توی کلمن ها تکه یخ بر می داشت و از پشت چادر دست می کرد توی یعقه فلک زده ای که روی تختش خوابیده بود و یخ را سُر می داد منتها الیه فیها خالدون دانش آموز بخت برگشته. بعد هم چون خودش پشت چادر بود و استتار شده بود، بلافاصله چادر را دور می زد و می رفت سراغ سوژه بعدی. بیچاره کسی که با یخ مستقر در فیها خالدون از خواب می پرید.. در یک چشم به هم زدن شوخی رفیقمان اپیدمی شد.. به خودم که آمدم، چند نفری از خواب آلودها را با قلوه یخ تا دم مرگ برده بودم!

از قضا یکی از بچه ها که خواب نبود و فقط دراز کشیده بود خورد به تور ما و بلافاصله از جا پرید وقتی بیرون آمد از پوزیشن نخاله ها تقریبن تابلو بود که چه کسی مسئول ترور او بوده است اما سندی هم نداشت! آنتن بازیش گل کرد و رفت و همه چیز را گذاشت کف دست آقا جودت!

آقای جودت مربی گروه ما یعنی اداره آموزش پرورش ناحیه یک قزوین بود. آدم بسیار جالب هنرمندی که کلی شعر مخصوص اردو، کاردستی و غیره یادمان داده بود و از طرف اداره سرپرست ما بود.

آقای جودت بلافاصله یک دادگاه صحرایی تشکیل داد.. خودش نشست روی یکی از تخت ها و مربی همکارش هم شد دادستان.. من و چند نفر دیگر را هم به عنوان متهم کت بسته بردند محضر دادگاه..

آقای جودت آنقدر جدی نمایشش را شروع کرد که من فکر میکردم قضیه جدیست.. به شدت مضطرب شده بودم.. عذاب وجدان شدیدی داشتم.. شاید چون فکر می کردم وقتی برگردیم قزوین خبر شوخی نابجای پسر آقای فلانی توی اداره می پیچد و آقای پدر حسابی از این کار پسرش بین همکارها شرمنده خواهد شد..

این بود که کم کم خجالت و اضطراب کارخودش را کرد..

آقای جودت دادگاه را آغاز کرد و از پسرک شاکی و باقی شاکی ها خواست طرح دعوی کنند.. پسرک که شروع کرد به توضیح دادن عرق شرمم با قطرات اشکم مخلوط شد.. رسمن داشتم گریه میکردم.. بعد هم در کمال حیرت! شروع کردم به انکارکردن و تکذیبیه دادن که آقا اجازه ما که توگردن اینا نیانداختیم آقا! ... آقای جودت به پسرک شاکی نگاه کرد، پسرک که کمی هم دلش به حال من سوخته بود و از چغولی خودش هم پشیمان به نظر می رسید با تردید گفت: آقا اجازه ما درست ندیدیم کی بود ولی گمانم خودشان بودند آقا ! 

هنوز هم که بعد از سال ها یاد آن صحنه می افتم از خودم شرمنده می شوم.. به جرات می توانم بگویم تنها باری که در زندگیم به این صراحت دروغ گفتم همان بار بود و بعد از آن دیگر به هیچ نحوی تکرار نشد..

آقای جودت برای این که حالیم کند ماجرا بیشتر شوخی و ماست مالی است گفت هرکی جرمش اثبات بشود مجازاتش این ست که شاکی یک پارچ آب روی سرش خالی کند.. اما من بدجور قضیه را خراب کرده بودم. گریه و انکار اولیه من آنقدر جدی بود که راهی برای برگشت نگذاشت..

درست خاطرم نمانده آخرش آب روی سر من ریختند یا نه.. _ گمانم نریختند.. _ اما "دادگاه بازی" آقای مربی را بدجور بی مزه کردم.. هرچند بعد از آن که متوجه شدم آقای مربی دارد بازی می کند، اضطراب و ترس اولیه که باعث شده بود همه چیز را جدی بگیرم و تا ته ماجرا که رسوایی و سرافکندگی پدر بود بروم، کم شد اما کار از کار گذشته بود !

منی که می توانستم با همان لحن شوخی "دادگاه بازی" نقش یک مجرم را بازی کنم و با لحن شوخی و جدی اعتراف به جرم کرده و با عذرخواهی و قبول مجازات یک پارچ آب، هم آب تنی کنم و هم موجب شادی خودم و بچه ها بشوم و هم قضیه را از دل شاکی و مربی درآورم؛ با یک تصمیم عجولانه و انکار همه چیز حسابی خودم را ضایع کردم..

دادگاه که تمام شد خیلی به خودم لعنت فرستادم که چرا اینطور ناگهانی تسلیم ترس و اضطراب شدم و قضیه ای را که می توانست با یک عذرخواهی سرخوشانه ختم به خیر شود و هم دل شاکی بدست بیاید و هم بازی مربی خراب نشود را به چنین فرجامی دچار کردم!

هنوز هم که هنوز است از خودم در آن لحظات حرصم می گیرد! منی که اتفاقن در مدرسه تئاتر بازی می کردم و چندان هم خجالتی نبودم و قابلیت درک فضای شوخی و بازی را داشتم و می توانستم خطای خود را با شجاعت به گردن بگیرم و با روی خوش از تدبیر مربی استقبال کنم و موجب تفریح بچه ها بشوم، نابخردانه چنین افتضاحی را به بار آورده بودم..

هرچند که درس خوبی شد این عذاب وجدان بعد از دادگاه و تا همین الان که نزدیک به شانزده، هفده سال از آن ماجرا میگذرد همچنان بیخ گوشم مانده ..

صبر کنید!

المرض..

خاطره ما یک پایان خوش اسطوره ای دارد! روز قبل از اختتامیه اردو، مجبور شدیم در یک المپیاد علمی شبه کنکور شرکت کنیم. همراه همه حدودن 600 نفر شاگرد ممتازهای مدارس راهنمایی شهرستان های استان تهران به صف آمدیم در آمفی تئاتر روباز اردوگاه. بعد بین همه یک دفترچه آزمون توزیع کردند که از همه دروس اعم از ریاضی و زبان و فارسی و دینی و علوم و جغرافی و غیره در آن تست آمده بود. من که هنوز از ضایعات خودم سرخورده بودم و تقریبن توی اردو محو می چرخیدم بی هیچ حس و حالی سوالات را جواب دادم و جزو اولین نفرات آزمون را ترک کردم.

روز اختتامیه بعد از آیتم های جذاب مراسم و بخصوص نمایش های جالب و غوغا برانگیز آقای فتحی نوبت به اعلام برگزیدگان آزمون علمی دانش آموزان ممتاز شهرستان های استان تهران رسید. مجری گفت نفر اول آزمون علمی با نمره 89 درصد آقای.. برای لحظاتی آمفی تئاتر اردوگاه درست مثل کلوزیوم وقتی که گلادیاتور گارد نبرد می گرفت، یکپارچه سکوت شد.. همه به هم نگاه می کردند.. من هم که تقریبن در پله های بالا بودم چشم گرداندم تا نفر اول را ببینم.. یکهو آقای جودت که جلوی گروه ما و چند پله پایین تر نشسته بود برخواست و اسلوموشن شروع کرد به دست زدن و به طرف من چرخید.. بعد همکارش بلند شد و بعد همه بچه های قزوین، ناگهان بهت و سکوت کلوزیوم شکست و جمعیت یکپارچه شروع کردند به تشویق.. من هنوز در شُک بودم..

و گمانم تا خود سن آمفی تئاتر را پرواز کردم..

روز آخر اردو من شده بودم سوگلی اردوگاه.. آقای جودت که در پوست خودش نمی گنجید و بی صبرانه منتظر بود به اداره ناحیه برگردد و خبر کسب این افتخار را سوغاتی ببرد!  البته اگر بخواهم همینجا "فلش فوروارد" بزنم، خبر به اداره رسید و پدر تا مدت ها به داشتن چنین نوباوه ی شاگرد سوم نمای در حقیقت نخبه ممتازطور استانی فرخنده بود و در اداره با افتخار می خرامید.. و آقای جودت هم هیچ وقت یاد دادگاه و مجرمش نیفتاد..

شب هم خبر آوردند سوپراستار اردوگاه یعنی آقای فتحی آمده پشت خیمه های بچه های قزوین تا نخبه اردو را ملاقات کند.. دیگر نور علی نور بود.. هنوز جایزه ام را باز نکرده بودم.. آقای فتحی گفت می دانی داخلش چیست؟ و بعد توضیح داد که یک ساعت اذان گو ست با صدای جواد فروغی نوجوان که آن موقع ها کلی معروف بود.. آقای فتحی که صوت خوبی هم داشت کمی لحن فروغی را برایم تقلید کرد و بعد تا می توانست مرا توصیه به درسخوانی کرد تا ان شالله در آینده دکتری، مهندسی، دانشمند هسته ایی، چیزی بشوم تا فرد مفیدی برای خود و جامعه خود گردم! اما بنده خدا خبر نداشت که من بیشتر از آن که حواسم به رتبه علمی و نخبه گری باشد محو هنر بازیگری ونمایش او شده ام.. ! ..

 

 ***

این پُست اگر کشفی داشت، هدیه عید شما

هدیه عید من هم کشف وبلاگ این شاعر :

این

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 مرداد1393ساعت 18:59 توسط میم . ب . مهاجر |

نمیتونم ناراحتی خودمو از باخت والیبال به آمریکا پنهان کنم. باخت اونم درست در یک قدمی حضور تاریخی در فینال لیگ جهانی. اونم بعد از داغون کردن قدرت های واقعی والیبال دنیا مثل برزیل و روسیه و ایتالیا و لهستان! زور داره واقعن که آمریکایی های خبیث، اینجوری بذارن تو کاسه مون! لطفن کسی بحث جدایی ورزش از سیاست راه نیندازه که الان اصلن حوصله این مزخرفات رو ندارما ! گفته باشم! قاطیَما !

اصلن به نظر من وقتی دم و دسگاه سیاسی مملکت هرگونه کل انداختن با آمریکای خبیث رو در هر زمینه حتی پوستر تبلیغاتی ناقابل، بایکُت می کنه؛ خب بایدم والیبالمون به آمریکای خبیث ببازه !

خداییش از دیشب دارم فکر میکنم روح خارجی دوست و بخصوص آمریکا پسند جناب وزیر خارجه داره تو همه امور مملکت تسری پیدا می کنه!!

وقتی همه قراره جلو آمریکایی های جنایتکار خبیث شیطان صفت منحوس، سر خم کنیم تا چندرغاز بندازن جلومون و اجازه بدن! یک ذره و فقط یک ذره از حقوق حقه مون بهمون برسه خب چرا والیبال عزم بردن آمریکا رو داشته باشه! اونم درست سر بزنگاه!

نمی دونم محمدجواد ظریف به روح اعتقاد داره یا نه!!!

 پی نوشت: یکی نیست به این عراقچی ندیدبدید ضایع، تذکر بده بگه آخه دیپلمات بوق، رفتی مذاکره سر حقوق ملت یا عکاسی برای توییتر و چمیدونم فیسبوک و زهرمار غیرمجازت؟! واقعن کسی نیست؟!

+ نوشته شده در یکشنبه 29 تیر1393ساعت 17:57 توسط میم . ب . مهاجر |

 

از سفر نرسیده داشتم آماده می شدم بروم مراسم حلقه هنر و بعد افطاری هیئت هنر که رفیق شفیق پرسید افطار که جایی دعوت نیستی؟!

...

چند لحظه ای که در حلقه هنر نشستم تمام فکر و ذکرم این بود که حالا این همه راه برویم و راهمان ندهند چه!

...

راهمان دادند. هماهنگ شده بود، به لطف مدیر فرهنگی محترمی. همزمان با استاد میرشکاک هم وارد شدیم. یک ساعتی مانده بود تا افطار و جماعت شاعر توی حیاط کوچکی سمت چپ حسینیه امام، صف چین نشسته بودند منتظر آقا برای خوش و بش قبل از نماز مغرب. فضای باصفایی بود. اصلن من از همان اولش هم قاطی شدن با شعرا را خیلی بیشتر از حضور بین سینمایی ها دوست داشتم. بخصوص شاعران انقلاب را . هرچند که در این جمع فعلن ما با پارتی بازی حاضر شده بودیم اما بالاخره از حق و حقوق نیمچه شاعریمان برای قیافه حق به جانب گرفتن بهره برداری کردیم.

از آنجایی که مهدی قزلی مدام این ور و آن ور می پرید و یادداشت برمی داشت از حواشی، خیالم راحت است بعدن مفصل تر و شیرین تر، حاشیه نبشت های شب نشینی آقا با شعرا را خواهید خواند.

...

نماز تمام شده بود. عده ای داشتند می رفتند طرف ساختمان محل افطار و عده ای هنوز دور و بر آقا را گرفته بودند. من و محمد رضا هم دنبال مفری میگشتیم که از لابلای جمعیت هرچه زودتر برسیم به سفره افطار. محمدرضا از روی شمشاد ها رد شد تا جمعیت را دور بزند. من اما یکهو الکی مبادی آداب شدم و دور زدم از همان لای جمعیت بروم. ایستاده بودم تا محمد رضا حلقه جماعت دور آقا را دور بزند و بیاید اما رفیق شفیق گویی تازه متوجه شده بود که آقا دارند درست می روند همان سمتی که او ایستاده. طبیعی بود که افطار یادش برود. حقش هم بود. بخصوص بابت آن ملاقاتی که ناجوانمردانه و کوته نظرانه محرومش کرده بودند از دیدار، بدجور حقش بود که خوب آقا را سیاحت کند. همینطور که آقا به طرف اندرونی خودشان می رفتند، محافظ ها یکی یکی از افراد حلقه کم می کردند. آقا که به محمد رضا نزدیک تر شدند، تقریبن دورشان خلوت بود. محمد رضا ابتدا برای دست بوسی رفت و زود کشید عقب. داشتم از لای دست محافظ ها لبخند رضایتمندانه رفیق شفیق را می دیدم و لذت می بردم. محمد رضا ناگهان گویی چیزی یادش آمده باشد، دوباره به آقا نزدیک شد و چیزی به ایشان گفت. آقا ایستادند. با لبخند تایید کردند و جوابی دادند. محمد رضا همینطور که حرف می زد یکهو به من اشاره کرد که حالا ناخودآگاه از کنار دو محافظ اول که راه را بسته بودند رد شده بودم. محمد رضا گفت کارگردانش ایشون هستند. آقا برگشتند سمت من و نگاه کردند..

 

کات!

روایت از زاویه رفیق شفیق:

محمد رضا می گفت به آقا عرض کردم: آقا اون کلیپ ایستاده ایم بود که.. بچه ها توی میدان آزادی..

آقا بلافاصله فرمودند: آآآ.. خیلی خوب بود! خیلی خوب بود! ... شما ساختید ؟ ..

محمدرضا گفته بود: کار ما بوده.. کارگردانش هم اینجاست.. ( اینجا همانجایی بود که محمدرضا به من اشاره کرد و من که فهمیدم ماجرا از چه قرار است و بدون توجه به محافظ ها خودم را رساندم به آقا ! )

مثل دفعه قبل باز هم همان حال شده بودم.. گنگ و حیران.. داشتم دست آقا را می بوسیدم که محمد رضا گفت: آقا، پنج روز زیر آفتاب پوست انداختند تا کلیپ را بسازند.

سرم را که بلند کردم درست خاطرم نیست آقا میانه لبخند چه فرمودند...

اما تنها توانستم در جواب لطفشان عرض کنم: .. وظیفه مان بود..

آقا با لبخند ادامه دادند: خیلی خوب .. خیلی خوب..

بعد به نشانه تاکید دستشان را بالا آوردند که: فقط.. حواستان باشد.. این ادامه داشته باشدها ! .. همینجور کار با خلاقیت بسازید.. این ادامه داشته باشد.. متوقف نشوید..

و راه افتادند..

محمد رضا بلافاصله گفت: دومی اش هم در راه است ان شالله..

آقا لبخند زدند و رفتند..

خلوت مختصر تهیه کننده و کارگردان کلیپ ایستاده ایم با آقا که تمام شد دوستانی که از دور این صحنه را دیده بودند بلافاصله آمدندکه بشنوند، حالا این وسط هرچه می گشتیم، یک جای خالی در سفره افطار پیدا نمی شد! :) هرچند برای من و محمد رضا که دیگر توفیری نمی کرد..

ما افطار کرده بودیم..

یک افطار با حلاوت بسیار ..

افطار با بوسه بر دست مجروح آقا ..

 

 

پی نوشت یک: الحمدلله .. الحمدلله..

پینوشت دو : آقا را فقط باید نگاه کرد..

 

بازنشر این پست در فارس!

 

 1-  مصاحبه با سوره سینما

2-  خبر ایستاده ایم 2 در رجانیوز 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 تیر1393ساعت 20:43 توسط میم . ب . مهاجر |

این به اصطلاح پادکست رو چند سال پیش برای اعتکاف بچه های هیئت هنر ( هیئت محبین اهل بیت علیهم السلام، دانشجویان، دانش آموختگان و فعالین هنر و رسانه ) ساخته بودم. سحر که می خواستن معتکفین رو از خواب بیدار کنن، اینو تو بلندگوهای مسجد آروم پخش می کردن. اسمش رو گذاشته بودم پاشو پاشو کوچولو ! دیدم حالا که ماه رمضانه شاید بد نباشه بازنشرش کنم تا دوستانی که در جریان نبودن اگه دوست داشتن دانلودش کنن! به عنوان زنگ بیدارباش سحری بدک نیست. 

 

پاشو پاشو کوچولو

 

پی نوشت 1 : به پیشنهاد حاج آقا پناهیان از آیات 190 تا 194 سوره مبارکه آل عمران که برای قرائت در هنگام سحر توصیه شده، استفاده کردم.

پی نوشت 2 : برای لحظات خاموشی هم که معتکفین می خواستن بخوابن، یه سری فایل صوتی از قصه گویی های حاجی براشون آماده کرده بودم  به اسم گنگیش بالا که تو بلندگوهای مسجد پخش می شد.

پی نوشت 3 : برای دانلود همه فایل ها به این پست مراجعه کنید بهتره.

 

 لینک های جدید برای دانلود:

پاشو پاشو کوچولو

تیتراژ جلسه قرائت قرآن

درباره اعتکاف

 

گنگیش بالا 1

گنگیش بالا 2

گنگیش بالا 3

گنگیش بالا 4

گنگیش بالا 5

گنگیش بالا 6

گنگیش بالا 7

گنگیش بالا 8

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 تیر1393ساعت 14:39 توسط میم . ب . مهاجر |

 

 

 

این چند پلان از استوری بورد کلیپ ایستاده ایمِ 2، است. چندان اهل خبر رسانی قبل از ساخت نیستم. بخصوص اینکه کار فرهنگی هنری به هیچ بند است! اما امروز سالگرد فاجعه هواپیمای مسافربری ماست.. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم..

ایستاده ایم تا آخرین قطره خون، می خواهد ناو وینسنس و هفت جد و آباءش را قصاص کند ! .. ناز لبخند آقا..

 

ان شالله..

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 تیر1393ساعت 17:4 توسط میم . ب . مهاجر |

 

سردار با آقا جلسه داشته اند ظاهرن. آقا به فرمانده محترم سپاهشان مراتب رضایت خود را از محتوای شبکه افق ابراز می کنند بعد لطف ویژه ای می فرمایند به کلیپ "ایستاده ایم" نقل به مضمون که از سازندگان آن کلیپ در میدان آزادی تشکر مخصوص کنید..

همین..

همین یک لبخند رضایتی که بر لب نائب امام زمان نشسته برایم کافی است.. از سرم هم زیادی است..

با این لبخند حالا راحت تر می توانم نامردی های مدیرک های تازه به دوران رسیده فرهنگی که ادعای جنگ نرمشان گوش خودشان را بیشتر از فلک کر کرده را تحمل کنم. "ایستاده ایم" همان کلیپی است که نه تاییدش کردند، نه حمایت مالیش را به عهده گرفتند و نه حتی حمایت معنوی! .. و نه حتی یک بار در این یک سال گذشته، محض رضای خدا از کارگردان مغضوبش، فارغ از غرور پوچ کرسی ریاست، تشکر خشک و خالی زبانی، پیغامی یا پیامکی کردند! اما هر جا نشستند و با هر کله گنده ای که عکس یادگاری گرفتند، قبلش پُز "ایستاده ایم" را داده بودند! که خبرهایش می رسید.. ایستاده ایم از مراجع بالاتری، غیر همان ها که وظیفه ذاتیشان بود، تامین هزینه شد.. مراجع بالاتر هم بعد از آنکه کار با تو بیمری و من بمیرم، ریش گرو گذاشتن و غیره، ساخته شد و دیدند و خوششان آمد و خوب از بازخوردهایش مطمئن شدند، نگذاشتند زمین بخوریم و در آخرین لحظه از بدهی ها نجاتمان دادند که خدا بابت همین هم خیرشان بدهد مراجع بالاتر را!

اما همان ها که وظیفه ذاتیشان را نمی شناسند حالا هم که شبکه شان راه افتاده کمر به قتل کلیپ بدبخت بسته اند! و 24 ساعته از شبکه تازه تاسیس پخشش می کنند تا مخاطب خوب عقش بگیرد و خوب و کامل حالش از ایستادگی بهم بخورد و بالا بیاورد که حقوق آقایان حلال بشود و انجام وظیفه مدیریت فرهنگی شان را به اوج برسانند. ماشالله در هرچه ناتوان باشند در ضایع کردن و پایمال کردن و بی اثر کردن حاصل کار دیگران، استادند !

"ایستاده ایم" چوب "... ودیگر هیچ نبود" را خورد! چوب سطح سواد پایینی را که نه فیلم را می فهمید و نه معنی "ضدجنگ" را ! نمی دانست کار فیلم شعار نیست! بلکه مضمونش را به فرم و محتوا می آراید تا آرام و زیبا به مخاطبش تزریق کند. فرم را که هیچ! نفهمیدند! اما از محتوا هم چیزی سر در نیاوردند و حرف چهار نفر بی سوادتر از خودشان را شنیدند، پذیرفتند و تغییر رای دادند. فیلمی را که مدعی و مبلغ مفهوم والای "جهاد" در برابر تفکر پلید "ضد جنگ" بود و فیلمسازی که خودش تئوریسین و مدافع مفهوم جنگ و جهاد است را به انواع اتهام ها نواختند و خودشان فیلم محصول خودشان را مورد بی مهری قرار دادند تا کار که به "ایستاده ایم" رسید، و با بهانه ها و اتهام ها و خاله زنک بازی های ناگفته دیگر، ادله مکفی برای تحریم فراهم شد..

و بعد نوبت به "لکه" رسید که فیلمنامه اش را مردود کنند، همانطور که "رو به قبله" را هم راهی سطل زباله کرده بودند! همان مدیرانی که تا حرف از فتنه به میان می آید از سینمای فتنه گر می نالند و داد واسلاما وا انقلابایشان به آسمان می رود!

اما همین که دیدند مدیر فرهنگی دیگری عُرضه به خرج داده و کار را روی هوا قاپیده، شصتشان خبر دار شد دارد سرشان بی کلاه می ماند، با حفظ پرستیژ مدیریتشان، بدون ذره ای عذر خواهی برای همه کوتاهی ها و ناجوانمردی ها و قضاوت های ناعادلانه و تخریب روحیه ها و تضعیف انگیزه ها و توهین ها و تهمت ها، سهم خواستند، آن هم با منت! منت از کیسه خلیفه! بابت بودجه ای از بیت المال که اتفاقن برای همین کارهاست و ارث پدری کسی نیست و مدیر مربوطه صرفن تخصصش تخصیص اعتبار با صلاحدید شخصی از بیت المال است که اگر غیر از این کمی هم قدرت تشخیص و تمییز داشت، فیلمنامه مردودی دم و دستگاه خودش را که شریک نمی شد!

طبیعیست که نمی خواستم سایه سنگین و تیره آقایان بیاید روی لکه! شرطم از اول این بود .. مصر بودم.. اصرار داشتم.. بارها تاکید کردم.. اما چکنم که جز همان کاری که بلدم و همان جانی که می توانم بکَنم ترفند دیگری نمی شناسم ! چکنم که با پول و بودجه و راه و رسم تیغ زدن _ بخوانید جذب سرمایه _ بیگانه ام! رفیق شفیق هم بلد نبود! که آخرش شرط رفیقش را هرچند با اکراه شکست و کسر بودجه را با سهامداری همان آقایانی که فیلمنامه را مردود کرده بودند، تامین کرد تا فیلم ضد فتنه ساخته شود و از ناحیه نیاز مالی زمین نخورد، حتی به قیمت نارضایتی و ناراحتی نویسنده و کارگردانش.. قبول دارم.. ساخته شدن فیلم از شکستن فیلمساز، صد البته مهم تر بود.. به همین دلیل بود که نمی توانستم فشار مالی روی دوش رفیق شفیق را ببینم و باز بر شرطم پافشاری کنم.. سهام را که گرفتند، اولین کارشان طبق پیش بینی، جای خسته نباشید و حمایت معنوی و جبران گذشته ها، پیغام با واسطه سرشار از منت بود.. تف به این روزگار..

نه! من شاکی نیستم.. همه این نیش ها به یک لبخند آقا نوش می شود که شد.. از همه این ها می گذرم و فراموش می کنم.. حتی همین که وظیفه ابلاغ پیام را هم پشت گوش انداختند و مهمترین پیام تا به امروز زندگیم را هم دریغ کردند! آقا به عزیز آقا فرمودند و عزیز آقا به مدیرک ها.. اما مدیرک ها ظاهرن یادشان رفته حق مان را به ما ابلاغ کنند.. می گویم یادشان رفته چون سعی می کنم خوشبین باشم.. هرچند که حتی اگر قضیه فراموشی باشد، خودش عذر بدتر از گناه است! .. اما.. سعی می کنم فراموش کنم.. بخصوص همه نامردی هایشان را.. بخصوص حالا که قرار است دیگر رسمن کاری به کار هم نداشته باشیم که مدت ها بود غیر رسمی کاری به کار هم نداشتیم.. ما می ساختیم و با واسطه تحویل می دادیم و می رفتیم پی کارمان و آن ها از آن دور تحویل می گرفتند می بردند پی پُز دادنشان!

نه .. من از کسی یا چیزی ناراحت نیستم.. حتی از اینکه تصویر لبخند آقا را در چشم یکی از دوستان مطلع دیدم بیشتر خرسندم.. بیشتر شادم.. بیشتر سرشارم..

الحمدلله.. الحمدلله..

 

 هشدار : کامنت های مغرضانه ای که ماهی گیر آب گل آلودند، تایید نخواهند شد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 تیر1393ساعت 13:6 توسط میم . ب . مهاجر |

 

 

 

 

 

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

 

  

 

 

 

پی نوشت: هم بنده و هم مرحوم حسین منزوی شاعر این بیت به خوبی می دونیم که کرم ابریشم قراره پروانه بشه! اما قراره.. چه بسا ..  به گمان من بهتره درباره این بیت فارغ از مباحث مربوط به زیست شناسی تامل کرد..

 

یه کار قدیمی به مناسبت این روزها ناگهان در مشرق !

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 خرداد1393ساعت 13:43 توسط میم . ب . مهاجر |

از لینک کامنت یه سر زدم به وبلاگ باران که این صدای دلنشین رو شنیدم:

 

جهان بی تو  - حامد جلیلی

لینک ویدئو گرافیک در یوتوب

لینک ویدئو گرافیک در روشنگری

 

گفتم بقیه دوستان هم شاید خوششون بیاد..

با تشکر از وبلاگ باران

 

 

+ نوشته شده در جمعه 16 خرداد1393ساعت 17:58 توسط میم . ب . مهاجر |

توی آژانس نشسته بودم منتظر ماشین. هفت هشت ده دقیقه ای که گذشت از کوچه پشتی آژانس صدای بلند ضبط ماشینی آمد که داشت "به طه به یاسین.." پخش می کرد. ترمز زد. بعد ماشین دیگری هم آمد و ایستاد. لحظاتی بعد همزمان دو راننده آمدند داخل. هر دو جوان بودند. یکی رفت سراغ نهار یخ زده ای که حالا باید به جای شام می خورد. دومی آمد پیش متصدی تلفن. متصدی جوان تلفن که انگار خودش یکی از راننده ها بود به طعنه گفت: کجا بودی؟ بازم تو پیچ؟ راننده جوان بدون آنکه از کنایه رنجیده باشد با اشتیاق تعریف کرد: پیش دکتر بودم. گفت بیست جلسه بروم پیشش حله! گفت فقط ممکنه جاش بمونه! مثل قرمزی های بعد از زخم. متصدی بی حال گفت: ولش کن خب! چیکارش داری!؟ بعد رو کرد به راننده ای که داشت خوراکی هایش را برانداز می کرد و کاغذ ی را داد دستش که مرا برساند. قرار شد بروم سر کوچه تا ماشین بیاید. راننده جوان همچنان داشت از حرف های دکتر و عواقب معالجه می گفت که من از آژانس خارج شدم.

از سر کوچه معلوم بود که هر دو راننده جوان آمده اند بیرون تا ماشینشان را راه بیاندازند. سوار ماشینی شدم که آمد جلوی من ایستاد. برخلاف انتظارم راننده گرسنه نبود که برگه مربوط به مرا از متصدی گرفته بود! حدس زدم شاید راننده ها باهم مشتری هایشان را عوض کرده اند.

اولین چیزی که به محض نشستن توجهم را جلب کرد، صدای ضبط بود که "به طه به یاسین.." می خواند. دومی هم طناب داری بود که از آینه جلو آویزان تاب می خورد! همینطور که به قیافیه جوانک زل زده بودم کمربند را بستم. اصلن به چهره اش نمی خورد اهل چنین نواهایی باشد بخصوص با آن طناب دارش! معلوم بود که باز هم با یک سوژه ماشین محور جدید روبرو شده ام. قیافه و تیپ جوانک اجق وجق یا فشن نبود. معمولی بود. یعنی آنقدر مثل باقی راننده ها معمولی بود که فکر نمی کردی آدم متفاوتی باشد. یعنی از این هایی که تیپ آن چنانی می زنند و رفتار متفاوت از تیپ بروز می دهند که متفاوت باشند نبود. لاغر با چشم هایی درشت و ته ریش نزدیک به تراشیده. 

نمی دانم تقصیر مخاطبان محترم این وبلاگ است که نسبت به مطالب مشابه قبلی واکنش های جالبی داشتند که دارد این سبک فضولی ها در من نهادینه می شود یا ربطی به پیشه ام سینما دارد یا ارث پدری است که البته پدر هم از استادش ارث برده که مدام زندگی آدم های بعضا ناشناس اطرافش برایش مهم می شود ! 

پرسیدم قصه این طناب دار چیه؟ یعنی درواقع پرسیدم فلسفه این طناب دار چیه؟ شاید چون کلمه فلسفه باکلاس تر از قصه بود و از حجم فضولیت نمایی سوال کننده می کاست!

نگاهی کرد و خندید. انگار که سوال برایش تکراری بود. با خودم گفتم معلوم نیست کدام کارگردان فضولتری قبل من بساط لابراتوآرش را اینجا پهن کرده!

گفتم آخه نه به این "به طه به یاسین .. " ضبط ماشینت و نه به این طناب دار!

گفت این طناب برای این است که یادم نرود کجا بودم و تا کجاها رفتم و الان کجام!

خداییش هر کسی هم جای من بود یاد فیلم های اخلاق محور تلویزیونی می افتاد! مسافری نیمه شب سوار آژانسی می شود که راننده اش از عبرت گرفتگان روزگار است و قصه های شنیدنی بسیاری آموزنده ای از سرگذشتش دارد.

فیلمنامه را نوشتم و ارائه کردم: خب، تا ته خلاف رفتی و نزدیک عقوبت وحشتناکش هم شدی اما پروسه "نجات در آخرین لحظه" به دادت رسید و یکهو امید و رهایی به تو رو کرد و حالا توبه و نوای روحانی "به طه به یاسین.. " که مدام در پخش ماشینت لوپ می شود و تازگی تصمیم گرفتی بروی و آخرین نشانه باقی مانده را هم از خودت بشوری که برود!

با تعجب به من نگاه کرد.

گفتم: خالکوبی بزرگی که معلوم نیست کجای جانت نشسته!

خندید. گفت توی آژانس حرف های مرا شنیدی؟

گفتم ناخواسته بود اما فکر نمی کردم مربوط به خالکوبی باشد. الان که اینجا کنارت نشسته ام شواهد و قرائن همه با هم می گویند، موضوع خالکوبی بود. آخرین اثر از آثار دوران جاهلیت که باید شرش کم بشود. نه؟!

نمی خواست حرف بزند بخصوص وقتی که برای ترغیبش گفتم شاید علت فضولی من شغل بی ادبم سینماست که البته بین خودمان باشد واقعن علتش شغل بی ادبم نبود. همانطور که ماجراهای ماشین نوشت های قبل هم خودشان پیش رفتند. منتها نمی دانم او از کجا فهمید که وبلاگ مسافرش مدت هاست از اینجور مطالب نداشته که خودش دنباله حرف را گرفت! البته با این توجیه که احساس می کرد من احتمالن باید آدم با معرفتی باشم و اشکالی ندارد چیزهایی بدانم.

سه بار خودکشی کرده بود و فقط یک فقره اش با سیانور که هر سه بار، معجزه آسا پروسه نجات در آخرین لحظه به دادش رسیده بود. داستان تکراری انتهای جاده مصرف انواع مواد مخدر و سیر شدن از زندگی. می گفت بعد از سومین بار بود که احساس کردم کسی که جانم دست اوست هنوز به من امید دارد و نمی خواهد خسارت دنیا و خسارت آخرت، بشود تنها نتیجه به دنیا آمدن و تنها نتیجه از دنیا رفتنم!

بعد از این عبرت شگفت که انگار به جانش وحی شده بود سفت و سمج افتاده بود دنبال ترک. می گفت سه ماه دیگر یک سال پاکیش سند می خورد. از این جلسات " ان ای " شرکت می کرد و کتاب مخصوص گام های ترک را مثل کتاب های تست کنکور خط کشیده بود و می خواند. می گفت "به طه به یاسین .. " بدجور آرامش می کند. راست می گفت. آنقدر متین رانندگی می کرد که گاهی وقتی شک می کردم واقعن از پیشه رانندگی در خیابان های اعصاب خورد کن تهران نان می خورد! سر تقاطع ها به هر ماشینی راه می داد و نسبت به هیچ بوق نابجا و سبقت ناروایی واکنش نشان نمی داد. می گفت شاید واقعن عجله داشته باشند و تقصیری متوجه شان نباشد. طوری درباره آدم ها حرف می زد که انگار تازه متوجه اهمیت حضور انسان های اطرافش شده . 

برای این که کمی فضا را تلطیف کنم و از سختی یادآوری خاطراتش بکاهم کمی بحث را عوض کردم که برای علی فانی باید جالب باشد که یکی با چنین سرنوشتی، اینطور به صدایش در "به طه به یاسین.." دل بسته! گفتم این بار که علی فانی را دیدم برایش تعریف می کنم. لبخند جالبی زد.

رسیدیم مقصد و من حرفی برای گفتن نداشتم، جز این که ماچی حواله پیشانیش کنم تا مراهم دعا کند.. دعای اراده.. اراده ترک همه عادات و امراض روحی م را ..

 

+ نوشته شده در شنبه 3 خرداد1393ساعت 20:54 توسط میم . ب . مهاجر |


چون زورمون زیاده و اینطوری حال کردیم، ورود برای عموم آزاد نیست.
منتها هر کی حال کرد و زورش زیاد بود؛ می تونه رمز رو بگیره!
ما زیر بار زور نمی ریم مگه اینکه پُر زور باشه.
(عموم ربطی به عموم و داییم ندارد! )
با تشکر

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 23 اردیبهشت1393ساعت 20:19 توسط میم . ب . مهاجر |

اولین شعری که گفتم درباره پدرم بود. پس تیتر این پست پُر بیراه نیست. حالا چرا اولین شعر یک بچه دبستانی، _گمانم چهارم دبستان _ درباره پدرش بوده، ممکن است بشود کلی جواب دانش بنیان بخصوص روانشناسانه داد! اما من اساسن به علوم روانشناسی معمول و انسان شناسی رایج بدبینم و برایشان زیاد تره خورد نمی کنم و البته خودم خوب می دانم دلیل سرودن آن شعر ساده، احساس رایج پسرها به پدرها نبود. حتی دلیلش دلتنگی دوری اجباری ناشی از تقدیر نامروت هم نبود. بیشتر از آن که دلم برای خودم بسوزد، برای پدر می سوخت. همیشه گفته ام که اگر بخواهم داستان زندگی خودم را بنویسم روی رمان ده جلدی کلیدر کم می شود چون باید ده جلد اول را تنها اختصاص بدهم به بابا.. به بلاهای عجیب و غریبی که آوار زندگیش شد و باید همه را تاب می آورد و تحمل می کرد. شاید به همین دلیل بود که از کودکی نسبت به فیلم های هندی نفرت داشتم! از بس که بلاها و سختی ها را مبتذل می کردند در حد گریه های سانتیمانتال و فین فین های شکم سیر !
بابا از همان ابتدا ترکیب عجیب نرمی بود و سختی. از بس که سختی کشیده بود، پوست روحش مثل دست کارگر معدن سفت شده بود اما درونش آنقدر نرم بود که بعض اوقات خیال می کردم حکمت سختی ظاهریش همین سیالیت درونیست که اگر آن پوسته سخت نبود، جاری می شد..
هنوز جرات نمی کنم به این فکر کنم که روزی ماجرای زندگی پدر را به چشمان هرزه سینما بسپارم.. از بس که این فیلم های سطحی و سانتیمانتال هندی گند زده اند به هرچه داستان پر آب و چشم !
اصلن دلم نمی خواست حتی همین چند جمله را هم بنویسم! الان هم پشیمانم چون جز کلمات و جملات کلیشه ای چیز دیگری به ذهنم نرسید و قطعن هیچ وقت حق مطلب ادا نمی شود و کسی هم که این سطور را می خواند جز تصاویر کلیشه ای در ذهنش نخواهد ساخت اما برای اینکه لااقل یک بار هم از این ترس همیشگی هندی زده فاصله بگیرم، همین چند جمله را فعلن نگه می دارم برای اینکه یادم بماند چه می خواستم بگویم و چقدر می خواستم بگویم و چرا نگفتم ..

از آن شعر کودکانه که تنها سر هم کردن وزن و قافیه بود و گمانم شش هفت بیتی می شد تنها همین دو سه بیت پراکنده اش خاطرم مانده.. یادم است وقتی شعر را برای بابا خواندم، حس خوشایندی در چشمانش احساس کردم که تا مدت ها تنها به این خاطر شعر می گفتم که دوباره همان حس خوشایند را در چشم هاش ببینم..
چشمهاش..

این اولین شعر پسرکی 10 ساله است:
پدرم نور دو چشمم        پدرم بهار عشقم
  پدر نور امیدی               پدرم گلی سپیدی
 .
.
.

   پدرم یار علی، تو            پدرم همچو علی، تو



:)

+ نوشته شده در سه شنبه 23 اردیبهشت1393ساعت 18:7 توسط میم . ب . مهاجر |

 
عصر سر خیابون نزدیک هتل، هلا با یه پسری منتظر من ایستاده بود. برادرش و بقیه نیومده بودن، به محمدعلی هم گفته بود اما اونم رفته بود مسافرت آخر هفته طرفای شهرشون لاذقیه. هلا همراهشو معرفی کرد: زین، از دوستان خوب من. زین چهره گرمی داشت. از کار و بارش پرسیدم، گفت ژورنالیسته و تو یه سایت مربوط به قربانیان جنگ کار می کنه. پیاده راه افتادیم به طرف بافت قدیمی دمشق. اول خواستن منو ببرن موزه ملی شون که تعطیل بود! بعد از کنار یه برج بلندبالا عبور کردیم. هلا گفت اینجا یه هتل گرون قیمته مال ولید بن طلال! هر دوشون طوری به برج نگاه می کردن که انگار یارو سعودیه ارث پدریشونو بالا کشیده و اینجا رو ساخته و قطعن حق داشتن. زین با اینکه اولین بار بود منو می دید اما مثل یه تورگاید (همون راهنمای تور! ) متعهد، به لطف مختصر آی اَم اِ بوکی که بلد بودیم، همه چیز رو توضیح می داد.  هرجا هم گیر می کرد هلا میومد کمکش. از کنار قلعه دمشق رد شدیم و رفتیم تو بازار حمیدیه. زین می گفت اینجا بازاریه که ایرانیای زائر زیاد میومدن برای خرید و فروشنده هاش یه کمی فارسی می فهمن. بازار حمیدیه مثل بازار تهران شلوغ بود. با بافت قدیمی و سقف بلند. نمی دونم چقدر درست بود اما زین می گفت این طولانی ترین بازار مسقف جهانه! ته بازار می خورد به یه میدونگاهی که طرف مقابلش مسجد اموی بود. اینجا رو می شناختم. دفه قبل برای رفتن به حرم حضرت رقیه سلام الله علیها که نزدیک مسجد اموی هست ماشین سفارت رو همینجا پارک کرده بودیم. برای رفتن به داخل مسجد هلا باید حجاب می کرد. از در کناری مسجد که می خورد به مقبره صلاح الدین ایوبی رفتیم داخل تا هلا پوشش مخصوص حجاب رو بگیره. تا اون بره دنبال حجاب، زین من رو برد بالا سر قبر سه خلبان ترکیه ای که زمان حکومت عثمانی در دفاع از آسمان دمشق که جزو سرزمین عثمانی ها بوده کشته شده بودن. سه خلبان تُرک ! همون تُرکایی که الان شده بودن بلای جون سوریا ! هلا با یه لباس عجیب و غریب برگشت! یه چیزی تو مایه های بارونی بازرس ژاور ! فکر می کردم چادر عربی یا روسری بهش بدن اما این لباس عجیب مثل مانتوی کلاه دار بود! یکمم منو یاد عکس معروف اون زندانی گوآنتانامو انداخت که با یه پانچو و با دستای باز مجبورش کرده بودن روی یه چهارپایه بایسته! هلا از شنیدن تعابیر بازرس ژاور و گوآنتانامو کلی خندید! معماری مسجد اموی عین مساجد دوران اول معماری اسلامی ایوان نداشت! بیشتر رومی و بیزانسی بود. یاد استاد مرحوم درس هنر اسلامی مون در دانشکده افتادم که خوره معماری قدیمی بود! بهش می گفتیم مامان مظاهری. زین می گفت اول آتشکده بوده، بعد کلیسا  شده و بعد مسجد. چیز جالبی که تو حیاطش دیدم مخزن بیت المال بود که بهش می گفتن قبة المال! زین می گفت پول بیت المال رو اینجا ذخیره می کردن و از همینجا هم بین مردم تقسیم می شده. هلا می گفت تنها وقتی خردسال بوده اومده اینجا و الان خودشم عین یه توریسته! زین هم با حدس و گمان ما رو می برد این ور و اون ور. رفتیم داخل شبستان که یه ضریح وسطش بود. زین اولش فکر کرد اینجا راس الحسین علیه السلامه ولی وقتی رفتیم نزدیک تر دیدیم نتوشته مزار حضرت یحیی صلوات الله علیه.

زین دنبال مقام راس الحسین علیه السلام می گشت. می گفت می دونه که ایرانیا میان مسجد اموی برای دیدن این مقام. می دونست ما عاشق امام حسین علیه السلام هستیم. از اقبال ما وردوی بخش راس الحسین علیه السلام یافته شد و از خوش اقبالی من باز بود. یه اتاقک کوچیک سمت شرق مسجد. محراب حضرت سجاد علیه السلام هم همونجا بود. وارد بخشی از تاریخ شدم که درست معلوم نیست تو اون مکان و زمان چی به اهل بیت گذشته! همونجایی که وقتی از حضرت سجاد علیه السلام پرسیدن کجا از همه بیشتر به شما سخت گذشت؟ فرمودن الشام ... الشام... با خودم فکر می کردم اگه ماجرای شام اینقدر سخت گذشته به اهل بیت پس حتمن این سجدگاه و محراب شاهد راز و نیازهای عجیبی بوده.. اونم سجده های سیلاب اشک سید الساجدین.. محرابی که درست چند قدم اونطرف ترش سر مطهر ارباب قرار داشته.. به ضریح مقام راس امام که چسبیدم زین و هلا متوجه شدن که باید کمی بهم فرصت بدن.. تو همون حال بود که بعدن فهمیدم کلی ازم عکس گرفتن. چند دقیقه ای نگذشته بود که یهو، عربی که کلید دار اونجا بود اومد و خواست ما سه نفر و یه غریبه دیگه که تنها زائرای اونجا بودیم رو بفرسته بیرون! ظاهرن وقت زیارت تموم شده بود.. از مقام که اومدیم بیرون انگار هلا هم تو جو قرار گرفته بود که از خواب هایی که یه بار تو ماه رمضان دیده بود تعریف کرد.. می گفت هم خواب امام رضا (ع) رو دیده و هم خواب حضرت مهدی (ع) رو .. می گفت درسته که نماز نمی خونه یا جدیدن به خاطر مشکل معده دیگه روزه هم نمی گیره اما عاشق اهل بیته ..

از پشت مسجد اموی به محله های قدیمی دمشق راه بود. من همش نگران زین و هلا بودم که خسته نشن.. از صبح بیرون از خونه بودن و حالا داشتن به خاطر من دمشق قدیمی رو پیاده گز می کردن.. هلا می گفت خودشونم دوست دارن و خسته نیستن.. می گفتم اگه دیروقت بشه چی؟ چطور می رید خونه؟! می گفت زین مثل برادرش می مونه، می رسوندش خونه.. همینطور که می رفتیم، زین بعضی جاهای خیلی قدیمی رو معرفی می کرد، مثلن قدیمی ترین قهوه خونه دمشق که قهوه هاش معروف بود یا کلیسایی منتسب به بعضی حواریون مسیح (ع). انصافن کوچه پس کوچه های دمشقِ قدیمی از اون چیزی که تو فیلمای سوری دیده بودم زیباتر بودن . کف سنگی و دیوارایی با معماری شبیه به رومی. سر یه پیچ برادر هلا نشسته بود منتظر ما. اسمش "مرتجا" بود. نمی دونم "مرتجا" به "مرتضا" ربطی داره یا نه! ظاهرن از سر کار اومده بود و حال نداشت. چند کوچه ای با ما همراهی کرد و بعد از ما جدا شد و رفت. رفتیم طرف محله مسیحی ها. زین می گفت اینجا خطرناک ترین محله دمشق به لحاظ فرود خمپاره های سرگردون مسلحینه و ملت اینجا کلی تا حالا کشته دادن. همینطور که تو کوچه پسکوچه ها راه می رفتیم، هلا و زین از دیدگاههای سیاسی خودشون حرف می زدن و کل کل می کردن. هلا که بشار اسدی بود اما زین اپوزیسیون بود. هلا مدام باهش شوخی می کرد و برای لج درآوردن زین، از بشار اسد تعریف می کرد. زین ما رو برد به یه کافه قدیمی با معماری خیلی زیبا. آدم یاد فضای فیلمای اسپانیایی می افتاد . یاد خونه زورو ! برای زین قلیون آوردن. گفتم چیه؟ گفت طفاحتین! کلی فسفر اکسید کردم تا یادم اومد، طفاحتین یعنی دوسیب! کمی درباره شرایط سیاسی و مذهبی سوریه حرف زدیم. هلا بدش نمیومد مدام زین رو آنتریک کنه و ازش حرفای سیاسی تند بکشه بیرون و بخنده اما زین بیخیال دنیا به دوسیبش پک می زد. برای اینکه بحث رو عوض کنم زدم به شعر و شاعری عرب ها.. هلا می گفت پدرش شاعره.. شعر با وزن و قافیه می گه اما خودش شعر نو و آزاد (سپید) دوست داره.. یادم نیست به عربی ترجمه شعر نو یا آزاد چی می شد اما وقتی گفتم ما تو فارسی بهش میگیم شعر ابیض (سپید) کلی با تعجب به من نگاه کرد!! حسابی که گپ زدیم، هلا هدیه ای که به عنوان یادگاری گرفته بود رو رو کرد. قبلشم کلی عذرخواهی که تو این فرصت کم نتونسته چیز مناسبی پیدا کنه و ... یه شالگردن بافتنی با طرح پرچم سوریه! کلی خندیدم! گفتم دیگه ناچارم خودم موقع انتخاباتتون دوباره بیام سوریه، شالگردنو بندازم گردنم و برم پای صندوق رای، به دوربینای تلویزیونی دو نشون بدم و برای بشار اسد رای بریزم تو صندوق! بسی خنده شد..

شب وقتی برگشتیم هتل، بچه ها رو برای نوشیدن چای دعوت کردم به لابی. اونجا یکم بحثمون به مسائل دینی کشید. زین درباره خودش کمی تودار به نظر می رسید. می گفت مادرش مسیحیه و پدرش اسماعیلی، خودشم نمی دونه چیکاره حسنه! احتمالن کافره! هلا می خندید و می گفت شوخی می کنه. دیوونه س ولی به الله اعتقاد داره. گفتم می دونستی مرکز اسماعیلی ها نزدیک شهر من در ایران بوده!؟ قزوین، قلعه الموت! یه چیزایی شنیده بود. نمی دونم چطور شد که بحث به حجاب کشید و من رفتم رو منبر، طبیعیه که بیشتر برای هلا ! گفتم برای ما ایرانیا.. ( و گمونم معلومه که منظورم ما ایرانیای مسلمون شیعه معتقده، هرچند که به نظرم بقیه ایرانیا هم همین خصلتو کم و بیش دارن) .. برای ما، زیبایی زن حالتی رازآلود و خصوصی داره! یعنی دلمون نمی خواد مصرف عمومی پیدا کنه. این تنها یه راز شیرین بین زن و مرد محرمه و دیگران حق استفاده عمومی از این راز خصوصی شیرین رو ندارن. گفتم حتی اگر بحث شرعیات رو بگذاریم کنار، به نظرم این نوع نگاه به معنای حجاب، خیلی رمانتیک تر و شاعرانه تر از دنیای بی دین هاست.. هلا دختر مهربان، باهوش و بی شیله پیله ای بود.. همینطور که رو منبر بودم تو دلم آرزو می کردم کاش این حرفا یه جایی تو ذهنش حک بشن و یه روزی، یه جایی، کار خودشونو بکنن و اتفاق نویی برای دنیا و آخرتش رقم بخوره ..  

ظهر روز آخر بود. پنج شنبه. حسین ابوعلی (راننده حاجی) با شورلت کروزش اومد دنبالم. از اونجایی که به دلیل مسائل امنیتی ساعت پرواز هواپیماها تو فرودگاه دمشق نظم نداره فکر می کردم باید بریم فرودگاه اما حسین منو چمدون به دست که دید کلی زور زد تا با زبون ایما اشاره عربی حالیم کنه که شب پرواز داریم و الان فقط می ریم زیارت و بازار .

حرم حضرت رقیه سلام الله علیها خلوت بود. بعد نماز جماعت ظهر و عصر و زیارت وداع، چسبیدم به ضریح و سعی کردم یکی یکی هر کسی که به ذهنم می رسید رو یاد کنم که یهو چشمم افتاد به چیزی که بار اول و دوم زیارت ابدن متوجهشون نشده بودم! تو ضریح با نوی سه ساله عروسک انداخته بودن.. حدود هفت هشت ده تاشو دیدم.. یادم افتاد یه زمانی مادربزرگم اینو برام تعریف کرده بود.. زانوام سست شد.. روضه شد.. از عروسکا متنفر شدم.. هیچ معلوم نیست اون شبی که بانوی سه ساله آروم و قرار نداشت کجا بودن !! ..  شبی که برای آروم کردنش بجای عروسک، یه چیز دیگه دادن دستش.... یه چیزی که برا همیشه آرومش کرد..

...

تو بازار حمیدیه زیاد کار نداشتم..

بعد از استراحت عصرگاهی تو هتل، حسین دوباره اومد و با هم راه افتادیم طرف فرودگاه.. زینبیه حومه دمشقه و به فرودگاه نزدیکه.. سر راه باید بپیچیم تو فرعی.. جاده فرودگاه رو بیشترِ راننده ها بالای 130 تا سرعت می رن! ظاهرن با وجود پاکسازی منطقه، خاطره قناسه زن های تکفیری که تو مخروبه های اطراف جاده کمین می کردن هنوز براشون زنده ست.. شایدم واقعن هنوز احتمالش وجود داشت که بازم پیداشون بشه..

تو راه حسین ابوعلی با زبون بی زبونی حالیم کرد که بلافاصله بعد از نماز مغرب و عشا باید بریم فرودگاه و فرصت به نماز لیلة الرغائب نمی رسه، مگه اینکه به نیت نماز شب آرزوها یه چند رکعتی جنگی بزنیم تو رگ و خلاص! طبق معمول تو صحن حرم حضرت زینب سلام الله علیها هم صدای همهمه مردم و بچه ها بود و هم صدای دور و نزدیک انفجار های منطقه درگیری.. به بهانه وضو رفتم تا کمی بهتر صحن و سرا رو سیاحت کنم.. به طرز حیرت انگیزی حیاط حرم خانوم مملو بود از بچه های خردسال که مشغول بازی و شادی بودن .. بیخیال صداهای دور و نزدیک.. اونقدر جمعیت بچه ها زیاد بود که با خودم می گفتم نکنه اینجا نوانخانه بچه های بی سرپرسته! ... که البته نیست.. ایستادم به تماشای بازی و شادی اون همه بچه قد و نیم قد.. با خودم گفتم ینی پدر مادراشون نگران نیستن که راحت این بچه ها رو به حال خودشون تو صحن رها کردن.. که یهو بازم روضه شد.. بچه ها از چی نگران باشن .. اینجا حرم عمه ساداته.. حریم عمه امنه امنه... عمه حواسش به همه بچه ها هست.. حواسش به همه بچه ها بود.. منتها نامردا زیاد بودن.. وحشی بودن.. وحشتی تر از اسباشون.. شلاق تو دستشون بود.. مشعل تو دستشون بود.. اما نه.. عمه نمی ذاره دستشون به بچه ها برسه .. نمی ذاره..

موقع خروج از حرم.. بیخیال..

رسیدیم فرودگاه. حسین دوان دوان منو رسوند دست آقا "میم"، آقا "میم" اما با حوصله حواله م داد به "عین" آقا ! اینا همون دو نفر ایرانی بیسیم به دستی بودن که ده روز پیش ما رو تو فرودگاه تحویل گرفتن و اسمشونم به ما نگفتن! حسین گفت برو پیش "میم" و "میم" هم گفت برو کانتر فلان پیش "عین"! اینجوری شد که اسم جفتشونو فهمیدم! به جفتشونم متلک انداختم که خوب شد نمردیم و اسم شما رو فهمیدیم! خندیدن و از کلاسام پرسیدن! ماشالا از همه چی هم خبر داشتن! چند کانتر بیشتر فعال نبود! دوتاش کار مسافرای ایران رو راست و ریست می کرد و پشت هردو کانتر هم چند تا از حاجی و سید اینای خودمون بودن و عینهو گاراژ غدیرژانگولر تند تند برا همه همونجا بلیط صادر می کردن و کارت پرواز و یا علی! یه کانتر هم برای پرواز ابوظبی بود که هیچ، دست خود سوریا بود!

بعد از حدود چهار  پنج ساعت علافی تو فرودگاه، نیمه شب شده بود که سوار اتوبوس مخصوص شدیم تا بریم پای هواپیما. محیط باند فرودگاه کاملن تاریک بود.. همه چراغ ها رو خاموش کرده بودن.. انگار نه انگار اینجا فرودگاه بین المللی پایتخت سوریه است! توی هواپیما هم چراغ ها خاموش و کرکره پنجره ها پایین بود! چندتا از جوونای اهل شیراز و حومه تو هواپیما بودن که ظاهرن تو سوریه برای کارهای عمرانیِ دستِ ایران، کارگری می کردن! (دقت فرمودین دیگه! کارگر شیرازی و حومه! ) اتفاقن اون روزم تو سوریه به اسم عید عمال (عمله ها:کارگرها) تعطیل رسمی بود. دوستان شیراز و حومه که ظاهرن می رفتن مرخصی، تپه روحیه و مزه پرانی بودن! یکی شون هی کرکره پنجرشو می داد بالا، مهماندارای هم وطن هم شاکی می شدن که نکنه میخوای گرا بدی به دیدبان های مسلحین تا هواپیما رو سوت کنن؟! از قضا آقای شمشادی خبرنگار شجاع واحد مرکزی خبر هم که همون اولین زیارت تو حرم حضرت رقیه سلام الله علیها توسط حاجی به هم معرفی شده بودیم و چاقسلامتی کرده بودیم، تو هواپیما بود. دوستان شیرازی هم مدام براش تیکه حواله می کردن. موقع آموزش ایمنی توسط بروبچ "کَبین کُرو" یا همون مهماندارا، ظاهرن اوضاع جنگی اونقدر موثر بود که خانوم مهماندار نتونست جلیقه نجاتشو درست تنش کنه تا نیش بروبچ شیرازی هم به بناگوش برسه! خود خانم مهماندار هم خنده ش گرفته بود و کلن بیخیال آموزش بخش جلیقه نجات شد! باز هم از قضای روزگار آسید اکبر هاشمی خادم افغانی حرم حضرت رقیه سلام الله علیها  که بین همه خادما مشهور تر بود و کلی هم کشته مرده داشت، نشست کنار ما.. البته همه خادمای اصلی حرم افغانی هستن. آسید اکبر خودش و زن و بچه ش دمشق زندگی می کنن و پدر و مادرش قم. بزرگ شده ایرانه و جز کمی حالت چشماش، لهجه ش ابدن شبیه افغانی ها نیست! تهرونی تهرونیه. می گفت همین چند وقت پیش که آقای بروجردی رئیس کمیسیون امنیت ملی اومده بود سوریه، موقع پرواز یه خمپاره خورده بود صد متری هواپیما. دو ساعت پرواز به شنیدن خاطرات آسید اکبر از جنایات تکفیری ها گذشت. از این که یه بار تا دو کوچه نزدیک حرم رسیده بودن یا اینکه یه بار به لطف خدا ذاقه مهماتشون که برای روز حمله به حرم همون نزدیکیا پنهان شده بود کشف شد.. بدتر از همه خونه خود آسید اکبر بود که توسط اونا شناسایی، غارت و به آتیش کشیده شده بود..

به ساعت رسمی سوریه نیمه شب و به ساعت رسمی ایران نزدیکای اذان صبح رسیدیم رو آسمون تهران.. اتوبان تهران قم به خاطر چراغ هاش، مثل یه تسبیح طولانی نورانی، دل سیاهی رو می رسوند به شب نورباران تهران..  تهران از اون بالا خیلی زیبا به نظر می رسید.. نه اینکه قبلن این صحنه رو ندیده بودم اما اینبار به نظرم خیلی زیباتر بود ..

درست یادم نیست تو فرودگاه دمشق بود یا تو فرودگاه امام موقع گرفتن آژانس که متوجه شدم 100 لیره تو جیبم جامونده. باقیمونده پول سوریم بود و نذر کرده بودم اینو هم بندازمش تو حرم حضرت زینب سلام الله علیها که .. حالا گذاشتمش لای قرآن حکیم نویی که بروبچ دانشکده علوم قرآنی به خاطر اکران لکه بهم هدیه ش دادن.. گذاشتمش لای قرآن حکیم.. تا یه روز دوباره قسمت بشه و نذرم رو خودم ادا کنم.. اصلن گِروی خوبیه برای یه بی بضاعت با کلی حاجت..

این هم از مهـربانی بی بی ست..

 

پی نوشت 1 : پست بعد، یه گزارش تصویری مختصره که بنا به دلایلی رمزدار خواهد بود و البته رمز به همه مخاطبای این وبلاگ مگر یکی دو نفر معلوم الحال داده خواهد شد

پی نوشت 2 : خاطرات دمشق محاله یادم بره    ...    اون همه شور و عشق محاله یادم بره   :)))))

پی نوشت 3 :  دوستان خودشون کامنتاشونو خودسانسوری کنن بهتره تا ما !



+ نوشته شده در چهارشنبه 17 اردیبهشت1393ساعت 14:32 توسط میم . ب . مهاجر |


برای بحث نمونه آثار مستند آرشیوی، بخش هایی از مستند "روح الله" کار محمد دبوغ لبنانی رو سر کلاس پخش کردم. بخصوص اون قسمت هایی که یک ژنرال معروف سوریِ زمان حافظ اسد داشت درباره عظمت امام خمینی حرف می زد. بعد بخش های مربوط به ورود امام به ایران و جمعیت عظیمی که به استقبلال اومده بودن و شور هیجان میلیونی مردم رو. براشون جالب بود. لابلای فیلم توضیحاتی هم درباره شرایط اون دوره زمونه می دادم. بعد رسیدم به لحظات آخر زندگی امام در بیمارستان.. جایی که امام با کمک پرستارا نماز رو ایستاده می خوندن. هنرجوهای کلاس محو تصاویر بودن و من محو شرایطی که توش بودم.. بعد سی و چند سال یه جوون ایرانی تو یه کشور دیگه داره با عزت و احترام از رهبرش و ملتش حرف می زنه و لذت رو تو چشم تماشاگراش می بینه.. تماشاگرایی که چندان هم اهل تفکرات دینی و انقلابی نبودن.. یهو دلم برای امامی که حتی یه بارم از نزدیک ندیده بودمش تنگ شد.. نتونستم جلو خودمو بگیرم.. هرچی زور می زدم جلو اشکامو بگیرم نمی شد.. نوبت تصاویر تشییع امام و عزاداری عجیب و غریب مردم که رسید، خوشبختانه بچه ها کمی حواسشون از من پرت شد و دوباره محو تصاویر شدن..

"زیاد" مرد جا افتاده ایه که همیشه با لباس رسمی شامل کت و شلوار و کراوات میاد سرکلاس. فوق لیسانس داره و رئیس روابط عمومی وزارت کشور سوریه است. خیلی مودب و البته با سواد به نظر میرسه. یه بار اومد گفت لطفن نمونه مستند از حیات وحش هم پخش کنید. ظاهرن زیاد براشون مستند جنگ پخش کرده بودم!

"رشا" جزو معدود دخترای کلاسه که زیاد اهل آرایش آنچنانی نیست و حالت سنگین و توداری داره. نمی دونم به این ربط داره که گزارش گر "پرس تی وی" در دمشقه یا نه ! یه بار که مجبور شده بود ته کلاس بشینه، متوجه شدم خوب نمی تونه فیلمایی که پخش می کردم رو ببینه، آموزش رو متوقف کردم و مسئول کلاس رو فرستادم براش صندلی بیارن و بذارن جلو. همه منتظر شدن تا صندلی به سختی از در کلاس رد شد و بلخره رشا نشست. بچه ها از اینکه من تا درست شدن جای رشا صبر کردم و درس ندادم با تعجب به من نگاه کردن. خیلی جدی بهشون گفتم: "هِیَ مِن پِرِس تی وی! اِحتِرامُها واجب! " بچه ها بابت کلاسی که برای رشا گذاشته بودم کلی حسودیشون گل کرد و شوخی و مزه پرونی کردن. رشا هم مدام با حالت رضایت و خنده می گفت: شکراً استاذ ! شکراً  !

نمونه مستندهایی که از اوضاع سوریه داشتم، بیشتر کار رفقای ایرانی بود و البته موردهای خوبی برای بحث آموزش نبودن چون اشکلات عدیده فنی و هنری داشتن اما به دلیل کمبود نمونه کار درباره سوریه چاره ای جز پخش کردنشون نداشتم. فقط خدا خدا می کردم، بروبچ سوتی نداده باشن و تو فیلماشون بحثی مطرح نشده باشه که این جوونای سوری که مسلط تر به مسائل کشورشون هستن برنتابند! که بلخره یه سوتی مختصر تو یه فیلم ظاهر شد! فرمانده سوری تعدادی از معارضین رو دستگیر کرده بود. تعدای از مردم هم داشتن از روی نارحتی و عصبیت، سر اُسرای معارض داد می زدن و حتی یکی دو تا شون مشت و لگدی هم نثارشون می کردن. ( گمونم این تصاویر رو تو تلویزیون خودمون هم دیده باشین) یهو دیدم بچه های کلاس زدن زیر خنده و چندتایی هم بلند بلند یه چیزایی گفتن. پرسشگرانه نگاه کردم به محمد علی!  گفت: زنه به بازداشتیا فحش ناموسی داد!!! تو دلم به روح اون رفیقی که این فیلمو ساخته بود و نکرده بود ببره پیش یه متخصص عرب زبان و کارشو کامل چک کنه، درود خاصی فرستادم!

"ایهم" یکی از جوونای فعال کلاس بود که می گفت معنی اسمش میشه "شیر". احتمالن مترادف با "اسد" باشه! زیاد تو مناطق جنگی رفته بود و فیلم هم گرفته بود. نمونه فیلم هایی که از صحنه های درگیری داشت رو تو فرصت های آنتراکت نشونم می داد. تو اکثر فیلم ها خودش لباس نظامی خوشگل تنش بود. از قضا با همون دوست ایرانیمون که اون سوتی تو فیلمش بود هم کلی رفیق بود و مدام ابراز ارادت می کرد و می خواست اومدم ایران سلام بهش برسونم. تو اون ماجرای فحش ناموسی هم ایهم کلی از رفیق فیلمساز مشترکمون و دلسوزیش برای سوریه و شجاعتش تعریف کرد و تایید کرد ماجرا سهوی بوده و خلاصه یجوری قضیه رفع و رجوع شد. روز آخر هم از طرف همه بچه های کلاس یه شال زیبا بهم هدیه داد.

جلسات اول بود که کمی درباره فلسفه حقیقت و واقعیت در سینمای مستند براشون حرف زدم. آخر کلاس از اینکه مباحث نویی در حوزه فیلمسازی شنیده بودن ابراز رضایت می کردن. براشون جالب بود که من قبل از تکنیک روی حکمت هنر تاکید می کنم. جلسه یکی مونده به آخر کمی از روایت فتح رو با زیرنویس عربی نشونشون دادم. "شب عاشورایی" و "پاتک روز چهارم" . گفتم حرف هایی که جلسات اول درباره حکمت سینما و بحث واقعیت و حقیقت و دیدگاه آفاقی و انفسی براتون گفتم برگرفته از آراء کسیه که الان دارین صدای آسمانیش رو روی تصاویر می شنوین. بعد عکس آقا مرتضی رو که از همون اوایل رو دسکتاپ لپتاپم گذاشته بودم، نشونشون دادم.

جمعه با حاج حسین رفتیم حرم حضرت زینب، حومه دمشق. از در مخصوص کادر حفاظت حزب الله و عناصر سیاسی و نظامی وارد محوطه شدیم. اولین چیزی که جلب توجه می کرد، صدای بسیار نزدیک انفجار ها بود. اصابت خمپاره یا شلیک توپخانه .. فضا طوری بود که احساس می کردی چند تا خیابون اون طرف تر درگیریه اما اینقدر هم نزدیک نبود.. صحن حرم جمعیت نسبتن زیادی داشت.. جلوی در وردی حرم اذن دخول رو که خوندیم، حاجی رفت داخل اما من نتونستم.. کشیدم عقب و از بیرون چشم دوختم به ضریح مطهر.. روضه از همونجا شروع شد..

نماز جمعه تو مصلای حرم برگزار می شد. ظاهرن تولیت اینجا از بدو تاسیس حزب الله دست اونا بوده و کار فرهنگی مناسبی روی اهالی شده.. تو اون شرایط جمعیت بسیار زیادی تو مصلای نزدیک حرم جمع شده بودن. عکس بزرگ آقا و امام توی مصلا نصب شده بود و حاج آقا حسینی نماینده حضرت آقا در اونجا، مشغول ایراد خطبه ها به زبون عربی بود..

یه شب تو هتل بودم که صدای بوق ماشین ها بلند شد، شباب داشتن با پرچم های بزرگ سوریه و عکس های بشار اسد تو خیابونای دمشق می گازیدن و بوق می زدن. بشار اسد اعلام کاندیداتوری کرده بود. جای شکرش باقی بود که موقع خواب، صدای همیشگی انفجار ها لابلای صدای بوق و باندهای پخش موزیک ماشین ها محو می شد.

بعد نمایش و توضیح درباره چند مستند خارجی، یکمی مستند جهادی و یکمی هم از مستند راهیان نور براشون پخش کردم و درباره ش حرف زدم. آخر کلاس یکی اومد جلو میزم و فلسفه نمایش مستندهای راهیان نور و جهادی رو پرسید. گفتم ما بیست و چند سال پیش جنگ داشتیم؛ این یعنی ما بیست و چند سال بعد از شماییم. یه روزی هم شما باید به مناطق جنگی  کشورتون برید و یادها رو زنده کنید، بعدشم باید خرابیای جنگ رو بسازید. اون روز به این نوع مستندها خیلی نیاز خواهید داشت.

هلا از همون اهلن و سهلن میاد. یه اسم دخترونه مثل شادی! منظم بود و با دقت، صندلی جلو می نشت و خوب یادداشت برمی داشت. حتی از تیکه فیلم هایی که نمایش می دادم هم چیزی می نوشت و همیشه نسبت به حرفای من طوری واکنش نشون می داد که خوب متوجه می شدم، حرفم چقدر برای کلاس جذاب، تازه یا موثر بوده. خیلی بیخود و بی جهت، چهرش منو یاد هدیه تهرانی می انداخت! علوی بود با روحیه ملی و مدافع بشار اسد. دلش می خواست حتمن فیلم بسازه و به بهونه شرکت تو جشنواره های فیلم، سری به ایران بزنه. خیلی نگران بود که آیا از پسش برمیاد یا نه. با توجه به ترجمه نچندان پخته محمدعلی، تا جایی که می تونستم سعی می کردم همه سوالاشو سهل و ساده توضیح بدم تا ابهامی براش نمونه. روز آخر بعد از مراسم عکاسیِ یادگاری با بچه ها که کمی هم طولانی شد، هلا پرسید، امروز بعد از ظهر برنامه ای دارید؟ گفتم نمی دونم ممکنه دوستان ایرانیم بخوان منو ببرن بیرون. گفت عصر با شما تماس می گیرم، اگه برنامه ای نداشتید من به اتفاق دوستانم شما رو به محله های قدیمی دمشق می بریم و جاهای دیدنی رو نشونتون می دیم. کمی تردید داشتم. نمی دونستم اون و دوستاش دقیقن منظورشون از گردش و تفریح چیه؟! به رسم ادب و احترام موقتن دعوتش رو پذیرفتم اما خدا خدا می کردم حاج حسین تماس بگیره و برای زیارت برنامه بذاره. حاجی تماس گرفت و گفت امشب داره میره ایران! عذرخواهی کرد و گفت عوضش فردا قبل از اینکه منو ببرن فرودگاه، راننده ش حسین، میاد و برای زیارت وداع می برتم حرمین. هلا پیامک زد که تصمیمم چیه؟ گفتم نمی خواهم مزاحم کسی بشم. گفت شما حق دارین نگران مسائل امنیتی باشین! گفتم من ابدن نگران مسائل امنیتی نیستم، موضوع چیز دیگه ایه! گفت با برادرش و دوستاش، عصر میان دنبالم. تا اون موقع وقت دارم تصمیم بگیرم. عصر پیامک زد که همراهشون میرم؟ گفتم: تسلیم!


+ نوشته شده در دوشنبه 15 اردیبهشت1393ساعت 15:22 توسط میم . ب . مهاجر |

هنرجوهای کلاسم اکثرشون با لذت و توجه به درس گوش می دن. (به لهجه اینا "اکثر" میشه "اِکتیر"، البته لهجه های دیگه ای هم هست) برخلاف تصورم آشنایی چندانی با شبکه آی فیلم ندارن. کلیپ ایستاده ایم که گمان می کردم شاید تو آی فیلم دیده باشن رو، من باب آشنایی براشون پخش کردم. فقط یکی از پسرا قبلن تو یوتیوب دیده بود. کلیپ که تموم شد چند لحظه سکوت کردن و یهو با هیجان دست زدن! کلی بهم لایک دادن!

محمدعلی گاهی وقتی به جای ترجمه "آفرین" یا "درسته" از طرف من میگه "لایک"، با دست هم نشون میده. منم گاهی وقتی به شوخی وقتی می خوام به یکی از هنرجوها بگم آفرین، رو میکنم به محمد علی و می گم بهش لایک بده. محمد علی هم لایک می ده. بقیه هم می زنن زیر خنده.

ظاهرن ایران براشون جای محترم و باکلاسیه. شبیه احساسی که مثلن ممکنه بعضی از ماها به خارجیا داشته باشیم. اینو از لابلای حرفا یا نوع نگاهشون می فهمم.

"نذار" یکی از پسراس که سنشم از من بیشتره، خودشو منتقد سینمایی معرفی کرد. اطلاعات سینماییش از بقیه خیلی بهتره، اینجا زیاد انگلیسی بلد نیستن اما نذار یکم بلده، گاهی وقتی با هم آی اَم اِ بوکی می کنیم! روز اول که داشتم خودمو براشون معرفی می کردم، یهو گفت : لکه! برق از سه فازم پرید. مثکه تو یوتیوب یه چیزایی از لکه دیده بود. اصغر فرهادی و کیارستمی رو می شناسه. جدایی نادر و سیمین رو دیده بود و حال کرده بود. منم یکم درباره فیلم و پایان نابازش، بهش ضدحال زدم. سخت بود براش قبول کنه فیلم پایان باز نداره! یه بارم که حرف موسیقی شد، یهو شروع کرد به خوندن: تو که چشمات خیلی گشنگه، رنگ چشمات عجیب و غریبه! ... بعدم گفت:مهرنوش. گفتم دیگه کی؟ گفت آرش و لایک داد! گفتم : "بروکن انجل broken angle"؟ و یه مقدار از آهنگ رو براش خوندم، اونم با خوشحالی با من خوند. گفت دوست دارید؟! گفتم نه! حتی مهرنوش؟ گفتم حتی. گفت البته خب زیاد هم خوشگل نیست! گفتم نه به اون دلیل، با تعجب گفت پس چرا ؟! گفتم فی هذا النوع الموسیقی اشکالات الشرعیه! گفت آها! نمی دونم چی شد یهو بحث وضعیت زن ها در ایران بالا گرفت. گفتم ما تو ایران وزیر زن هم داشتیم. الان هم سخنگوی وزارت خارجه مون زنه والبته خیلی از دانشمندا یا کارشناسا یا دکترا ... حواسشون شیش دانگ به من بود.. گفتم تو ایران ارزش زن ها به زیابیی ظاهری نیست، به زیبایی فکرشونه.. برای زن های با سواد و اهل تفکر، ایرانی ها احترام بیشتری قائلند.. به وضوح می دیدم چهره بیشتر دخترای کلاس عوض شد..

تریپ بیشترشون خیلی شبیه بروبچ هنری روشنفکر خودمونه. یکی از پسرا گفت بازیگر تئاتره، اسمش "هبا"ست (اشتباه شده! اسمش "یازان" یا " یَزَن " بود، هبا یکی دیگه ست) . قیافه ش خیلی شبیه جووناییه که معمولن جلو تئاتر شهر تهران میشه پیداشون کرد. به همون نسبت هم اهل مزه پرونی و زیرلب تیکه انداختنه! اما باهوشه و سوالای خوبی می پرسه.

هربار که میرم سر کلاس حرفامو با "رب اشرح لی صدری و ..." شروع می کنم. یه بار که هنوز شروع نکرده بودم یَزَن زیر لب گفت رب اشرح لی صدری. همه زدن زیر خنده! گفتم آفرین! خب؟! بقیه ش؟ سکوت شد. تا یسرلی امری بیشتر بلد نبود! لبخند پیروزی زدم! گفتم ای تنبل! "هلا" یکی از دخترای کلاس گفت، "کلنا تنبل!" گفتم "ما مشکل" بعد مجبورشون کردم با من بلند تکرار کنن: بسم الله الرحمن الرحیم ... رب اشرح لی صدری ...  تا آخر. کلی حال کردن.

"نِغَم" جلسه دوم یا سوم سر کلاس پیداش شد. مدل موی بلوند اروپایی آنچنانی ساخته و گمونم چند باری با سولاریوم انتحاری کرده! این یکی هم خیلی شبیه دخترای تریپ هنری تهرانه! همون روحیه منحصر به فرد و البته معترض و اهل اظهار نظرهای بحث برانگیز و پُر شر و شور. به چشم تحسین به ایران نگاه می کنه. تو فرصت های آنتراکت از کلاس بیرون نمیره، میاد و مخ محمدعلی رو به کار می گیره تا سوالاشو از من بپرسه یا مزه هاشو بپرونه! یه بار یه فیلم کوتاه ایرانی رو که دیده بود و دوست داشت برام تعریف کرد. منم یاد بچه های آسمان مجید مجیدی افتادم و ماجراشو براش تعریف کردم. انگار که یه شعر زیبا شنیده باشه کلی میمیک تحسین به صورتش داد. یه بار به شوخی گفت خلیج عربی! و منتظر واکنش من شد، زل زدم تو چشاش و با انگشت اشاره تاکید کردم خلیـــــج فارس! الی الابد! بلند خندید و گفت قبول داره و تو نقشه های قدیمی پرشین گلف رو دیده. یه بارم از دانش سلول های بنیادی و شبیه سازی در ایران تعریف کرد، گفت مسیحی ها شبیه سازی رو رد کردن اما ایرانی ها از این تفکرات واپسگرا ندارن. برام جالب بود اطلاعاتش.

نغم معتقده تو سوریه به جوونا بها نمی دن! پارتی بازی بیداد می کنه و اون با وجود اینکه تو یکی از تلویزیونای سوریه کار می کنه تا حالا نذاشتن یه مستند معمولی بسازه. می گفت ولی اگه خارجیا بیان همه جوره باهاشون همکاری میشه. یه جورایی به ما غبطه می خورد! گفتم اینجوریام که فکر می کنه نیست! همه جای دنیا تبعیض یا بی عدالتی هست! گفتم تو باید راه نفوذ رو پیدا کنی. گفت برای همین اومدم سر کلاس شما که یاد بگیرم. گفتم یاد می گیری و فیلم هم می سازی. گفت دوست دارم فیلمامو بیارم جشنواره های ایران. یه نگاه زیرچشمی بهش کردم، گفتم میخوای بیای ایران؟ با حالت تعجب گفت آره، بقیه هم حواسشون بود ببینن من چی میخوام بگم. بلند گفتم: حجـــــــاب!! .. همه زدن زیر خنده. نغم بیشتر از همه!

تو بحثای سیاسی علی رغم اکثریت ملی گرا، بازهم تفاوت نظر جدی وجود داره. بعضی از بچه ها دیدگاههای انتقادی به نظام سوریه دارن. سر یکی از فیلم های ایرانی که بروبچ خودمون در مورد سوریه ساختن و براشون پخش کردم، چند نفرشون، می گفتن فیلم یه طرفه است و باید نظر معارضین رو هم لحاظ می کرد. البته نظرشون درست نبود چون موضوع فیلم مقایسه نظر مخالف و موافق نبود و فرم دیگه ای داشت، با این حال اجازه دادم حسابی با هم بحث کنن. بعد هم نظرخودمو درباره پشتیبانی آمریکا و اسرائیل از معارضین گفتم. با این بخشش زیاد مشکل نداشتن و تقریبن همه هم نظر بودن. البته همه شون روی بد بودن جنگ سوریه و دشمنی آمریکا و اسرائیل و سعودی با کشورشون، متفق القولند الحمدلله! از خشونت تکفیری ها هم بدجور بیزارند. منتها از فساد اداری یا مشکلات دیگه کشورشون نارضی اند و البته واضح بود که راضی به این نوع اصلاحات خونین نیستن!

یه پسر فلسطینی سر کلاس هست به اسم رامز. گمونم از اهالی شهرک یرموک باشه. یرموک سال هاست محل زندگی آوراه های فلسطینیه که تو جنگ سوریه حسابی تخریب شده. میگه عکاسی می کنه و تصویربرداری، گرافیک بلده و نرم افزارهای تدوین و افترافکت و فتوشاپ رو هم مسلطه. کم حرفه، عین یه مهمون تو یه کشور میزبان، شاید به همین دلیل بود که حتی تو بحث راجع به اردوگاه یرموک زیاد وارد مباحثه نشد! هروقت که تو بحث ها، حرفی از فلسطین می زنم، رضایت رو تو چشماش میبینم.

صدای انفجارهای دور و نزدیک اینجا برای همه عادی شده. گاهی وقتی اونقدر نزدیکه که شیشه اتاقم یه خورده می لرزه. پرده رو که می زنم کنار، یه قارچ سفید رنگ دود از لای ساختمونای شهر دیده میشه. البته این سمت هتل که اتاق منه کمتر به محل درگیریای حومه شهر دید داره.

رستوران های هتل، چه رستوران مخصوص صبحانه و نهار و چه رستوران مخصوص شام اغلب خلوتن. گارسون ها بیشترشون مسن هستن و مُصر به اجرای آداب کامل گارسونی! بعضیاشون منو یاد آقای ایگور میاندازن! از منوی عربی که چیزی نمیشه فهمید اما از منوی انگلیسی هم چیزی نمیشه فهمید! :) بعضی وقتا گارسونا بالاسرم می ایستند تا بعد از کلی مقابله کتابت عربی و انگلیسی آخرش با سنگ کاغذ قیچی و کلی دعا برای قابل خوردن بودن، غذا سفارش می دم! تو رستوران شام، یه مزقون چی هست که هر شب برامون خیلی مِلو، مزقون می زنه و یهلونی یا حبیبی می خونه! گاهی حتی برای یک نفر یا دو نفر.. گارسونا بعد از صرف غذا وقتی ازشون تشکر میکنی، بلند می گن: صِحـــَّـــه! یعنی نوش جان! "ح" رو از منتها الیه حلق استخراج می کنن! انگار میخوان غذایی که تو خوردی رو اونا بالا بیارن :) آدمای دوست داشتنی و مهربونی هستن..


ادامه داره..



+ نوشته شده در یکشنبه 14 اردیبهشت1393ساعت 15:8 توسط میم . ب . مهاجر |





با تشکر از دوستی که عکس رو فرستادن.


+ نوشته شده در شنبه 13 اردیبهشت1393ساعت 15:4 توسط میم . ب . مهاجر |


حرم حضرت زینــــــــــب سلام الله علیها

لیلة الرغائب
نماز مغرب پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 93
حومه دمشق





پی نوشت : ورود هرگونه دوربین عکاسی و گوشی موبایل به صحن حرم ممنوع اکید بود و ظاهرن جلوی ورودی ها، گوشی ها رو می گرفتن اما چون من رو هر دو بار با ماشین سفارت و از در پشتی بردند داخل، طبعن این مسئله رو نمی دونستم. البته تابلوهای بزرگ موبایل و دوربین ممنوع رو می دیدم اما فکر می کردم اینجا هم مثل حرم حضرت رقیه سلام الله علیهاست، غافل از اینکه نبود! با هزار مکافات و مخفی کاری و بدون دقت و توجه، اینا رو گرفتم. دم ضریح مطهر یه بچه عرب گوشی رو دید و با حیرت به من نگاه کرد! امیدوارم من جزو نیروهای اطلاعاتی تکفیری ها حساب نکرده باشه! :)


پی نوشت: این پست در سایت مشرق!!

+ نوشته شده در جمعه 12 اردیبهشت1393ساعت 19:53 توسط میم . ب . مهاجر |



امروز بدون برنامه قبلی سر از مسجد اموی دمشق در آوردم ...

سر از مقام راس الحسین ...




+ نوشته شده در پنجشنبه 11 اردیبهشت1393ساعت 2:26 توسط میم . ب . مهاجر |




سه شنبه ، دوم اردیبهشت 93
بعد از نماز مغرب و عشاء و مراسم دعای توسل
حرم بانوی سه ساله
سیده رقیه سلام الله علیها


دمشق

پی نوشت یک:  ببخشید دیگه! عکس با دوربین در پیت موبایل گرفته شده. نور اصلی حرم هم خاموش شده بود چون حرم بدلیل مسائل امنیتی فقط سه شنبه ها و پنجشنبه ها چند ساعتی بازه و اون لحظه در حال تعطیل شدن بود

پی نوشت دو: با تشکر از مهدی (نماینده) که یهو اونجا پیداش شد و من اصلن تعجب نکردم که اونجا دیدمش و کلی چاقسلامتی کردیم و زحمت این عکس رو کشید.

پی نوشت سه:  جمعه حرم بانوی صبر بودم.. سیده زینب
سلام الله علیها .. حواسم به عکس گرفتن نبود..

پی نوشت چهار: تا اونجایی که حافظه اجازه داد، به یاد همه دوستان بودم..

پی نوشت پنج: فقط همینو میدونم که حرم بانوی سه ساله نیازی به روضه نداره تا ...

+ نوشته شده در یکشنبه 7 اردیبهشت1393ساعت 18:12 توسط میم . ب . مهاجر |

مطالب قدیمی‌تر