نمیتونم ناراحتی خودمو از باخت والیبال به آمریکا پنهان کنم. باخت اونم درست در یک قدمی حضور تاریخی در فینال لیگ جهانی. اونم بعد از داغون کردن قدرت های واقعی والیبال دنیا مثل برزیل و روسیه و ایتالیا و لهستان! زور داره واقعن که آمریکایی های خبیث، اینجوری بذارن تو کاسه مون! لطفن کسی بحث جدایی ورزش از سیاست راه نیندازه که الان اصلن حوصله این مزخرفات رو ندارما ! گفته باشم! قاطیَما !

اصلن به نظر من وقتی دم و دسگاه سیاسی مملکت هرگونه کل انداختن با آمریکای خبیث رو در هر زمینه حتی پوستر تبلیغاتی ناقابل، بایکُت می کنه؛ خب بایدم والیبالمون به آمریکای خبیث ببازه !

خداییش از دیشب دارم فکر میکنم روح خارجی دوست و بخصوص آمریکا پسند جناب وزیر خارجه داره تو همه امور مملکت تسری پیدا می کنه!!

وقتی همه قراره جلو آمریکایی های جنایتکار خبیث شیطان صفت منحوس، سر خم کنیم تا چندرغاز بندازن جلومون و اجازه بدن! یک ذره و فقط یک ذره از حقوق حقه مون بهمون برسه خب چرا والیبال عزم بردن آمریکا رو داشته باشه! اونم درست سر بزنگاه!

نمی دونم محمدجواد ظریف به روح اعتقاد داره یا نه!!!

 پی نوشت: یکی نیست به این عراقچی ندیدبدید ضایع، تذکر بده بگه آخه دیپلمات بوق، رفتی مذاکره سر حقوق ملت یا عکاسی برای توییتر و چمیدونم فیسبوک و زهرمار غیرمجازت؟! واقعن کسی نیست؟!

+ نوشته شده در یکشنبه 29 تیر1393ساعت 17:57 توسط میم . ب . مهاجر |

 

از سفر نرسیده داشتم آماده می شدم بروم مراسم حلقه هنر و بعد افطاری هیئت هنر که رفیق شفیق پرسید افطار که جایی دعوت نیستی؟!

...

چند لحظه ای که در حلقه هنر نشستم تمام فکر و ذکرم این بود که حالا این همه راه برویم و راهمان ندهند چه!

...

راهمان دادند. هماهنگ شده بود، به لطف مدیر فرهنگی محترمی. همزمان با استاد میرشکاک هم وارد شدیم. یک ساعتی مانده بود تا افطار و جماعت شاعر توی حیاط کوچکی سمت چپ حسینیه امام، صف چین نشسته بودند منتظر آقا برای خوش و بش قبل از نماز مغرب. فضای باصفایی بود. اصلن من از همان اولش هم قاطی شدن با شعرا را خیلی بیشتر از حضور بین سینمایی ها دوست داشتم. بخصوص شاعران انقلاب را . هرچند که در این جمع فعلن ما با پارتی بازی حاضر شده بودیم اما بالاخره از حق و حقوق نیمچه شاعریمان برای قیافه حق به جانب گرفتن بهره برداری کردیم.

از آنجایی که مهدی قزلی مدام این ور و آن ور می پرید و یادداشت برمی داشت از حواشی، خیالم راحت است بعدن مفصل تر و شیرین تر، حاشیه نبشت های شب نشینی آقا با شعرا را خواهید خواند.

...

نماز تمام شده بود. عده ای داشتند می رفتند طرف ساختمان محل افطار و عده ای هنوز دور و بر آقا را گرفته بودند. من و محمد رضا هم دنبال مفری میگشتیم که از لابلای جمعیت هرچه زودتر برسیم به سفره افطار. محمدرضا از روی شمشاد ها رد شد تا جمعیت را دور بزند. من اما یکهو الکی مبادی آداب شدم و دور زدم از همان لای جمعیت بروم. ایستاده بودم تا محمد رضا حلقه جماعت دور آقا را دور بزند و بیاید اما رفیق شفیق گویی تازه متوجه شده بود که آقا دارند درست می روند همان سمتی که او ایستاده. طبیعی بود که افطار یادش برود. حقش هم بود. بخصوص بابت آن ملاقاتی که ناجوانمردانه و کوته نظرانه محرومش کرده بودند از دیدار، بدجور حقش بود که خوب آقا را سیاحت کند. همینطور که آقا به طرف اندرونی خودشان می رفتند، محافظ ها یکی یکی از افراد حلقه کم می کردند. آقا که به محمد رضا نزدیک تر شدند، تقریبن دورشان خلوت بود. محمد رضا ابتدا برای دست بوسی رفت و زود کشید عقب. داشتم از لای دست محافظ ها لبخند رضایتمندانه رفیق شفیق را می دیدم و لذت می بردم. محمد رضا ناگهان گویی چیزی یادش آمده باشد، دوباره به آقا نزدیک شد و چیزی به ایشان گفت. آقا ایستادند. با لبخند تایید کردند و جوابی دادند. محمد رضا همینطور که حرف می زد یکهو به من اشاره کرد که حالا ناخودآگاه از کنار دو محافظ اول که راه را بسته بودند رد شده بودم. محمد رضا گفت کارگردانش ایشون هستند. آقا برگشتند سمت من و نگاه کردند..

 

کات!

روایت از زاویه رفیق شفیق:

محمد رضا می گفت به آقا عرض کردم: آقا اون کلیپ ایستاده ایم بود که.. بچه ها توی میدان آزادی..

آقا بلافاصله فرمودند: آآآ.. خیلی خوب بود! خیلی خوب بود! ... شما ساختید ؟ ..

محمدرضا گفته بود: کار ما بوده.. کارگردانش هم اینجاست.. ( اینجا همانجایی بود که محمدرضا به من اشاره کرد و من که فهمیدم ماجرا از چه قرار است و بدون توجه به محافظ ها خودم را رساندم به آقا ! )

مثل دفعه قبل باز هم همان حال شده بودم.. گنگ و حیران.. داشتم دست آقا را می بوسیدم که محمد رضا گفت: آقا، پنج روز زیر آفتاب پوست انداختند تا کلیپ را بسازند.

سرم را که بلند کردم درست خاطرم نیست آقا میانه لبخند چه فرمودند...

اما تنها توانستم در جواب لطفشان عرض کنم: .. وظیفه مان بود..

آقا با لبخند ادامه دادند: خیلی خوب .. خیلی خوب..

بعد به نشانه تاکید دستشان را بالا آوردند که: فقط.. حواستان باشد.. این ادامه داشته باشدها ! .. همینجور کار با خلاقیت بسازید.. این ادامه داشته باشد.. متوقف نشوید..

و راه افتادند..

محمد رضا بلافاصله گفت: دومی اش هم در راه است ان شالله..

آقا لبخند زدند و رفتند..

خلوت مختصر تهیه کننده و کارگردان کلیپ ایستاده ایم با آقا که تمام شد دوستانی که از دور این صحنه را دیده بودند بلافاصله آمدندکه بشنوند، حالا این وسط هرچه می گشتیم، یک جای خالی در سفره افطار پیدا نمی شد! :) هرچند برای من و محمد رضا که دیگر توفیری نمی کرد..

ما افطار کرده بودیم..

یک افطار با حلاوت بسیار ..

افطار با بوسه بر دست مجروح آقا ..

 

 

پی نوشت یک: الحمدلله .. الحمدلله..

پینوشت دو : آقا را فقط باید نگاه کرد..

 

بازنشر این پست در فارس!

 

 1-  مصاحبه با سوره سینما

2-  خبر ایستاده ایم 2 در رجانیوز 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 تیر1393ساعت 20:43 توسط میم . ب . مهاجر |

این به اصطلاح پادکست رو چند سال پیش برای اعتکاف بچه های هیئت هنر ( هیئت محبین اهل بیت علیهم السلام، دانشجویان، دانش آموختگان و فعالین هنر و رسانه ) ساخته بودم. سحر که می خواستن معتکفین رو از خواب بیدار کنن، اینو تو بلندگوهای مسجد آروم پخش می کردن. اسمش رو گذاشته بودم پاشو پاشو کوچولو ! دیدم حالا که ماه رمضانه شاید بد نباشه بازنشرش کنم تا دوستانی که در جریان نبودن اگه دوست داشتن دانلودش کنن! به عنوان زنگ بیدارباش سحری بدک نیست. 

 

پاشو پاشو کوچولو

 

پی نوشت 1 : به پیشنهاد حاج آقا پناهیان از آیات 190 تا 194 سوره مبارکه آل عمران که برای قرائت در هنگام سحر توصیه شده، استفاده کردم.

پی نوشت 2 : برای لحظات خاموشی هم که معتکفین می خواستن بخوابن، یه سری فایل صوتی از قصه گویی های حاجی براشون آماده کرده بودم  به اسم گنگیش بالا که تو بلندگوهای مسجد پخش می شد.

پی نوشت 3 : برای دانلود همه فایل ها به این پست مراجعه کنید بهتره.

 

 لینک های جدید برای دانلود:

پاشو پاشو کوچولو

تیتراژ جلسه قرائت قرآن

درباره اعتکاف

 

گنگیش بالا 1

گنگیش بالا 2

گنگیش بالا 3

گنگیش بالا 4

گنگیش بالا 5

گنگیش بالا 6

گنگیش بالا 7

گنگیش بالا 8

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 تیر1393ساعت 14:39 توسط میم . ب . مهاجر |

 

 

 

این چند پلان از استوری بورد کلیپ ایستاده ایمِ 2، است. چندان اهل خبر رسانی قبل از ساخت نیستم. بخصوص اینکه کار فرهنگی هنری به هیچ بند است! اما امروز سالگرد فاجعه هواپیمای مسافربری ماست.. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم..

ایستاده ایم تا آخرین قطره خون، می خواهد ناو وینسنس و هفت جد و آباءش را قصاص کند ! .. ناز لبخند آقا..

 

ان شالله..

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 تیر1393ساعت 17:4 توسط میم . ب . مهاجر |

 

سردار با آقا جلسه داشته اند ظاهرن. آقا به فرمانده محترم سپاهشان مراتب رضایت خود را از محتوای شبکه افق ابراز می کنند بعد لطف ویژه ای می فرمایند به کلیپ "ایستاده ایم" نقل به مضمون که از سازندگان آن کلیپ در میدان آزادی تشکر مخصوص کنید..

همین..

همین یک لبخند رضایتی که بر لب نائب امام زمان نشسته برایم کافی است.. از سرم هم زیادی است..

با این لبخند حالا راحت تر می توانم نامردی های مدیرک های تازه به دوران رسیده فرهنگی که ادعای جنگ نرمشان گوش خودشان را بیشتر از فلک کر کرده را تحمل کنم. "ایستاده ایم" همان کلیپی است که نه تاییدش کردند، نه حمایت مالیش را به عهده گرفتند و نه حتی حمایت معنوی! .. و نه حتی یک بار در این یک سال گذشته، محض رضای خدا از کارگردان مغضوبش، فارغ از غرور پوچ کرسی ریاست، تشکر خشک و خالی زبانی، پیغامی یا پیامکی کردند! اما هر جا نشستند و با هر کله گنده ای که عکس یادگاری گرفتند، قبلش پُز "ایستاده ایم" را داده بودند! که خبرهایش می رسید.. ایستاده ایم از مراجع بالاتری، غیر همان ها که وظیفه ذاتیشان بود، تامین هزینه شد.. مراجع بالاتر هم بعد از آنکه کار با تو بیمری و من بمیرم، ریش گرو گذاشتن و غیره، ساخته شد و دیدند و خوششان آمد و خوب از بازخوردهایش مطمئن شدند، نگذاشتند زمین بخوریم و در آخرین لحظه از بدهی ها نجاتمان دادند که خدا بابت همین هم خیرشان بدهد مراجع بالاتر را!

اما همان ها که وظیفه ذاتیشان را نمی شناسند حالا هم که شبکه شان راه افتاده کمر به قتل کلیپ بدبخت بسته اند! و 24 ساعته از شبکه تازه تاسیس پخشش می کنند تا مخاطب خوب عقش بگیرد و خوب و کامل حالش از ایستادگی بهم بخورد و بالا بیاورد که حقوق آقایان حلال بشود و انجام وظیفه مدیریت فرهنگی شان را به اوج برسانند. ماشالله در هرچه ناتوان باشند در ضایع کردن و پایمال کردن و بی اثر کردن حاصل کار دیگران، استادند !

"ایستاده ایم" چوب "... ودیگر هیچ نبود" را خورد! چوب سطح سواد پایینی را که نه فیلم را می فهمید و نه معنی "ضدجنگ" را ! نمی دانست کار فیلم شعار نیست! بلکه مضمونش را به فرم و محتوا می آراید تا آرام و زیبا به مخاطبش تزریق کند. فرم را که هیچ! نفهمیدند! اما از محتوا هم چیزی سر در نیاوردند و حرف چهار نفر بی سوادتر از خودشان را شنیدند، پذیرفتند و تغییر رای دادند. فیلمی را که مدعی و مبلغ مفهوم والای "جهاد" در برابر تفکر پلید "ضد جنگ" بود و فیلمسازی که خودش تئوریسین و مدافع مفهوم جنگ و جهاد است را به انواع اتهام ها نواختند و خودشان فیلم محصول خودشان را مورد بی مهری قرار دادند تا کار که به "ایستاده ایم" رسید، و با بهانه ها و اتهام ها و خاله زنک بازی های ناگفته دیگر، ادله مکفی برای تحریم فراهم شد..

و بعد نوبت به "لکه" رسید که فیلمنامه اش را مردود کنند، همانطور که "رو به قبله" را هم راهی سطل زباله کرده بودند! همان مدیرانی که تا حرف از فتنه به میان می آید از سینمای فتنه گر می نالند و داد واسلاما وا انقلابایشان به آسمان می رود!

اما همین که دیدند مدیر فرهنگی دیگری عُرضه به خرج داده و کار را روی هوا قاپیده، شصتشان خبر دار شد دارد سرشان بی کلاه می ماند، با حفظ پرستیژ مدیریتشان، بدون ذره ای عذر خواهی برای همه کوتاهی ها و ناجوانمردی ها و قضاوت های ناعادلانه و تخریب روحیه ها و تضعیف انگیزه ها و توهین ها و تهمت ها، سهم خواستند، آن هم با منت! منت از کیسه خلیفه! بابت بودجه ای از بیت المال که اتفاقن برای همین کارهاست و ارث پدری کسی نیست و مدیر مربوطه صرفن تخصصش تخصیص اعتبار با صلاحدید شخصی از بیت المال است که اگر غیر از این کمی هم قدرت تشخیص و تمییز داشت، فیلمنامه مردودی دم و دستگاه خودش را که شریک نمی شد!

طبیعیست که نمی خواستم سایه سنگین و تیره آقایان بیاید روی لکه! شرطم از اول این بود .. مصر بودم.. اصرار داشتم.. بارها تاکید کردم.. اما چکنم که جز همان کاری که بلدم و همان جانی که می توانم بکَنم ترفند دیگری نمی شناسم ! چکنم که با پول و بودجه و راه و رسم تیغ زدن _ بخوانید جذب سرمایه _ بیگانه ام! رفیق شفیق هم بلد نبود! که آخرش شرط رفیقش را هرچند با اکراه شکست و کسر بودجه را با سهامداری همان آقایانی که فیلمنامه را مردود کرده بودند، تامین کرد تا فیلم ضد فتنه ساخته شود و از ناحیه نیاز مالی زمین نخورد، حتی به قیمت نارضایتی و ناراحتی نویسنده و کارگردانش.. قبول دارم.. ساخته شدن فیلم از شکستن فیلمساز، صد البته مهم تر بود.. به همین دلیل بود که نمی توانستم فشار مالی روی دوش رفیق شفیق را ببینم و باز بر شرطم پافشاری کنم.. سهام را که گرفتند، اولین کارشان طبق پیش بینی، جای خسته نباشید و حمایت معنوی و جبران گذشته ها، پیغام با واسطه سرشار از منت بود.. تف به این روزگار..

نه! من شاکی نیستم.. همه این نیش ها به یک لبخند آقا نوش می شود که شد.. از همه این ها می گذرم و فراموش می کنم.. حتی همین که وظیفه ابلاغ پیام را هم پشت گوش انداختند و مهمترین پیام تا به امروز زندگیم را هم دریغ کردند! آقا به عزیز آقا فرمودند و عزیز آقا به مدیرک ها.. اما مدیرک ها ظاهرن یادشان رفته حق مان را به ما ابلاغ کنند.. می گویم یادشان رفته چون سعی می کنم خوشبین باشم.. هرچند که حتی اگر قضیه فراموشی باشد، خودش عذر بدتر از گناه است! .. اما.. سعی می کنم فراموش کنم.. بخصوص همه نامردی هایشان را.. بخصوص حالا که قرار است دیگر رسمن کاری به کار هم نداشته باشیم که مدت ها بود غیر رسمی کاری به کار هم نداشتیم.. ما می ساختیم و با واسطه تحویل می دادیم و می رفتیم پی کارمان و آن ها از آن دور تحویل می گرفتند می بردند پی پُز دادنشان!

نه .. من از کسی یا چیزی ناراحت نیستم.. حتی از اینکه تصویر لبخند آقا را در چشم یکی از دوستان مطلع دیدم بیشتر خرسندم.. بیشتر شادم.. بیشتر سرشارم..

الحمدلله.. الحمدلله..

 

 هشدار : کامنت های مغرضانه ای که ماهی گیر آب گل آلودند، تایید نخواهند شد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 تیر1393ساعت 13:6 توسط میم . ب . مهاجر |

 

 

 

 

 

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

 

  

 

 

 

پی نوشت: هم بنده و هم مرحوم حسین منزوی شاعر این بیت به خوبی می دونیم که کرم ابریشم قراره پروانه بشه! اما قراره.. چه بسا ..  به گمان من بهتره درباره این بیت فارغ از مباحث مربوط به زیست شناسی تامل کرد..

 

یه کار قدیمی به مناسبت این روزها ناگهان در مشرق !

 

+ نوشته شده در سه شنبه 20 خرداد1393ساعت 13:43 توسط میم . ب . مهاجر |

از لینک کامنت یه سر زدم به وبلاگ باران که این صدای دلنشین رو شنیدم:

 

جهان بی تو  - حامد جلیلی

لینک ویدئو گرافیک در یوتوب

لینک ویدئو گرافیک در روشنگری

 

گفتم بقیه دوستان هم شاید خوششون بیاد..

با تشکر از وبلاگ باران

 

 

+ نوشته شده در جمعه 16 خرداد1393ساعت 17:58 توسط میم . ب . مهاجر |

توی آژانس نشسته بودم منتظر ماشین. هفت هشت ده دقیقه ای که گذشت از کوچه پشتی آژانس صدای بلند ضبط ماشینی آمد که داشت "به طه به یاسین.." پخش می کرد. ترمز زد. بعد ماشین دیگری هم آمد و ایستاد. لحظاتی بعد همزمان دو راننده آمدند داخل. هر دو جوان بودند. یکی رفت سراغ نهار یخ زده ای که حالا باید به جای شام می خورد. دومی آمد پیش متصدی تلفن. متصدی جوان تلفن که انگار خودش یکی از راننده ها بود به طعنه گفت: کجا بودی؟ بازم تو پیچ؟ راننده جوان بدون آنکه از کنایه رنجیده باشد با اشتیاق تعریف کرد: پیش دکتر بودم. گفت بیست جلسه بروم پیشش حله! گفت فقط ممکنه جاش بمونه! مثل قرمزی های بعد از زخم. متصدی بی حال گفت: ولش کن خب! چیکارش داری!؟ بعد رو کرد به راننده ای که داشت خوراکی هایش را برانداز می کرد و کاغذ ی را داد دستش که مرا برساند. قرار شد بروم سر کوچه تا ماشین بیاید. راننده جوان همچنان داشت از حرف های دکتر و عواقب معالجه می گفت که من از آژانس خارج شدم.

از سر کوچه معلوم بود که هر دو راننده جوان آمده اند بیرون تا ماشینشان را راه بیاندازند. سوار ماشینی شدم که آمد جلوی من ایستاد. برخلاف انتظارم راننده گرسنه نبود که برگه مربوط به مرا از متصدی گرفته بود! حدس زدم شاید راننده ها باهم مشتری هایشان را عوض کرده اند.

اولین چیزی که به محض نشستن توجهم را جلب کرد، صدای ضبط بود که "به طه به یاسین.." می خواند. دومی هم طناب داری بود که از آینه جلو آویزان تاب می خورد! همینطور که به قیافیه جوانک زل زده بودم کمربند را بستم. اصلن به چهره اش نمی خورد اهل چنین نواهایی باشد بخصوص با آن طناب دارش! معلوم بود که باز هم با یک سوژه ماشین محور جدید روبرو شده ام. قیافه و تیپ جوانک اجق وجق یا فشن نبود. معمولی بود. یعنی آنقدر مثل باقی راننده ها معمولی بود که فکر نمی کردی آدم متفاوتی باشد. یعنی از این هایی که تیپ آن چنانی می زنند و رفتار متفاوت از تیپ بروز می دهند که متفاوت باشند نبود. لاغر با چشم هایی درشت و ته ریش نزدیک به تراشیده. 

نمی دانم تقصیر مخاطبان محترم این وبلاگ است که نسبت به مطالب مشابه قبلی واکنش های جالبی داشتند که دارد این سبک فضولی ها در من نهادینه می شود یا ربطی به پیشه ام سینما دارد یا ارث پدری است که البته پدر هم از استادش ارث برده که مدام زندگی آدم های بعضا ناشناس اطرافش برایش مهم می شود ! 

پرسیدم قصه این طناب دار چیه؟ یعنی درواقع پرسیدم فلسفه این طناب دار چیه؟ شاید چون کلمه فلسفه باکلاس تر از قصه بود و از حجم فضولیت نمایی سوال کننده می کاست!

نگاهی کرد و خندید. انگار که سوال برایش تکراری بود. با خودم گفتم معلوم نیست کدام کارگردان فضولتری قبل من بساط لابراتوآرش را اینجا پهن کرده!

گفتم آخه نه به این "به طه به یاسین .. " ضبط ماشینت و نه به این طناب دار!

گفت این طناب برای این است که یادم نرود کجا بودم و تا کجاها رفتم و الان کجام!

خداییش هر کسی هم جای من بود یاد فیلم های اخلاق محور تلویزیونی می افتاد! مسافری نیمه شب سوار آژانسی می شود که راننده اش از عبرت گرفتگان روزگار است و قصه های شنیدنی بسیاری آموزنده ای از سرگذشتش دارد.

فیلمنامه را نوشتم و ارائه کردم: خب، تا ته خلاف رفتی و نزدیک عقوبت وحشتناکش هم شدی اما پروسه "نجات در آخرین لحظه" به دادت رسید و یکهو امید و رهایی به تو رو کرد و حالا توبه و نوای روحانی "به طه به یاسین.. " که مدام در پخش ماشینت لوپ می شود و تازگی تصمیم گرفتی بروی و آخرین نشانه باقی مانده را هم از خودت بشوری که برود!

با تعجب به من نگاه کرد.

گفتم: خالکوبی بزرگی که معلوم نیست کجای جانت نشسته!

خندید. گفت توی آژانس حرف های مرا شنیدی؟

گفتم ناخواسته بود اما فکر نمی کردم مربوط به خالکوبی باشد. الان که اینجا کنارت نشسته ام شواهد و قرائن همه با هم می گویند، موضوع خالکوبی بود. آخرین اثر از آثار دوران جاهلیت که باید شرش کم بشود. نه؟!

نمی خواست حرف بزند بخصوص وقتی که برای ترغیبش گفتم شاید علت فضولی من شغل بی ادبم سینماست که البته بین خودمان باشد واقعن علتش شغل بی ادبم نبود. همانطور که ماجراهای ماشین نوشت های قبل هم خودشان پیش رفتند. منتها نمی دانم او از کجا فهمید که وبلاگ مسافرش مدت هاست از اینجور مطالب نداشته که خودش دنباله حرف را گرفت! البته با این توجیه که احساس می کرد من احتمالن باید آدم با معرفتی باشم و اشکالی ندارد چیزهایی بدانم.

سه بار خودکشی کرده بود و فقط یک فقره اش با سیانور که هر سه بار، معجزه آسا پروسه نجات در آخرین لحظه به دادش رسیده بود. داستان تکراری انتهای جاده مصرف انواع مواد مخدر و سیر شدن از زندگی. می گفت بعد از سومین بار بود که احساس کردم کسی که جانم دست اوست هنوز به من امید دارد و نمی خواهد خسارت دنیا و خسارت آخرت، بشود تنها نتیجه به دنیا آمدن و تنها نتیجه از دنیا رفتنم!

بعد از این عبرت شگفت که انگار به جانش وحی شده بود سفت و سمج افتاده بود دنبال ترک. می گفت سه ماه دیگر یک سال پاکیش سند می خورد. از این جلسات " ان ای " شرکت می کرد و کتاب مخصوص گام های ترک را مثل کتاب های تست کنکور خط کشیده بود و می خواند. می گفت "به طه به یاسین .. " بدجور آرامش می کند. راست می گفت. آنقدر متین رانندگی می کرد که گاهی وقتی شک می کردم واقعن از پیشه رانندگی در خیابان های اعصاب خورد کن تهران نان می خورد! سر تقاطع ها به هر ماشینی راه می داد و نسبت به هیچ بوق نابجا و سبقت ناروایی واکنش نشان نمی داد. می گفت شاید واقعن عجله داشته باشند و تقصیری متوجه شان نباشد. طوری درباره آدم ها حرف می زد که انگار تازه متوجه اهمیت حضور انسان های اطرافش شده . 

برای این که کمی فضا را تلطیف کنم و از سختی یادآوری خاطراتش بکاهم کمی بحث را عوض کردم که برای علی فانی باید جالب باشد که یکی با چنین سرنوشتی، اینطور به صدایش در "به طه به یاسین.." دل بسته! گفتم این بار که علی فانی را دیدم برایش تعریف می کنم. لبخند جالبی زد.

رسیدیم مقصد و من حرفی برای گفتن نداشتم، جز این که ماچی حواله پیشانیش کنم تا مراهم دعا کند.. دعای اراده.. اراده ترک همه عادات و امراض روحی م را ..

 

+ نوشته شده در شنبه 3 خرداد1393ساعت 20:54 توسط میم . ب . مهاجر |


چون زورمون زیاده و اینطوری حال کردیم، ورود برای عموم آزاد نیست.
منتها هر کی حال کرد و زورش زیاد بود؛ می تونه رمز رو بگیره!
ما زیر بار زور نمی ریم مگه اینکه پُر زور باشه.
(عموم ربطی به عموم و داییم ندارد! )
با تشکر

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 23 اردیبهشت1393ساعت 20:19 توسط میم . ب . مهاجر |

اولین شعری که گفتم درباره پدرم بود. پس تیتر این پست پُر بیراه نیست. حالا چرا اولین شعر یک بچه دبستانی، _گمانم چهارم دبستان _ درباره پدرش بوده، ممکن است بشود کلی جواب دانش بنیان بخصوص روانشناسانه داد! اما من اساسن به علوم روانشناسی معمول و انسان شناسی رایج بدبینم و برایشان زیاد تره خورد نمی کنم و البته خودم خوب می دانم دلیل سرودن آن شعر ساده، احساس رایج پسرها به پدرها نبود. حتی دلیلش دلتنگی دوری اجباری ناشی از تقدیر نامروت هم نبود. بیشتر از آن که دلم برای خودم بسوزد، برای پدر می سوخت. همیشه گفته ام که اگر بخواهم داستان زندگی خودم را بنویسم روی رمان ده جلدی کلیدر کم می شود چون باید ده جلد اول را تنها اختصاص بدهم به بابا.. به بلاهای عجیب و غریبی که آوار زندگیش شد و باید همه را تاب می آورد و تحمل می کرد. شاید به همین دلیل بود که از کودکی نسبت به فیلم های هندی نفرت داشتم! از بس که بلاها و سختی ها را مبتذل می کردند در حد گریه های سانتیمانتال و فین فین های شکم سیر !
بابا از همان ابتدا ترکیب عجیب نرمی بود و سختی. از بس که سختی کشیده بود، پوست روحش مثل دست کارگر معدن سفت شده بود اما درونش آنقدر نرم بود که بعض اوقات خیال می کردم حکمت سختی ظاهریش همین سیالیت درونیست که اگر آن پوسته سخت نبود، جاری می شد..
هنوز جرات نمی کنم به این فکر کنم که روزی ماجرای زندگی پدر را به چشمان هرزه سینما بسپارم.. از بس که این فیلم های سطحی و سانتیمانتال هندی گند زده اند به هرچه داستان پر آب و چشم !
اصلن دلم نمی خواست حتی همین چند جمله را هم بنویسم! الان هم پشیمانم چون جز کلمات و جملات کلیشه ای چیز دیگری به ذهنم نرسید و قطعن هیچ وقت حق مطلب ادا نمی شود و کسی هم که این سطور را می خواند جز تصاویر کلیشه ای در ذهنش نخواهد ساخت اما برای اینکه لااقل یک بار هم از این ترس همیشگی هندی زده فاصله بگیرم، همین چند جمله را فعلن نگه می دارم برای اینکه یادم بماند چه می خواستم بگویم و چقدر می خواستم بگویم و چرا نگفتم ..

از آن شعر کودکانه که تنها سر هم کردن وزن و قافیه بود و گمانم شش هفت بیتی می شد تنها همین دو سه بیت پراکنده اش خاطرم مانده.. یادم است وقتی شعر را برای بابا خواندم، حس خوشایندی در چشمانش احساس کردم که تا مدت ها تنها به این خاطر شعر می گفتم که دوباره همان حس خوشایند را در چشم هاش ببینم..
چشمهاش..

این اولین شعر پسرکی 10 ساله است:
پدرم نور دو چشمم        پدرم بهار عشقم
  پدر نور امیدی               پدرم گلی سپیدی
 .
.
.

   پدرم یار علی، تو            پدرم همچو علی، تو



:)

+ نوشته شده در سه شنبه 23 اردیبهشت1393ساعت 18:7 توسط میم . ب . مهاجر |

 
عصر سر خیابون نزدیک هتل، هلا با یه پسری منتظر من ایستاده بود. برادرش و بقیه نیومده بودن، به محمدعلی هم گفته بود اما اونم رفته بود مسافرت آخر هفته طرفای شهرشون لاذقیه. هلا همراهشو معرفی کرد: زین، از دوستان خوب من. زین چهره گرمی داشت. از کار و بارش پرسیدم، گفت ژورنالیسته و تو یه سایت مربوط به قربانیان جنگ کار می کنه. پیاده راه افتادیم به طرف بافت قدیمی دمشق. اول خواستن منو ببرن موزه ملی شون که تعطیل بود! بعد از کنار یه برج بلندبالا عبور کردیم. هلا گفت اینجا یه هتل گرون قیمته مال ولید بن طلال! هر دوشون طوری به برج نگاه می کردن که انگار یارو سعودیه ارث پدریشونو بالا کشیده و اینجا رو ساخته و قطعن حق داشتن. زین با اینکه اولین بار بود منو می دید اما مثل یه تورگاید (همون راهنمای تور! ) متعهد، به لطف مختصر آی اَم اِ بوکی که بلد بودیم، همه چیز رو توضیح می داد.  هرجا هم گیر می کرد هلا میومد کمکش. از کنار قلعه دمشق رد شدیم و رفتیم تو بازار حمیدیه. زین می گفت اینجا بازاریه که ایرانیای زائر زیاد میومدن برای خرید و فروشنده هاش یه کمی فارسی می فهمن. بازار حمیدیه مثل بازار تهران شلوغ بود. با بافت قدیمی و سقف بلند. نمی دونم چقدر درست بود اما زین می گفت این طولانی ترین بازار مسقف جهانه! ته بازار می خورد به یه میدونگاهی که طرف مقابلش مسجد اموی بود. اینجا رو می شناختم. دفه قبل برای رفتن به حرم حضرت رقیه سلام الله علیها که نزدیک مسجد اموی هست ماشین سفارت رو همینجا پارک کرده بودیم. برای رفتن به داخل مسجد هلا باید حجاب می کرد. از در کناری مسجد که می خورد به مقبره صلاح الدین ایوبی رفتیم داخل تا هلا پوشش مخصوص حجاب رو بگیره. تا اون بره دنبال حجاب، زین من رو برد بالا سر قبر سه خلبان ترکیه ای که زمان حکومت عثمانی در دفاع از آسمان دمشق که جزو سرزمین عثمانی ها بوده کشته شده بودن. سه خلبان تُرک ! همون تُرکایی که الان شده بودن بلای جون سوریا ! هلا با یه لباس عجیب و غریب برگشت! یه چیزی تو مایه های بارونی بازرس ژاور ! فکر می کردم چادر عربی یا روسری بهش بدن اما این لباس عجیب مثل مانتوی کلاه دار بود! یکمم منو یاد عکس معروف اون زندانی گوآنتانامو انداخت که با یه پانچو و با دستای باز مجبورش کرده بودن روی یه چهارپایه بایسته! هلا از شنیدن تعابیر بازرس ژاور و گوآنتانامو کلی خندید! معماری مسجد اموی عین مساجد دوران اول معماری اسلامی ایوان نداشت! بیشتر رومی و بیزانسی بود. یاد استاد مرحوم درس هنر اسلامی مون در دانشکده افتادم که خوره معماری قدیمی بود! بهش می گفتیم مامان مظاهری. زین می گفت اول آتشکده بوده، بعد کلیسا  شده و بعد مسجد. چیز جالبی که تو حیاطش دیدم مخزن بیت المال بود که بهش می گفتن قبة المال! زین می گفت پول بیت المال رو اینجا ذخیره می کردن و از همینجا هم بین مردم تقسیم می شده. هلا می گفت تنها وقتی خردسال بوده اومده اینجا و الان خودشم عین یه توریسته! زین هم با حدس و گمان ما رو می برد این ور و اون ور. رفتیم داخل شبستان که یه ضریح وسطش بود. زین اولش فکر کرد اینجا راس الحسین علیه السلامه ولی وقتی رفتیم نزدیک تر دیدیم نتوشته مزار حضرت یحیی صلوات الله علیه.

زین دنبال مقام راس الحسین علیه السلام می گشت. می گفت می دونه که ایرانیا میان مسجد اموی برای دیدن این مقام. می دونست ما عاشق امام حسین علیه السلام هستیم. از اقبال ما وردوی بخش راس الحسین علیه السلام یافته شد و از خوش اقبالی من باز بود. یه اتاقک کوچیک سمت شرق مسجد. محراب حضرت سجاد علیه السلام هم همونجا بود. وارد بخشی از تاریخ شدم که درست معلوم نیست تو اون مکان و زمان چی به اهل بیت گذشته! همونجایی که وقتی از حضرت سجاد علیه السلام پرسیدن کجا از همه بیشتر به شما سخت گذشت؟ فرمودن الشام ... الشام... با خودم فکر می کردم اگه ماجرای شام اینقدر سخت گذشته به اهل بیت پس حتمن این سجدگاه و محراب شاهد راز و نیازهای عجیبی بوده.. اونم سجده های سیلاب اشک سید الساجدین.. محرابی که درست چند قدم اونطرف ترش سر مطهر ارباب قرار داشته.. به ضریح مقام راس امام که چسبیدم زین و هلا متوجه شدن که باید کمی بهم فرصت بدن.. تو همون حال بود که بعدن فهمیدم کلی ازم عکس گرفتن. چند دقیقه ای نگذشته بود که یهو، عربی که کلید دار اونجا بود اومد و خواست ما سه نفر و یه غریبه دیگه که تنها زائرای اونجا بودیم رو بفرسته بیرون! ظاهرن وقت زیارت تموم شده بود.. از مقام که اومدیم بیرون انگار هلا هم تو جو قرار گرفته بود که از خواب هایی که یه بار تو ماه رمضان دیده بود تعریف کرد.. می گفت هم خواب امام رضا (ع) رو دیده و هم خواب حضرت مهدی (ع) رو .. می گفت درسته که نماز نمی خونه یا جدیدن به خاطر مشکل معده دیگه روزه هم نمی گیره اما عاشق اهل بیته ..

از پشت مسجد اموی به محله های قدیمی دمشق راه بود. من همش نگران زین و هلا بودم که خسته نشن.. از صبح بیرون از خونه بودن و حالا داشتن به خاطر من دمشق قدیمی رو پیاده گز می کردن.. هلا می گفت خودشونم دوست دارن و خسته نیستن.. می گفتم اگه دیروقت بشه چی؟ چطور می رید خونه؟! می گفت زین مثل برادرش می مونه، می رسوندش خونه.. همینطور که می رفتیم، زین بعضی جاهای خیلی قدیمی رو معرفی می کرد، مثلن قدیمی ترین قهوه خونه دمشق که قهوه هاش معروف بود یا کلیسایی منتسب به بعضی حواریون مسیح (ع). انصافن کوچه پس کوچه های دمشقِ قدیمی از اون چیزی که تو فیلمای سوری دیده بودم زیباتر بودن . کف سنگی و دیوارایی با معماری شبیه به رومی. سر یه پیچ برادر هلا نشسته بود منتظر ما. اسمش "مرتجا" بود. نمی دونم "مرتجا" به "مرتضا" ربطی داره یا نه! ظاهرن از سر کار اومده بود و حال نداشت. چند کوچه ای با ما همراهی کرد و بعد از ما جدا شد و رفت. رفتیم طرف محله مسیحی ها. زین می گفت اینجا خطرناک ترین محله دمشق به لحاظ فرود خمپاره های سرگردون مسلحینه و ملت اینجا کلی تا حالا کشته دادن. همینطور که تو کوچه پسکوچه ها راه می رفتیم، هلا و زین از دیدگاههای سیاسی خودشون حرف می زدن و کل کل می کردن. هلا که بشار اسدی بود اما زین اپوزیسیون بود. هلا مدام باهش شوخی می کرد و برای لج درآوردن زین، از بشار اسد تعریف می کرد. زین ما رو برد به یه کافه قدیمی با معماری خیلی زیبا. آدم یاد فضای فیلمای اسپانیایی می افتاد . یاد خونه زورو ! برای زین قلیون آوردن. گفتم چیه؟ گفت طفاحتین! کلی فسفر اکسید کردم تا یادم اومد، طفاحتین یعنی دوسیب! کمی درباره شرایط سیاسی و مذهبی سوریه حرف زدیم. هلا بدش نمیومد مدام زین رو آنتریک کنه و ازش حرفای سیاسی تند بکشه بیرون و بخنده اما زین بیخیال دنیا به دوسیبش پک می زد. برای اینکه بحث رو عوض کنم زدم به شعر و شاعری عرب ها.. هلا می گفت پدرش شاعره.. شعر با وزن و قافیه می گه اما خودش شعر نو و آزاد (سپید) دوست داره.. یادم نیست به عربی ترجمه شعر نو یا آزاد چی می شد اما وقتی گفتم ما تو فارسی بهش میگیم شعر ابیض (سپید) کلی با تعجب به من نگاه کرد!! حسابی که گپ زدیم، هلا هدیه ای که به عنوان یادگاری گرفته بود رو رو کرد. قبلشم کلی عذرخواهی که تو این فرصت کم نتونسته چیز مناسبی پیدا کنه و ... یه شالگردن بافتنی با طرح پرچم سوریه! کلی خندیدم! گفتم دیگه ناچارم خودم موقع انتخاباتتون دوباره بیام سوریه، شالگردنو بندازم گردنم و برم پای صندوق رای، به دوربینای تلویزیونی دو نشون بدم و برای بشار اسد رای بریزم تو صندوق! بسی خنده شد..

شب وقتی برگشتیم هتل، بچه ها رو برای نوشیدن چای دعوت کردم به لابی. اونجا یکم بحثمون به مسائل دینی کشید. زین درباره خودش کمی تودار به نظر می رسید. می گفت مادرش مسیحیه و پدرش اسماعیلی، خودشم نمی دونه چیکاره حسنه! احتمالن کافره! هلا می خندید و می گفت شوخی می کنه. دیوونه س ولی به الله اعتقاد داره. گفتم می دونستی مرکز اسماعیلی ها نزدیک شهر من در ایران بوده!؟ قزوین، قلعه الموت! یه چیزایی شنیده بود. نمی دونم چطور شد که بحث به حجاب کشید و من رفتم رو منبر، طبیعیه که بیشتر برای هلا ! گفتم برای ما ایرانیا.. ( و گمونم معلومه که منظورم ما ایرانیای مسلمون شیعه معتقده، هرچند که به نظرم بقیه ایرانیا هم همین خصلتو کم و بیش دارن) .. برای ما، زیبایی زن حالتی رازآلود و خصوصی داره! یعنی دلمون نمی خواد مصرف عمومی پیدا کنه. این تنها یه راز شیرین بین زن و مرد محرمه و دیگران حق استفاده عمومی از این راز خصوصی شیرین رو ندارن. گفتم حتی اگر بحث شرعیات رو بگذاریم کنار، به نظرم این نوع نگاه به معنای حجاب، خیلی رمانتیک تر و شاعرانه تر از دنیای بی دین هاست.. هلا دختر مهربان، باهوش و بی شیله پیله ای بود.. همینطور که رو منبر بودم تو دلم آرزو می کردم کاش این حرفا یه جایی تو ذهنش حک بشن و یه روزی، یه جایی، کار خودشونو بکنن و اتفاق نویی برای دنیا و آخرتش رقم بخوره ..  

ظهر روز آخر بود. پنج شنبه. حسین ابوعلی (راننده حاجی) با شورلت کروزش اومد دنبالم. از اونجایی که به دلیل مسائل امنیتی ساعت پرواز هواپیماها تو فرودگاه دمشق نظم نداره فکر می کردم باید بریم فرودگاه اما حسین منو چمدون به دست که دید کلی زور زد تا با زبون ایما اشاره عربی حالیم کنه که شب پرواز داریم و الان فقط می ریم زیارت و بازار .

حرم حضرت رقیه سلام الله علیها خلوت بود. بعد نماز جماعت ظهر و عصر و زیارت وداع، چسبیدم به ضریح و سعی کردم یکی یکی هر کسی که به ذهنم می رسید رو یاد کنم که یهو چشمم افتاد به چیزی که بار اول و دوم زیارت ابدن متوجهشون نشده بودم! تو ضریح با نوی سه ساله عروسک انداخته بودن.. حدود هفت هشت ده تاشو دیدم.. یادم افتاد یه زمانی مادربزرگم اینو برام تعریف کرده بود.. زانوام سست شد.. روضه شد.. از عروسکا متنفر شدم.. هیچ معلوم نیست اون شبی که بانوی سه ساله آروم و قرار نداشت کجا بودن !! ..  شبی که برای آروم کردنش بجای عروسک، یه چیز دیگه دادن دستش.... یه چیزی که برا همیشه آرومش کرد..

...

تو بازار حمیدیه زیاد کار نداشتم..

بعد از استراحت عصرگاهی تو هتل، حسین دوباره اومد و با هم راه افتادیم طرف فرودگاه.. زینبیه حومه دمشقه و به فرودگاه نزدیکه.. سر راه باید بپیچیم تو فرعی.. جاده فرودگاه رو بیشترِ راننده ها بالای 130 تا سرعت می رن! ظاهرن با وجود پاکسازی منطقه، خاطره قناسه زن های تکفیری که تو مخروبه های اطراف جاده کمین می کردن هنوز براشون زنده ست.. شایدم واقعن هنوز احتمالش وجود داشت که بازم پیداشون بشه..

تو راه حسین ابوعلی با زبون بی زبونی حالیم کرد که بلافاصله بعد از نماز مغرب و عشا باید بریم فرودگاه و فرصت به نماز لیلة الرغائب نمی رسه، مگه اینکه به نیت نماز شب آرزوها یه چند رکعتی جنگی بزنیم تو رگ و خلاص! طبق معمول تو صحن حرم حضرت زینب سلام الله علیها هم صدای همهمه مردم و بچه ها بود و هم صدای دور و نزدیک انفجار های منطقه درگیری.. به بهانه وضو رفتم تا کمی بهتر صحن و سرا رو سیاحت کنم.. به طرز حیرت انگیزی حیاط حرم خانوم مملو بود از بچه های خردسال که مشغول بازی و شادی بودن .. بیخیال صداهای دور و نزدیک.. اونقدر جمعیت بچه ها زیاد بود که با خودم می گفتم نکنه اینجا نوانخانه بچه های بی سرپرسته! ... که البته نیست.. ایستادم به تماشای بازی و شادی اون همه بچه قد و نیم قد.. با خودم گفتم ینی پدر مادراشون نگران نیستن که راحت این بچه ها رو به حال خودشون تو صحن رها کردن.. که یهو بازم روضه شد.. بچه ها از چی نگران باشن .. اینجا حرم عمه ساداته.. حریم عمه امنه امنه... عمه حواسش به همه بچه ها هست.. حواسش به همه بچه ها بود.. منتها نامردا زیاد بودن.. وحشی بودن.. وحشتی تر از اسباشون.. شلاق تو دستشون بود.. مشعل تو دستشون بود.. اما نه.. عمه نمی ذاره دستشون به بچه ها برسه .. نمی ذاره..

موقع خروج از حرم.. بیخیال..

رسیدیم فرودگاه. حسین دوان دوان منو رسوند دست آقا "میم"، آقا "میم" اما با حوصله حواله م داد به "عین" آقا ! اینا همون دو نفر ایرانی بیسیم به دستی بودن که ده روز پیش ما رو تو فرودگاه تحویل گرفتن و اسمشونم به ما نگفتن! حسین گفت برو پیش "میم" و "میم" هم گفت برو کانتر فلان پیش "عین"! اینجوری شد که اسم جفتشونو فهمیدم! به جفتشونم متلک انداختم که خوب شد نمردیم و اسم شما رو فهمیدیم! خندیدن و از کلاسام پرسیدن! ماشالا از همه چی هم خبر داشتن! چند کانتر بیشتر فعال نبود! دوتاش کار مسافرای ایران رو راست و ریست می کرد و پشت هردو کانتر هم چند تا از حاجی و سید اینای خودمون بودن و عینهو گاراژ غدیرژانگولر تند تند برا همه همونجا بلیط صادر می کردن و کارت پرواز و یا علی! یه کانتر هم برای پرواز ابوظبی بود که هیچ، دست خود سوریا بود!

بعد از حدود چهار  پنج ساعت علافی تو فرودگاه، نیمه شب شده بود که سوار اتوبوس مخصوص شدیم تا بریم پای هواپیما. محیط باند فرودگاه کاملن تاریک بود.. همه چراغ ها رو خاموش کرده بودن.. انگار نه انگار اینجا فرودگاه بین المللی پایتخت سوریه است! توی هواپیما هم چراغ ها خاموش و کرکره پنجره ها پایین بود! چندتا از جوونای اهل شیراز و حومه تو هواپیما بودن که ظاهرن تو سوریه برای کارهای عمرانیِ دستِ ایران، کارگری می کردن! (دقت فرمودین دیگه! کارگر شیرازی و حومه! ) اتفاقن اون روزم تو سوریه به اسم عید عمال (عمله ها:کارگرها) تعطیل رسمی بود. دوستان شیراز و حومه که ظاهرن می رفتن مرخصی، تپه روحیه و مزه پرانی بودن! یکی شون هی کرکره پنجرشو می داد بالا، مهماندارای هم وطن هم شاکی می شدن که نکنه میخوای گرا بدی به دیدبان های مسلحین تا هواپیما رو سوت کنن؟! از قضا آقای شمشادی خبرنگار شجاع واحد مرکزی خبر هم که همون اولین زیارت تو حرم حضرت رقیه سلام الله علیها توسط حاجی به هم معرفی شده بودیم و چاقسلامتی کرده بودیم، تو هواپیما بود. دوستان شیرازی هم مدام براش تیکه حواله می کردن. موقع آموزش ایمنی توسط بروبچ "کَبین کُرو" یا همون مهماندارا، ظاهرن اوضاع جنگی اونقدر موثر بود که خانوم مهماندار نتونست جلیقه نجاتشو درست تنش کنه تا نیش بروبچ شیرازی هم به بناگوش برسه! خود خانم مهماندار هم خنده ش گرفته بود و کلن بیخیال آموزش بخش جلیقه نجات شد! باز هم از قضای روزگار آسید اکبر هاشمی خادم افغانی حرم حضرت رقیه سلام الله علیها  که بین همه خادما مشهور تر بود و کلی هم کشته مرده داشت، نشست کنار ما.. البته همه خادمای اصلی حرم افغانی هستن. آسید اکبر خودش و زن و بچه ش دمشق زندگی می کنن و پدر و مادرش قم. بزرگ شده ایرانه و جز کمی حالت چشماش، لهجه ش ابدن شبیه افغانی ها نیست! تهرونی تهرونیه. می گفت همین چند وقت پیش که آقای بروجردی رئیس کمیسیون امنیت ملی اومده بود سوریه، موقع پرواز یه خمپاره خورده بود صد متری هواپیما. دو ساعت پرواز به شنیدن خاطرات آسید اکبر از جنایات تکفیری ها گذشت. از این که یه بار تا دو کوچه نزدیک حرم رسیده بودن یا اینکه یه بار به لطف خدا ذاقه مهماتشون که برای روز حمله به حرم همون نزدیکیا پنهان شده بود کشف شد.. بدتر از همه خونه خود آسید اکبر بود که توسط اونا شناسایی، غارت و به آتیش کشیده شده بود..

به ساعت رسمی سوریه نیمه شب و به ساعت رسمی ایران نزدیکای اذان صبح رسیدیم رو آسمون تهران.. اتوبان تهران قم به خاطر چراغ هاش، مثل یه تسبیح طولانی نورانی، دل سیاهی رو می رسوند به شب نورباران تهران..  تهران از اون بالا خیلی زیبا به نظر می رسید.. نه اینکه قبلن این صحنه رو ندیده بودم اما اینبار به نظرم خیلی زیباتر بود ..

درست یادم نیست تو فرودگاه دمشق بود یا تو فرودگاه امام موقع گرفتن آژانس که متوجه شدم 100 لیره تو جیبم جامونده. باقیمونده پول سوریم بود و نذر کرده بودم اینو هم بندازمش تو حرم حضرت زینب سلام الله علیها که .. حالا گذاشتمش لای قرآن حکیم نویی که بروبچ دانشکده علوم قرآنی به خاطر اکران لکه بهم هدیه ش دادن.. گذاشتمش لای قرآن حکیم.. تا یه روز دوباره قسمت بشه و نذرم رو خودم ادا کنم.. اصلن گِروی خوبیه برای یه بی بضاعت با کلی حاجت..

این هم از مهـربانی بی بی ست..

 

پی نوشت 1 : پست بعد، یه گزارش تصویری مختصره که بنا به دلایلی رمزدار خواهد بود و البته رمز به همه مخاطبای این وبلاگ مگر یکی دو نفر معلوم الحال داده خواهد شد

پی نوشت 2 : خاطرات دمشق محاله یادم بره    ...    اون همه شور و عشق محاله یادم بره   :)))))

پی نوشت 3 :  دوستان خودشون کامنتاشونو خودسانسوری کنن بهتره تا ما !



+ نوشته شده در چهارشنبه 17 اردیبهشت1393ساعت 14:32 توسط میم . ب . مهاجر |


برای بحث نمونه آثار مستند آرشیوی، بخش هایی از مستند "روح الله" کار محمد دبوغ لبنانی رو سر کلاس پخش کردم. بخصوص اون قسمت هایی که یک ژنرال معروف سوریِ زمان حافظ اسد داشت درباره عظمت امام خمینی حرف می زد. بعد بخش های مربوط به ورود امام به ایران و جمعیت عظیمی که به استقبلال اومده بودن و شور هیجان میلیونی مردم رو. براشون جالب بود. لابلای فیلم توضیحاتی هم درباره شرایط اون دوره زمونه می دادم. بعد رسیدم به لحظات آخر زندگی امام در بیمارستان.. جایی که امام با کمک پرستارا نماز رو ایستاده می خوندن. هنرجوهای کلاس محو تصاویر بودن و من محو شرایطی که توش بودم.. بعد سی و چند سال یه جوون ایرانی تو یه کشور دیگه داره با عزت و احترام از رهبرش و ملتش حرف می زنه و لذت رو تو چشم تماشاگراش می بینه.. تماشاگرایی که چندان هم اهل تفکرات دینی و انقلابی نبودن.. یهو دلم برای امامی که حتی یه بارم از نزدیک ندیده بودمش تنگ شد.. نتونستم جلو خودمو بگیرم.. هرچی زور می زدم جلو اشکامو بگیرم نمی شد.. نوبت تصاویر تشییع امام و عزاداری عجیب و غریب مردم که رسید، خوشبختانه بچه ها کمی حواسشون از من پرت شد و دوباره محو تصاویر شدن..

"زیاد" مرد جا افتاده ایه که همیشه با لباس رسمی شامل کت و شلوار و کراوات میاد سرکلاس. فوق لیسانس داره و رئیس روابط عمومی وزارت کشور سوریه است. خیلی مودب و البته با سواد به نظر میرسه. یه بار اومد گفت لطفن نمونه مستند از حیات وحش هم پخش کنید. ظاهرن زیاد براشون مستند جنگ پخش کرده بودم!

"رشا" جزو معدود دخترای کلاسه که زیاد اهل آرایش آنچنانی نیست و حالت سنگین و توداری داره. نمی دونم به این ربط داره که گزارش گر "پرس تی وی" در دمشقه یا نه ! یه بار که مجبور شده بود ته کلاس بشینه، متوجه شدم خوب نمی تونه فیلمایی که پخش می کردم رو ببینه، آموزش رو متوقف کردم و مسئول کلاس رو فرستادم براش صندلی بیارن و بذارن جلو. همه منتظر شدن تا صندلی به سختی از در کلاس رد شد و بلخره رشا نشست. بچه ها از اینکه من تا درست شدن جای رشا صبر کردم و درس ندادم با تعجب به من نگاه کردن. خیلی جدی بهشون گفتم: "هِیَ مِن پِرِس تی وی! اِحتِرامُها واجب! " بچه ها بابت کلاسی که برای رشا گذاشته بودم کلی حسودیشون گل کرد و شوخی و مزه پرونی کردن. رشا هم مدام با حالت رضایت و خنده می گفت: شکراً استاذ ! شکراً  !

نمونه مستندهایی که از اوضاع سوریه داشتم، بیشتر کار رفقای ایرانی بود و البته موردهای خوبی برای بحث آموزش نبودن چون اشکلات عدیده فنی و هنری داشتن اما به دلیل کمبود نمونه کار درباره سوریه چاره ای جز پخش کردنشون نداشتم. فقط خدا خدا می کردم، بروبچ سوتی نداده باشن و تو فیلماشون بحثی مطرح نشده باشه که این جوونای سوری که مسلط تر به مسائل کشورشون هستن برنتابند! که بلخره یه سوتی مختصر تو یه فیلم ظاهر شد! فرمانده سوری تعدادی از معارضین رو دستگیر کرده بود. تعدای از مردم هم داشتن از روی نارحتی و عصبیت، سر اُسرای معارض داد می زدن و حتی یکی دو تا شون مشت و لگدی هم نثارشون می کردن. ( گمونم این تصاویر رو تو تلویزیون خودمون هم دیده باشین) یهو دیدم بچه های کلاس زدن زیر خنده و چندتایی هم بلند بلند یه چیزایی گفتن. پرسشگرانه نگاه کردم به محمد علی!  گفت: زنه به بازداشتیا فحش ناموسی داد!!! تو دلم به روح اون رفیقی که این فیلمو ساخته بود و نکرده بود ببره پیش یه متخصص عرب زبان و کارشو کامل چک کنه، درود خاصی فرستادم!

"ایهم" یکی از جوونای فعال کلاس بود که می گفت معنی اسمش میشه "شیر". احتمالن مترادف با "اسد" باشه! زیاد تو مناطق جنگی رفته بود و فیلم هم گرفته بود. نمونه فیلم هایی که از صحنه های درگیری داشت رو تو فرصت های آنتراکت نشونم می داد. تو اکثر فیلم ها خودش لباس نظامی خوشگل تنش بود. از قضا با همون دوست ایرانیمون که اون سوتی تو فیلمش بود هم کلی رفیق بود و مدام ابراز ارادت می کرد و می خواست اومدم ایران سلام بهش برسونم. تو اون ماجرای فحش ناموسی هم ایهم کلی از رفیق فیلمساز مشترکمون و دلسوزیش برای سوریه و شجاعتش تعریف کرد و تایید کرد ماجرا سهوی بوده و خلاصه یجوری قضیه رفع و رجوع شد. روز آخر هم از طرف همه بچه های کلاس یه شال زیبا بهم هدیه داد.

جلسات اول بود که کمی درباره فلسفه حقیقت و واقعیت در سینمای مستند براشون حرف زدم. آخر کلاس از اینکه مباحث نویی در حوزه فیلمسازی شنیده بودن ابراز رضایت می کردن. براشون جالب بود که من قبل از تکنیک روی حکمت هنر تاکید می کنم. جلسه یکی مونده به آخر کمی از روایت فتح رو با زیرنویس عربی نشونشون دادم. "شب عاشورایی" و "پاتک روز چهارم" . گفتم حرف هایی که جلسات اول درباره حکمت سینما و بحث واقعیت و حقیقت و دیدگاه آفاقی و انفسی براتون گفتم برگرفته از آراء کسیه که الان دارین صدای آسمانیش رو روی تصاویر می شنوین. بعد عکس آقا مرتضی رو که از همون اوایل رو دسکتاپ لپتاپم گذاشته بودم، نشونشون دادم.

جمعه با حاج حسین رفتیم حرم حضرت زینب، حومه دمشق. از در مخصوص کادر حفاظت حزب الله و عناصر سیاسی و نظامی وارد محوطه شدیم. اولین چیزی که جلب توجه می کرد، صدای بسیار نزدیک انفجار ها بود. اصابت خمپاره یا شلیک توپخانه .. فضا طوری بود که احساس می کردی چند تا خیابون اون طرف تر درگیریه اما اینقدر هم نزدیک نبود.. صحن حرم جمعیت نسبتن زیادی داشت.. جلوی در وردی حرم اذن دخول رو که خوندیم، حاجی رفت داخل اما من نتونستم.. کشیدم عقب و از بیرون چشم دوختم به ضریح مطهر.. روضه از همونجا شروع شد..

نماز جمعه تو مصلای حرم برگزار می شد. ظاهرن تولیت اینجا از بدو تاسیس حزب الله دست اونا بوده و کار فرهنگی مناسبی روی اهالی شده.. تو اون شرایط جمعیت بسیار زیادی تو مصلای نزدیک حرم جمع شده بودن. عکس بزرگ آقا و امام توی مصلا نصب شده بود و حاج آقا حسینی نماینده حضرت آقا در اونجا، مشغول ایراد خطبه ها به زبون عربی بود..

یه شب تو هتل بودم که صدای بوق ماشین ها بلند شد، شباب داشتن با پرچم های بزرگ سوریه و عکس های بشار اسد تو خیابونای دمشق می گازیدن و بوق می زدن. بشار اسد اعلام کاندیداتوری کرده بود. جای شکرش باقی بود که موقع خواب، صدای همیشگی انفجار ها لابلای صدای بوق و باندهای پخش موزیک ماشین ها محو می شد.

بعد نمایش و توضیح درباره چند مستند خارجی، یکمی مستند جهادی و یکمی هم از مستند راهیان نور براشون پخش کردم و درباره ش حرف زدم. آخر کلاس یکی اومد جلو میزم و فلسفه نمایش مستندهای راهیان نور و جهادی رو پرسید. گفتم ما بیست و چند سال پیش جنگ داشتیم؛ این یعنی ما بیست و چند سال بعد از شماییم. یه روزی هم شما باید به مناطق جنگی  کشورتون برید و یادها رو زنده کنید، بعدشم باید خرابیای جنگ رو بسازید. اون روز به این نوع مستندها خیلی نیاز خواهید داشت.

هلا از همون اهلن و سهلن میاد. یه اسم دخترونه مثل شادی! منظم بود و با دقت، صندلی جلو می نشت و خوب یادداشت برمی داشت. حتی از تیکه فیلم هایی که نمایش می دادم هم چیزی می نوشت و همیشه نسبت به حرفای من طوری واکنش نشون می داد که خوب متوجه می شدم، حرفم چقدر برای کلاس جذاب، تازه یا موثر بوده. خیلی بیخود و بی جهت، چهرش منو یاد هدیه تهرانی می انداخت! علوی بود با روحیه ملی و مدافع بشار اسد. دلش می خواست حتمن فیلم بسازه و به بهونه شرکت تو جشنواره های فیلم، سری به ایران بزنه. خیلی نگران بود که آیا از پسش برمیاد یا نه. با توجه به ترجمه نچندان پخته محمدعلی، تا جایی که می تونستم سعی می کردم همه سوالاشو سهل و ساده توضیح بدم تا ابهامی براش نمونه. روز آخر بعد از مراسم عکاسیِ یادگاری با بچه ها که کمی هم طولانی شد، هلا پرسید، امروز بعد از ظهر برنامه ای دارید؟ گفتم نمی دونم ممکنه دوستان ایرانیم بخوان منو ببرن بیرون. گفت عصر با شما تماس می گیرم، اگه برنامه ای نداشتید من به اتفاق دوستانم شما رو به محله های قدیمی دمشق می بریم و جاهای دیدنی رو نشونتون می دیم. کمی تردید داشتم. نمی دونستم اون و دوستاش دقیقن منظورشون از گردش و تفریح چیه؟! به رسم ادب و احترام موقتن دعوتش رو پذیرفتم اما خدا خدا می کردم حاج حسین تماس بگیره و برای زیارت برنامه بذاره. حاجی تماس گرفت و گفت امشب داره میره ایران! عذرخواهی کرد و گفت عوضش فردا قبل از اینکه منو ببرن فرودگاه، راننده ش حسین، میاد و برای زیارت وداع می برتم حرمین. هلا پیامک زد که تصمیمم چیه؟ گفتم نمی خواهم مزاحم کسی بشم. گفت شما حق دارین نگران مسائل امنیتی باشین! گفتم من ابدن نگران مسائل امنیتی نیستم، موضوع چیز دیگه ایه! گفت با برادرش و دوستاش، عصر میان دنبالم. تا اون موقع وقت دارم تصمیم بگیرم. عصر پیامک زد که همراهشون میرم؟ گفتم: تسلیم!


+ نوشته شده در دوشنبه 15 اردیبهشت1393ساعت 15:22 توسط میم . ب . مهاجر |

هنرجوهای کلاسم اکثرشون با لذت و توجه به درس گوش می دن. (به لهجه اینا "اکثر" میشه "اِکتیر"، البته لهجه های دیگه ای هم هست) برخلاف تصورم آشنایی چندانی با شبکه آی فیلم ندارن. کلیپ ایستاده ایم که گمان می کردم شاید تو آی فیلم دیده باشن رو، من باب آشنایی براشون پخش کردم. فقط یکی از پسرا قبلن تو یوتیوب دیده بود. کلیپ که تموم شد چند لحظه سکوت کردن و یهو با هیجان دست زدن! کلی بهم لایک دادن!

محمدعلی گاهی وقتی به جای ترجمه "آفرین" یا "درسته" از طرف من میگه "لایک"، با دست هم نشون میده. منم گاهی وقتی به شوخی وقتی می خوام به یکی از هنرجوها بگم آفرین، رو میکنم به محمد علی و می گم بهش لایک بده. محمد علی هم لایک می ده. بقیه هم می زنن زیر خنده.

ظاهرن ایران براشون جای محترم و باکلاسیه. شبیه احساسی که مثلن ممکنه بعضی از ماها به خارجیا داشته باشیم. اینو از لابلای حرفا یا نوع نگاهشون می فهمم.

"نذار" یکی از پسراس که سنشم از من بیشتره، خودشو منتقد سینمایی معرفی کرد. اطلاعات سینماییش از بقیه خیلی بهتره، اینجا زیاد انگلیسی بلد نیستن اما نذار یکم بلده، گاهی وقتی با هم آی اَم اِ بوکی می کنیم! روز اول که داشتم خودمو براشون معرفی می کردم، یهو گفت : لکه! برق از سه فازم پرید. مثکه تو یوتیوب یه چیزایی از لکه دیده بود. اصغر فرهادی و کیارستمی رو می شناسه. جدایی نادر و سیمین رو دیده بود و حال کرده بود. منم یکم درباره فیلم و پایان نابازش، بهش ضدحال زدم. سخت بود براش قبول کنه فیلم پایان باز نداره! یه بارم که حرف موسیقی شد، یهو شروع کرد به خوندن: تو که چشمات خیلی گشنگه، رنگ چشمات عجیب و غریبه! ... بعدم گفت:مهرنوش. گفتم دیگه کی؟ گفت آرش و لایک داد! گفتم : "بروکن انجل broken angle"؟ و یه مقدار از آهنگ رو براش خوندم، اونم با خوشحالی با من خوند. گفت دوست دارید؟! گفتم نه! حتی مهرنوش؟ گفتم حتی. گفت البته خب زیاد هم خوشگل نیست! گفتم نه به اون دلیل، با تعجب گفت پس چرا ؟! گفتم فی هذا النوع الموسیقی اشکالات الشرعیه! گفت آها! نمی دونم چی شد یهو بحث وضعیت زن ها در ایران بالا گرفت. گفتم ما تو ایران وزیر زن هم داشتیم. الان هم سخنگوی وزارت خارجه مون زنه والبته خیلی از دانشمندا یا کارشناسا یا دکترا ... حواسشون شیش دانگ به من بود.. گفتم تو ایران ارزش زن ها به زیابیی ظاهری نیست، به زیبایی فکرشونه.. برای زن های با سواد و اهل تفکر، ایرانی ها احترام بیشتری قائلند.. به وضوح می دیدم چهره بیشتر دخترای کلاس عوض شد..

تریپ بیشترشون خیلی شبیه بروبچ هنری روشنفکر خودمونه. یکی از پسرا گفت بازیگر تئاتره، اسمش "هبا"ست (اشتباه شده! اسمش "یازان" یا " یَزَن " بود، هبا یکی دیگه ست) . قیافه ش خیلی شبیه جووناییه که معمولن جلو تئاتر شهر تهران میشه پیداشون کرد. به همون نسبت هم اهل مزه پرونی و زیرلب تیکه انداختنه! اما باهوشه و سوالای خوبی می پرسه.

هربار که میرم سر کلاس حرفامو با "رب اشرح لی صدری و ..." شروع می کنم. یه بار که هنوز شروع نکرده بودم یَزَن زیر لب گفت رب اشرح لی صدری. همه زدن زیر خنده! گفتم آفرین! خب؟! بقیه ش؟ سکوت شد. تا یسرلی امری بیشتر بلد نبود! لبخند پیروزی زدم! گفتم ای تنبل! "هلا" یکی از دخترای کلاس گفت، "کلنا تنبل!" گفتم "ما مشکل" بعد مجبورشون کردم با من بلند تکرار کنن: بسم الله الرحمن الرحیم ... رب اشرح لی صدری ...  تا آخر. کلی حال کردن.

"نِغَم" جلسه دوم یا سوم سر کلاس پیداش شد. مدل موی بلوند اروپایی آنچنانی ساخته و گمونم چند باری با سولاریوم انتحاری کرده! این یکی هم خیلی شبیه دخترای تریپ هنری تهرانه! همون روحیه منحصر به فرد و البته معترض و اهل اظهار نظرهای بحث برانگیز و پُر شر و شور. به چشم تحسین به ایران نگاه می کنه. تو فرصت های آنتراکت از کلاس بیرون نمیره، میاد و مخ محمدعلی رو به کار می گیره تا سوالاشو از من بپرسه یا مزه هاشو بپرونه! یه بار یه فیلم کوتاه ایرانی رو که دیده بود و دوست داشت برام تعریف کرد. منم یاد بچه های آسمان مجید مجیدی افتادم و ماجراشو براش تعریف کردم. انگار که یه شعر زیبا شنیده باشه کلی میمیک تحسین به صورتش داد. یه بار به شوخی گفت خلیج عربی! و منتظر واکنش من شد، زل زدم تو چشاش و با انگشت اشاره تاکید کردم خلیـــــج فارس! الی الابد! بلند خندید و گفت قبول داره و تو نقشه های قدیمی پرشین گلف رو دیده. یه بارم از دانش سلول های بنیادی و شبیه سازی در ایران تعریف کرد، گفت مسیحی ها شبیه سازی رو رد کردن اما ایرانی ها از این تفکرات واپسگرا ندارن. برام جالب بود اطلاعاتش.

نغم معتقده تو سوریه به جوونا بها نمی دن! پارتی بازی بیداد می کنه و اون با وجود اینکه تو یکی از تلویزیونای سوریه کار می کنه تا حالا نذاشتن یه مستند معمولی بسازه. می گفت ولی اگه خارجیا بیان همه جوره باهاشون همکاری میشه. یه جورایی به ما غبطه می خورد! گفتم اینجوریام که فکر می کنه نیست! همه جای دنیا تبعیض یا بی عدالتی هست! گفتم تو باید راه نفوذ رو پیدا کنی. گفت برای همین اومدم سر کلاس شما که یاد بگیرم. گفتم یاد می گیری و فیلم هم می سازی. گفت دوست دارم فیلمامو بیارم جشنواره های ایران. یه نگاه زیرچشمی بهش کردم، گفتم میخوای بیای ایران؟ با حالت تعجب گفت آره، بقیه هم حواسشون بود ببینن من چی میخوام بگم. بلند گفتم: حجـــــــاب!! .. همه زدن زیر خنده. نغم بیشتر از همه!

تو بحثای سیاسی علی رغم اکثریت ملی گرا، بازهم تفاوت نظر جدی وجود داره. بعضی از بچه ها دیدگاههای انتقادی به نظام سوریه دارن. سر یکی از فیلم های ایرانی که بروبچ خودمون در مورد سوریه ساختن و براشون پخش کردم، چند نفرشون، می گفتن فیلم یه طرفه است و باید نظر معارضین رو هم لحاظ می کرد. البته نظرشون درست نبود چون موضوع فیلم مقایسه نظر مخالف و موافق نبود و فرم دیگه ای داشت، با این حال اجازه دادم حسابی با هم بحث کنن. بعد هم نظرخودمو درباره پشتیبانی آمریکا و اسرائیل از معارضین گفتم. با این بخشش زیاد مشکل نداشتن و تقریبن همه هم نظر بودن. البته همه شون روی بد بودن جنگ سوریه و دشمنی آمریکا و اسرائیل و سعودی با کشورشون، متفق القولند الحمدلله! از خشونت تکفیری ها هم بدجور بیزارند. منتها از فساد اداری یا مشکلات دیگه کشورشون نارضی اند و البته واضح بود که راضی به این نوع اصلاحات خونین نیستن!

یه پسر فلسطینی سر کلاس هست به اسم رامز. گمونم از اهالی شهرک یرموک باشه. یرموک سال هاست محل زندگی آوراه های فلسطینیه که تو جنگ سوریه حسابی تخریب شده. میگه عکاسی می کنه و تصویربرداری، گرافیک بلده و نرم افزارهای تدوین و افترافکت و فتوشاپ رو هم مسلطه. کم حرفه، عین یه مهمون تو یه کشور میزبان، شاید به همین دلیل بود که حتی تو بحث راجع به اردوگاه یرموک زیاد وارد مباحثه نشد! هروقت که تو بحث ها، حرفی از فلسطین می زنم، رضایت رو تو چشماش میبینم.

صدای انفجارهای دور و نزدیک اینجا برای همه عادی شده. گاهی وقتی اونقدر نزدیکه که شیشه اتاقم یه خورده می لرزه. پرده رو که می زنم کنار، یه قارچ سفید رنگ دود از لای ساختمونای شهر دیده میشه. البته این سمت هتل که اتاق منه کمتر به محل درگیریای حومه شهر دید داره.

رستوران های هتل، چه رستوران مخصوص صبحانه و نهار و چه رستوران مخصوص شام اغلب خلوتن. گارسون ها بیشترشون مسن هستن و مُصر به اجرای آداب کامل گارسونی! بعضیاشون منو یاد آقای ایگور میاندازن! از منوی عربی که چیزی نمیشه فهمید اما از منوی انگلیسی هم چیزی نمیشه فهمید! :) بعضی وقتا گارسونا بالاسرم می ایستند تا بعد از کلی مقابله کتابت عربی و انگلیسی آخرش با سنگ کاغذ قیچی و کلی دعا برای قابل خوردن بودن، غذا سفارش می دم! تو رستوران شام، یه مزقون چی هست که هر شب برامون خیلی مِلو، مزقون می زنه و یهلونی یا حبیبی می خونه! گاهی حتی برای یک نفر یا دو نفر.. گارسونا بعد از صرف غذا وقتی ازشون تشکر میکنی، بلند می گن: صِحـــَّـــه! یعنی نوش جان! "ح" رو از منتها الیه حلق استخراج می کنن! انگار میخوان غذایی که تو خوردی رو اونا بالا بیارن :) آدمای دوست داشتنی و مهربونی هستن..


ادامه داره..



+ نوشته شده در یکشنبه 14 اردیبهشت1393ساعت 15:8 توسط میم . ب . مهاجر |





با تشکر از دوستی که عکس رو فرستادن.


+ نوشته شده در شنبه 13 اردیبهشت1393ساعت 15:4 توسط میم . ب . مهاجر |


حرم حضرت زینــــــــــب سلام الله علیها

لیلة الرغائب
نماز مغرب پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 93
حومه دمشق





پی نوشت : ورود هرگونه دوربین عکاسی و گوشی موبایل به صحن حرم ممنوع اکید بود و ظاهرن جلوی ورودی ها، گوشی ها رو می گرفتن اما چون من رو هر دو بار با ماشین سفارت و از در پشتی بردند داخل، طبعن این مسئله رو نمی دونستم. البته تابلوهای بزرگ موبایل و دوربین ممنوع رو می دیدم اما فکر می کردم اینجا هم مثل حرم حضرت رقیه سلام الله علیهاست، غافل از اینکه نبود! با هزار مکافات و مخفی کاری و بدون دقت و توجه، اینا رو گرفتم. دم ضریح مطهر یه بچه عرب گوشی رو دید و با حیرت به من نگاه کرد! امیدوارم من جزو نیروهای اطلاعاتی تکفیری ها حساب نکرده باشه! :)


پی نوشت: این پست در سایت مشرق!!

+ نوشته شده در جمعه 12 اردیبهشت1393ساعت 19:53 توسط میم . ب . مهاجر |



امروز بدون برنامه قبلی سر از مسجد اموی دمشق در آوردم ...

سر از مقام راس الحسین ...




+ نوشته شده در پنجشنبه 11 اردیبهشت1393ساعت 2:26 توسط میم . ب . مهاجر |




سه شنبه ، دوم اردیبهشت 93
بعد از نماز مغرب و عشاء و مراسم دعای توسل
حرم بانوی سه ساله
سیده رقیه سلام الله علیها


دمشق

پی نوشت یک:  ببخشید دیگه! عکس با دوربین در پیت موبایل گرفته شده. نور اصلی حرم هم خاموش شده بود چون حرم بدلیل مسائل امنیتی فقط سه شنبه ها و پنجشنبه ها چند ساعتی بازه و اون لحظه در حال تعطیل شدن بود

پی نوشت دو: با تشکر از مهدی (نماینده) که یهو اونجا پیداش شد و من اصلن تعجب نکردم که اونجا دیدمش و کلی چاقسلامتی کردیم و زحمت این عکس رو کشید.

پی نوشت سه:  جمعه حرم بانوی صبر بودم.. سیده زینب
سلام الله علیها .. حواسم به عکس گرفتن نبود..

پی نوشت چهار: تا اونجایی که حافظه اجازه داد، به یاد همه دوستان بودم..

پی نوشت پنج: فقط همینو میدونم که حرم بانوی سه ساله نیازی به روضه نداره تا ...

+ نوشته شده در یکشنبه 7 اردیبهشت1393ساعت 18:12 توسط میم . ب . مهاجر |


حسین ماشین رو توی یه میدونگاهی متوقف کرد. بعد به نگاه متعجب من یه چیزایی گفت که توش "حاژ حسین" (حاج حسین) رو تشخیص دادم. با خودم گفتم چه خودشو تحویل میگیره که یهو در عقب باز شد و یه کامله مردی نشست و سلام و علیک. تازه فهمیدم منظور حسین از حاژ حسین همین آقای هم وطنمونه که ظاهرن همه هماهنگیای سفر ما به دمشق با ایشونه! حاج حسین که اصالتن مشهدیه رئیس دفتر اتحادیه رادیو تلویزیون های اسلامی در سوریه است که در یک پروژه مشترک با وزارت اعلام (رسانه) اینجا، دوره آموزش مستند سازی برای جوونای سوری رو تدارک دیدن. علی رغم اینکه حاجی فقط چهار ماهه که اینجا به طور مداوم مستقر شده اما لهجه ش ترکیبی از عربی مشهدی به نظر می رسه!
حرم حضرت رقیه سلام الله علیها تو یه بازارچه طور در محله ای با بافت قدیمی ه! از همون بازارچه های سنگفرشی که تو سریالای سوری دیدین. حفاظت این منطقه با مدیریت حزب الله دست "لجان الشعبی" یعنی بسیجیای شیعه سوریه ست که از محله ها و اماکن شیعی محافظت می کنن. (قوات الدفاع الوطنی بیسجیای سنی هستن که از مناطق و اماکن سنی محافظت می کنن)

حرم بانوی سه ساله..  بزرگ نیست.. شلوغ نیست.. اما زیباست..

با این همه نمی دونم غم غربت و تنهایی و تاریکی یه خرابه رو برای یه دختر بچه یتیم اسیر خسته و ترسیده، جبران می کنه یا نه...
...
تولیت حرم دست ایرانی ها و لبنانی ها و افغانی هاست.. بخصوص بخش چای نذریش دست بروبچ خودیه..
حیرت انگیزتر از این نمیشه، ظهر تو شلوغی تهران بودم و شب تو مراسم دعای توسل حرم دختر سه ساله سیدالشهدا..

***
هتل داما رُز، همون جاییه که چند روز پیش کاروان صلح مستقر بودن. مال وزارت گردشگری سوریه است؛ منم که ظاهرن مهمون وزارت اعلامشونم. با حاجی تو لابی نشستیم تا حسین کارای پذیرش رو راست و ریس کنه. چیزی که بیشتر از همه به چشم میاد، دود سیگار تو مکان عمومی و پوشش افتضاح عناصر اناث سوری ه! انگار همه عروسی پثرشونه! البته بحث پوشش در اینجا با تو خیابونا چندان توفیری نمیکنه!
پذیرش که درست میشه، حاژ حسین و حسین میرن و من میمونم و یه هتل عرب! قربونش برم یه فارسی زبونم اینجا مستقر نیست یا لااقل تا حالا به تور ما نخورده! شب اول برای گرفتن "یوزر پس" اومدم لابی که چشمم شب تار نبینه! انگار مراسم عروسی پثر رئیس هتل بود! فکر کردم لابی رو کردن مجلس زنونه و من اشتباهی اومدم اما بعد فهمیدم اینا جمع شدن که امشب از مراسم معنوی دیسکوی هتل حظ کافی و وافی ببرن! انگار نه انگار همین نزدیکیای شهرشون جنگه! خوشبختانه ورودی دیسکو گیت ایکس ری داشت و طبیعیه که ما انتحاری ها رو راه نمی دن! ( جدی برام عجیب بود که این آدما با این لباس های پارچه کم مصرف! که نمی تونن بمب ببندن به خودشون برن تو مراسم معنوی! تابلو میشه! حالا اونی که جلوی در اصلی هتله هیچی اما ایکس ری ورودی دیسکو به چه کاره؟! الله اعلم! )
شب موقع خواب تنها صدایی که شنیده می شد، انفجار هر از گاه یه خمپاره یا شلیک توپخانه ای در دور دست بود!

***

صبح حسین با محمد علی که بعدن فهمیدم مترجم منه و یه خانم محجبه، اومدن دنبالم که بریم مراسم معارفه. ساختمون قدیمی ساز معاونت آموزش وزارت اعلام. قبل از ما حاجی رفته بود اونجا و داشت با معاون آموزش وزارت حرف می زد که ما وارد شدیم. بهه! خانم معاون وزیر هم که عروسی پثرشه! این زن های سوری واقعن در زمینه بحث حضور اجتماعی چی فکر می کنن با خودشون! خانم معاون آموزش وزارت اعلام به نانسی عجرم گفته بود شما برو، خیالت جم! کدوم خانم معاون وزیری رو حتی تو اروپا دیدین که با کفش پاشنه بلند و لباس مجلسی بره سر کار ! دل خوشی دارن سوریا. یک استاذ سید محمد، استاذ سید محمدی هم راه انداخته بود که بیا و ببین! البته از حق نگذریم با وجود جراحت اخیر همسرش در جنگ و بستری شدنش، روحیه خوبی داشت و معلوم بود که دلسوز کارشه. وسط اهلن و سهلن بودیم که یه صدای انهدام کمی نزدیک شنیدیم. خانم معاون کمی جا خورد، حاجی بلافاصله گفت، شما که دیگه باید عادت کرده باشین!
چند لحظه بعد خانم تقریبن میان سالی با لباس کابویی طور وارد شد. گفتن ایشون از کارگردان های باسابقه تلویزیون سوریه است و بعد از دوره من، با هنرجوها در زمینه کار در تلویزیون و استدیو و ... کلاس کارگاهی داره. از نوع پیرهن شلوار جین و صدای کمی مردونه ش، معلوم بود که مرد عمله!
25-6 نفر سر کلاس بودن که ما برای مراسم معارفه دنبال خانم معاون وزیر رفتیم محضرشون. رنج سِنی دانشجو و فارغ التحصیل به بالا، یه زن و یه مرد مسن هم بینشون هست. تقریبن نصف دختر، نصف پسر. خوشبختانه اینجا بین دخترای کلاس یه دختر محجبه هم هست! از قیافه چن تا از پسرا هم معلوم بود که یه چی تو مایه های بروبچ حزبُلمستند خودمونن. بعدن از حاجی فهمیدم که اینا رو خودش از طرف سهمیه اتحادیه به کلاس تزریق کرده.

حاجی شروع به سخنرانی کرد و از اهمیت مستند سازی و جنگ رسانه ای و نیاز سوریه و چیزای دیگه گفت. بعد به عنوان مسئول یا شایدم پشتیبان دوره، مطالباتشو از هنرجوها فهرست کرد و حتی گفت آماده است اوضاع که بهتر شد، شرایط برگزاری جشنواره فیلم مستند رو هم براشون فراهم کنه. بعد هم کمی اطلاعات درباره وضعیت جنگ در کشورشون داد. مثلن اینکه تا همین پارسال 70 درصد خاکشون دست تروریستا بوده و الان تا 30درصد کاهش پیدا کرده و اینکه بعد از جنگ هم فتنه ها تا چندین سال همچنان در سوریه برپاست و کار رسانه ای اصلی تازه شروع میشه. بچه ها که اطلاعات و تحلیل های حاجی  براشون جالب بود، ازش سوال هم می کردن! سوال جوونای سوری از یه غیر سوری درباره اوضاع سوریه.
محمد علی سال ها پیش دانشگاه شهید بهشتی طهران خودمون درس می خونده فارسی رو اونجا یاد گرفته. حاجی گاهی وقتی بین حرفاش به محمد علی می گفت دوباره ترجمه کن! اشتباه گفتی! هنرجوها هم میخندیدن.
حاجی و خانم معاون که رفتن، من موندم و محمد علی و خانم مُسن. به رسم مهمون نوازی خواستن که من شروع کنم. گفتم: بسم الله الرحمن الحیم، رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقده من لسانی یفقهو قولی! بیشتر بچه های کلاس هاج و واج به من نگاه کردن که عجب استاذ ایرانی عرب زبان فصیحی!! مترجم بلافاصله برای رفع شبهه گفت: قرآن الکریم! بعد من باب تحبیب قلوب و حسن تعلیل، شعر سعدی رو براشون خوندم که چنان خشکسالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق و پرسیدم سعدی رو می شناسین؟ تنها دختر محجبه کلاس که از تزریقی های کلاس بود (اون تزریقی نه! از اون نظر ) دست بلند کرد و گفت نعم، سعدی شیرازی. گفتم احسنت و بعد اضافه کردم: سعدی خودش مدعیه تنها شاعریه که برای عشق قافیه پیدا کرده: دمشق! محمدعلی اینو که ترجمه کرد، شیطنتشم گل کرد، یه چیزی تهش گفت که همه خندیدن! بخصوص دخترای کلاس! حدس زدم چی گفت! دست گذاشتم رو شونه ش و یه نگاه زیرچشمی تابلو انداختم بهش! بچه های کلاس با ری اکشن من دوباره زدن زیر خنده!
با این اوصاف انتظار شهادت مهادت از ما نداشته باشین! گفته باشم
.


+ نوشته شده در جمعه 5 اردیبهشت1393ساعت 20:40 توسط میم . ب . مهاجر |


همه چیز ناگهانی اتفاق افتاد! با صدای تلفن از خواب صبح جستم. امیر گفت سوریه میری؟ گفتم که چیکار کنم ؟ گفت کارگاه آموزش مستندسازی برا بروبچز سوری. گفتم یا علی و دوباره خوابیدم! همین.
فرداش یه تماس از مرکز مستند حقیقت، پسفرداش یه قرار کوتاه با مدیریت محترم و توضیحات کلی و فردا ظهرش فرودگاه امام! حتی نمی دونستم کی میاد دنبالم و کجا می رم و با کیا طرفم! تنها چیزی که تو دفتر مرکز مذکور توجهمو جلب کرد، عکس شهید هادی باغبانی بود..
ایرباس A 300 - 600 از 361 صندلیش تنها 35 تاش مسافر داشت که بیشترشون هم ایرانی بودن. هنوز نرسیده بودیم رو ابرا که یه صدای سوت تیز بلند ممتد شروع شد. مهماندارا این در و اون در زدن تا فهمیدن یکی از درهای اضطراری عقب، چراغ هشدارش روشن شده. یه سوراخی رو در بود که تا دستشونو میذاشتن صدای سوت قطع میشد. هر کاری کردن صدای سوت و آلارم ادامه داشت! آخرش یه تدبیر ایرانی کردن و با چسب پهن رو سوراخو گرفتن که صدا رو قطع کرد اما چراغ هشدار قرمز، تا آخر پرواز رو اعصاب بود. حتی یکی از کمک خلبان ها هم اومد و دستی رسوند ولی درست نشد! موقع فرود، هواپیما به عشق دمشق، یک رقص عربی ناجوری کرد که دل و روده مون اومد تو دهنمون!
انگار گرد مرگ پاشیده بودن رو فرودگاه دمشق. معلوم بود شهری که یه زمان تو ترافیک هوایی گردشگرای جورواجور غرق بوده خیلی وقته جاذبه توریستی شو از دست داده..
کارگراش حتی حال نداشتن برن بار ها رو رو تسمه نقاله خالی کنن. یه برادر بیسیم به دست ایرانی، که اسمشم به ما نگفت اومد سراغم و پاسپورتمو گرفت ببره مهر بزنه. رفت و غیبش زد، ایرانی هایی هم که بیشتر قیافه هاشون به بچه های بالا یا بروبچ مدافع حرم می خورد همه رفتن. تو سالن انتظار علاف بودم که دیدم یه جوون عربی بدجور زیرنظرمون داره! چن باری که از کنار ما رد شد یهو اومد یه چیزی گفت که نفهمیدم. خواستم از سر بازش کنم که با لهجه غلیظ گفت: استاذ مفید ؟ کیا ؟ گفتم نعم! نعم! یهلونی یا حبیبی! بلخره یکی مارو شناخت و تحویلمون گرفت. گفت بریم؟! گفتم بیخیال اخوی! تحویلت گرفتیم زود ابن خاله شدی!! من از کجا بدونم باید دنبال تو بیام! اومدیمو مارو دزدیدی بردی به ثمن بخس فروختی به دوستان ارحابی تکفیری محترم! :) با موبایلش عربی مربی یه چیزایی گفت که یهو سر و کله همون برادر بی نام ایرانی بیسیم به دستمون به اتفاق یه همکار ایرانی دیگه ش پیدا شد. گفت با این رفیقمون برید. یکم شاکی شدم که یکی نیست به ما بگه اینجا چه خبره؟! همینجوری بیا! برو! اصن شما کی هستی؟ گفت مهم نیست من کی هستم؛ اینم پاسپورتتون که مهر خورد، بفرمایید. ناچار دنبال جوون عرب راه افتادم. بین ماشین های رنگ و رو رفته پارکینگ مطار دمشق، یه شورولت کروز خوشگل که انگار تازه از کمپانی در اومده باشه، تنها ماشینی بود که فکر نمی کردم قراره با اون بریم! داشتم کمربند ایمنی رو می بستم، جوون عرب که قیافه اش شبیه بچه هیئتیای دروازه دولاب بود اشاره کرد که لازم نیست! گفتم فی طهران الجریمه و بستم، خندید و گفت دمشق لا ! بعدن که تو جاده نچندان صاف، عقربه کیلومتر شمار،
150 رو نشون داد، اثبات شد احترام به قانون حتی در مملکته بی قانونی هم واجب کفاییه. از هر ایست بازرسی که رد می شدیم یه کارت نشون می داد. دقت کردم دیدم کارتو که  نشون میده، میگه سفارت الایرانیه. فهمیدم همچینم کشکی کشکی نیس ماجرا ! شایدم دلمو خوش کردم. گفتم "مسمُک؟" که همون "ما اسمک" میشه. گفت "حسین" بعد به سمتی نگاه کرد که یه دود سیاه بزرگ از داخل شهر به آسمون رفته بود و سر تکون داد. گفت "تفجیر! " گفتم "ارحابیین؟" گفت "نعم"، گفتم "الان؟" گفت آره همین یه ساعت پیش..
وارد شهر شدیم. دمشق رسمن خوشگله. حتی با وجود خرابیای جنگ. گفتم از مثلن انقلابیا چه خبر؟ فهوای کلامش این بود که چپیدن تو سوراخ موش! الغلط کردم مال صبحونه شونه! الان دیگه انقلاب که هیچی، از خداشونه اوضاع به سه سال پیش برگرده! پشیمونی هم که تو این اوضاع حتی به لعنت خدا نمی ارزه! بعد مسجدی رو نشون داد که اولین تظاهرات معارضین از اونجا شروع شده بود. مردم تو خیابون وسط شهر زندگی عادیشونو داشتن. همچینم خلوت نبود.. خیلیم کویت بود :) ..
گفتم کجا می ریم ؟! .. گفت "حرم سیده رقیه سلام الله علیها "... نمی دونم چرا یهو بی دلیل شیشه جلو تار شد..

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اردیبهشت1393ساعت 20:57 توسط میم . ب . مهاجر |



دوستان لطفن شفقت طور و البته جدی، خیلی جدی


حلال بفرمایید..


بله! واقفم بادمجون بم آفت نداره ولی ما بمی نیستیم که!



پی نوشت: این وبلاگ تعطیل نشده، اگه برنگشتیم، تعطیل شده.


+ نوشته شده در سه شنبه 2 اردیبهشت1393ساعت 11:2 توسط میم . ب . مهاجر |

دو سال قبل از اینکه بنده سراپا تقصیر از حالت گلابی به آدمیزاد تغییر شکل و ماهیت بدهم، آقای پدر در مهاباد با کوموله و دمکرات می جنگید. آقای پدر، نظامی نبود، معلمی بود که به عنوان نیروی مردمی از پای تخته سیاه، عازم جبهه کُردنشین ها شده بود. جنگ شهری یکی از سخت ترین جنگ هاست، بخصوص که دشمن، هم لباس مردمان شهر باشد و در بعضی مواقع هم، مردمان شهر، هم لباس دشمن! این جمله یعنی اگر شما در کوچه و خیابان در حال گشت زنی باشید، بعید نیست ناگهان یکی در خانه اش را باز کند و نارنجکی پیش پایتان بیاندازد و خلاص. القصه پدر از آن دوران خاطراتی را کم و بیش برایم تعریف کرده است. یکی از پرنگ ترین خاطرات جبهه ای پدر که از کودکی در ذهنم مانده، ماجرای گلوله ایست که به بدن پدر وارد نشد، مماس مالید و رد شد!

پدر می گفت محل پستمان سر چهارراهی بود. ایستاده بودم و با نوجوانان محلی حرف می زدم (وقتی یک نفر با سابقه ی طلبگی، معلم بشود، آن هم معلم امور تربیتی، طبیعی ست که هرجا جوانی، نوجوانی ببیند شاخک هایش فعال شود، حتی در شرایط جنگی)  که ناگهان صدای تیر اندازی آمد، یکی از رزمنده ها تیر خورد و در گیری شروع شد.. پدر می گفت چند لحظه بعد، سر یک کوچه باریک در حال تیر اندازی به دشمنی بودیم که شاید بیشتر از ده متر با آن ها فاصله نداشتیم، سمت راست کوچه که باشی سخت است با دست چپ تیراندازی کنی، این بود که با پوشش (تیراندازی حمایتی) یکی از پیشمرگان کُرد، عرض کوچه را پریدم تا از سمت دیگر کوچه، با دست راست تیر اندازی کنم. قائله که خاتمه یافت یکی گفت خطر از بیخ گوشت گذشته! آنجا بود که فهمیدم هنگام عبور از عرض کوچه گلوله ای مماس با نوک هر دو استخوان کتف (همان دو استخوانی که اگر قوز کنید از کتف بیرون می زنند) عبور و لباسم را سوراخ کرده و حتی نوک استخوان ها هم کمی خونی شده، یعنی اگر مسیر گلوله یکی دو سانت متفاوت بود، عرض قلب را طی می کرد..

آقای پدر اساسن حافظه خوبی ندارد اما اتفاقن این مورد را یادش مانده دقیقن کی بود، چون چهار روز بعد از آن ماجرا، آقای خامنه ای رئیس جمهور شد.

حالا ! .. اواخر ایام نوروز کتاب "نورالدین پسر ایران" را دست گرفتم که بخوانم. ظهر روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها یعنی فردای سیزده به در بود که رسیدم صفحه 75:

خبر شکسته شدن حصر آبادان در اوایل مهرماه ما را هم پر از شور و شعف کرده بود. آن روز در ستاد بودیم که با شنیدن این خبر بزرگ همه بالای پشت بام رفتیم تا تکبیر بگوییم. خیلی زود طنین رگبار دموکرات ها در میان الله اکبرها پیچید و درگیری شروع شد در حالی که همه ما پشت بام و بیرون سنگر بودیم. دستور دادند سریع پایین برویم. در پله ها اورکت یکی از برادران قزوینی توجهم را جلب کرد. گلوله اورکتش را سوراخ کرده بود. پرسیدم : "زخمی شدی؟" با تعجب گفت: "نه!" گلوله از پشت اورکتش را پاره کرده بود فاصله یک سانتی متر یا حتی کمتر می توانست او را شهید یا حداقل زخمی بکند اما حالا داشت اورکتش را می دوخت!

نور الدین پسر ایران: فصل سوم: من ماندنی هستم


پی نوشت:
آقای پدر هراز گاهی درس و تخته را رها می کرد و عازم جبهه می شد که برخی مراحلش هم ایامی بود که پسر ارشدش مراحل گلابیت را رسمن طی کرده بود و جوجه رسمی شده بود اما هیچ وقت سعادت شهادت پیدا نکرد. نورالدین عافی البته نمونه متعالیِ بارها تا پای انقطاع حیات رفتن و بازگشتن است، کتابش را که بخوانید به این سلوک حیرت انگیز پی می برید. برایم جالب بود که ماجرای ماندنی شدن پدر در فصلی از این کتاب آمده که نورالدین هم آنجا ماندنی شدنش را ادراک کرده!

+ نوشته شده در شنبه 30 فروردین1393ساعت 14:48 توسط میم . ب . مهاجر |

محصلی بود زیرک و متحرک و بی آرام؛ درسش را تمام کرده بود و می خواست برگردد و بار مسئولیتش را به مقصد برساند که تشنه ها و محتاج ها و نیازمندها را دیده بود و نمی توانست در حجره بنشیند و یا در غرفه ای خود را محبوس کند.

بارش را بست و برای خداحافظی پیش استادش رفت. استاد اجازه اش نداد و گفت باش. درست است که حرف ها را می دانی اما هنوز روش ها را نیاموخته ای.

اما او گوشش بدهکار نبود و آتش مسئولیت آرامش نمی گذاشت. راه افتاد، پیاده می آمد ... در سر راه به روستایی رسید. در روستا، ملایی بود زیرک و کارکشته و مرید باز. او در مسجد خانه گرفت که مسجد برای آوراه ها پناهگاه خوبی بود.

برای نماز در مسجد جمع شدند و نماز شام را گزاردند.

او می دید که ملا نمازش را غلط می خواند. خوب دقت کرد، دید اصلن هیچ نمی داند؛ نه وقف را، نه وصل و قطع را، نه ادغام حروف یرملون را ... اصلن از علم تجوید و قرائت بویی نبرده ..

سرش سوت کشید ... بعد از نماز دید که ملا بر منبر نشست و به وعظ و خطابه مشغول شد؛ آن هم چه وعظی، چه خطابه ای!

دیگر طاقت نیاورد و دادش درآمد که بیا پایین! این چه وضعیه؟! مگر مجبوری که بی سواد، مردم را ضایع کنی؟

بیا پایین!

غوغایی به پا شد. مردم منتظر آخر صحنه بودند.

ملای زیرک در میان آن همه غوغا و فریاد، آرام آرام سرش را تکان داد و با خود گفت: صدق رسول الله، صدق رسول الله.

در برابر این فیلم، حتی طلبه مسئول که طاقتش را باخته بود، مسحور شد که این دیگر یعنی چه! صدق رسول الله چیست؟

هنگامی که همه تشنه شدند و ساکت شدند، ملا توضیح داد که دیروز از این ده و مردم خسته شده بودم، می خواستم بگذارم و بروم اما با خودم فکر می کردم که آیا صحیح است؟

آرام آرام از فضای ده بیرون رفتم  و بالای آن کوه رسیدم و آن جا نشستم و با خستگی خوابم برد. در خواب دیدم مردی بزرگ، جلیل القدر، سوار بر اسبی سفید، از پایین کوه می تاخت. به حدود من که رسید، ایستاد و به من نگاهی کرد. من از آن نگاه خود را باختم اما دیدم او با محبت به من نزدیک شد و به من گفت: مبادا که این ده را تنها بگذاری. مبادا که از میان این ها بروی. به این زودی ها شیطانی می آید که می خواهد دین من را ضایع کند و ایمان مردم را به باد بدهد. تو باش. تو پاسدار ده باش! صدق رسول الله، صدق رسول الله! آن شیطان همین است که می بینید. اصلن همه چیزش مثل شیطان است! اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.

مردم که شیطان را در خانه خدا گیر آورده بودند، امان ندادن که بگریزد، چنانش کوفتند که توانش نماند!

بیچاره به یاد استاد افتاد ( چون هنگام ضعف و گیر و دارها گذشته ها به یاد می آیند): " درست است که حرف ها را می دانی اما هنوز روش ها را نیاموخته ای"

پیش استاد بازگشت و مدتی ماند و راه ها را شناخت.

استاد به او اجازه داد که برود اما او تقاضا کرد چندی بمانم.

استاد گفت: حالا می توانی بروی، مگر مسئولیت را فراموش کرده ای؟

اما او هنوز کتک ها را فراموش نکرده بود.

در هر حال آمد و برای اینکه خودش را بشناسد به همان ده آمد. این بار پشت سر ملا ایستاد، با او نماز خواند و مدافع او شد. اگر مسئله ای پیش می آمد که ملا به زحمت می افتاد، او کمک می کرد و مسائل را جواب می داد.

ملا که می دید مریدی دلسوز همراه دارد، او را به خود نزدیک کرد. اگر از ده های اطراف، سراغ ملا می آمدند، ملا او را می فرستاد. رفته رفته ملا خودش را شناخت و دید منبر کسر شان اوست. به محراب قناعت کرد و منبر را به او واگذاشت.

راستی که راه ها را شناخته بود و پُست ها را بدست آورده بود و ملا را خلع سلاح کرده بود.

اما هنوز یک مسئله باقی بود و یک حساب تصفیه نشده بود.

یک شب که ملا در کنار منبر نشسته بود و او را بالای منبر فرستاده بود، او سخن را به معاد و حشر و نشر کشاند و اشک ها را از چشم ها بیرون ریخت و دل ها را به لرزه درآورد و دل ها را در راه گلو انداخت.

آن گاه گفت: یک بشارت هم می دهم. من امروز که به فکر قبر و عذاب افتاده بودم، سخت بیچاره شدم. در خواب دیدم که قیامت به پا شده و عذاب ها آماده گردیده و مردم در چه وضعی هستند! کسی کسی را نمی شناسد و هر کس از برادرش و مادرش و فرزندش فراری است. هر کس از دوستش می گریزد. هر کس سراغ پناهگاهی است. من به یاد رسول الله افتادم. خودم را به او رساندم و گریه کردم. حضرت به من فرمودند: آیا از فلانی _ ملای ده _ امانی داری؟ هر کس یک مو از او همراه داشته باشد در امان است!

این بگفت و از ملای تقاضا کرد که مرا امانی بده!

ملا که خود را شناخته بود، دستی به صورتش کشید و امانی به او داد!

او هم امان را گرفت و بوسید و مردم را تحریک کرد که امانی بگیرند!

از اطراف تقاضا شروع شد. با کمبود عرضه وضع بدی پیش آمد. در میان هجوم جمعیت، دیگر مهلت نمی دادند که ملا امانی بدهد، خودشان امان ها را از سر و صورت ملا می گرفتند.

چیزی نگذشت که ملا امرد و بی مو شد اما او ول کن نبود و مردم را به یاد ظلم ها و ستم ها و آب دزدیدن ها و تجاوزها می انداخت و زن ها را با غیبت کردن ها و دروغ هایشان تحریک می کرد.

ملا در زیر دست و پاها، خونین و بی رمق افتاده بود که از لای جمعیت چشمش به بالای منبر افتاد و با ناله پرسید: آخر تو چه وقت این خواب را دیدی؟ لعنت بر این خواب!

و او با نگاهی پرمعنا جوابش داد: تو چه وقت آن خواب را دیده بودی؟ لعنت بر آن خواب!


(کتاب "مسئولیت و سازندگی"، نوشته عین صاد ،  صفحه 235 )



پی نوشت یک:
 
از اونجایی که "
یه هیدالوگر دیگه" محترم زحمت کشیده بودند و نقد مفصلی به برخی حرف های ما در مصاحبه روزنامه وطن امروز نوشته بودند، بهتر دیدم حالا که می خواهم به نقل از استاد پاسخ که نه .. تبادل نظری کرده باشم چه بهتر که در قالب یه پست بقیه هم بخونن و احیانن استفاده ای ببرن.

پی نوشت دو:  یادش بخیر اوایل دوران دانشجویی ( همون ترم یک و دو بود) سر کلاس درس روانشناسی عمومی، ( استادمون هم خانمی به نام دکتر حوا صابر آملی بودند که خدا حفظشان کند هرجا که هستند) قرار شد، کنفرانس بدهیم. من و ابوذر و شایان و گمانم حسن ( ده، یازده سال پیش بود خب! )، می خواستیم کنفرانس مشترک بدهیم. من که از درس روانشناسی که اصلش هم غربی و امانیستی است خوشم نمی آمد به بچه ها پیشنهاد کردم از کتاب مسئولیت و سازندگی استاد علی صفایی حائری ( که به نظر من یک کتاب روانشناسی اسلامی واقعی و خدامحور است ) بخشی را برای کنفرانس انتخاب کنیم. کنفرانس که چه عرض کنم، پیشنهاد کردم همین قصه را به صورت نمایش جای کنفرانس سر کلاس اجرا کنیم. نمی دانم از قبل با استاد هماهنگ کردیم یا نه اما خوب یادم هست که آن روز بچه ها از دیدن یه کنفرانس-نمایش دانشجویی بامزه با چاشنی خنده چه کیفی کردند. بخصوص خود استاد که زیر چادر ریز ریز می خندید..

پی نوشت سه: عین صادی که من می شناسم..
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 فروردین1393ساعت 16:33 توسط میم . ب . مهاجر |


مصاحبه با تهیه کننده و کارگردان لکه در روزنامه وطن امروز :

بخش اول : صفحه 1 و صفحه 9           (دوشنبه 25 فروردین 93)

   بخش دوم:  صفحه 9          ( سه شنبه 26 فروردین 93)


بازنشر: رجا ، آوینی فیلم ، جهان و ...


+ نوشته شده در دوشنبه 25 فروردین1393ساعت 11:38 توسط میم . ب . مهاجر |

شب ها که برمیگردم خانه 45 متری، کم پیش می آید بوق پیغامگیر تلفن صدا کند؛ وقتی هم که صدا می کند می دانم دکمه پخش را که بزنم چند ثانیه سکوت و بعد بوق اشغال که یعنی طرف از پیغام گذاشتن منصرف شده یا فهمیده که اشتباه گرفته، البته مورد داشتیم یکی با لهجه غلیظِ جایی از این سرزمین، تند تند حرف هایی زده و به خیال اینکه پیغامش را گذاشته، خداحافظی کرده و خلاص! معمولن حال ندارم شماره ها را چک کنم ببینم کی بوده اما وقتی هم که چک می کنم بیشتر موارد غریبه اند؛ مواردی هم که نفهمیده ام چی گفته اند را که هیچ. پنجشنبه شب با سید رفته بودیم قطعه سپید. خانه که برگشتم پیغامگیر صید جدیدی داشت. دکمه پخش را زدم تا صدایی تکراری از هام و بوق بشنوم. اولش کمی هام بود اما چند لحظه بعد صدای مرد میان سالی با لهجه تهرانی معمولی و تن صدایی خسته و مغموم را شنیدم:

سلام .. آجی جون، من عزیزم، می خواستم حالتو بپرسم.. یه بار دیگه زنگ زدم نبودی .. ( نبودی را طوری گفت که انگار آماده گریه کردن است) .. من حالم خوبه.. ( بعید می دانم با آن حالی که گفت من حالم خوبه، منظورش این بود که حالش خوبه! ) .. امیدوارم که حال تو هم خوب باشه.. خدانگهدارت.. خداحافظ.. ( این خدانگهدار و خداحافظ آخری را طوری ادا کرد که انگار داشت می رفت که در افق محو بشود ) .. (اصل فایل صوتی در خانه 45 متری محفوظ است) ..

عزیز دلتنگ آجی جون بود و می خواست حالش را بپرسد اما گویا آجی جون جوابش را نمی داد، شاید بینشان شکراب شده بود و حالا عزیز نمی توانست دلتنگیش را پنهان کند.. اما .. نکند بار قبل هم با همین شماره من تماس گرفته و هام و بوق گذاشته بوده و من هم طبق معمول پاک کرده بودم؟!! ..

خواستم بی خیالی طی کنم، شاید بیشتر به این دلیل که خب حالا چکار می توانم بکنم؟! کاری از دست من برنمی آید که بروم این برادر و خواهر پا به سن گذاشته را با هم آشتی بدهم.. هنوز از تلفن دور نشده بودم که دیدم این رسم جوانمردی و پوریای ولی منشی و دهقان فداکاری و پترس واری نیست و باید کاری کنم و خانواده ای را از نگرانی برهانم! اینطور شد که شماره اش را گرفتم. پیش شماره اش می خورد جایی حوالی تهرانپارس باشد. دو تا زنگ نخورده همان صدا جواب داد. گفتم شما روی پیغامگیر منزل من اشتباهن پیام گذاشته اید! با لحن از همه جا بیخبر انکار کرد! تاکید کردم که گذاشته اید! پرسید که اصلن من کی هستم؟! گفتم مهم نیست من کی هستم اما شما عزیز هستید که دلتان برای آبجی جون تنگ شده، خواستم بگویم این شماره که گرفتید خانه آبجیتان نیست! جملات خودش را که شنید یادش آمد. آها ! بله! ببخشید داداش، شرمنده م.. گفتم اختیار دارین شرمندگی لازم نیست! من برای شنیدن عذرخواهی تماس نگرفتم، خواستم درجریان باشید که پیغامتان به آجی جون نرسیده و بیخود منتظر جواب نباشید، شماره درست را بگیرید شاید این بار خودش جواب داد و از دلتنگی خلاص شدید. خندید و گفت: قربون ادبت.. و کلی تشکر دیگر.

خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم. همینطور که با خودم تکرار می کردم، قربون ادبم، عروسی پثرم.. به این فکر کردم که واقعن چطور طرف بعد از شنیدن صدای من روی پیغامگیر تشخیص نداده که اینجا خانه آجی جون نیست!! شاید هم غم دلتنگی باعث شده مرا با یکی از عناصر ذکور ( از قبیل شوهر و پسر ) اطراف خواهرش اشتباه گرفته. بعید می دانم غم دلتنگی هرچقدر هم که بزرگ باشد صدای کسی مثل من را در ذهن او شبیه صدای آجی جون کرده باشد!

خدا می داند چند بار با خانه من تماس گرفته و بعد از اینکه جوابی دریافت نکرده توی ذهنش چه غوغایی شده و کلی خودش را بابت رفتارهایی که باعث بی مهری خواهر شده، شماتت کرده و چقدر دلتنگی را تحمل کرده شاید بلخره خواهر جوابش را بدهد در حالی که شاید اگر کمی در شماره گیری دقت می کرد، کار به تولید فیلم هندی نمی کشید.. شایدا .. شاید ..

 

***

مید نایت این تهران

جمعه شب داشتم از تماشای فیلم سورئال مال ( مالامال از سورئالیته! ) و البته کم مایه ی طبقه حساس برمی گشتم که صحنه سورئال واقعی (رئال) دیدم! ساعت حدود 23:20 دقیقه نیمه شب بود و خیابان ولیعصر نزدیک فاطمی تقریبن خالی از کسبه و خلوت. تنها چند ساندویچی در حال شست و شوب آخر شب بودند که ناگهان از کنار ویترین یک کتابفرشی شیک با چراق های روشن و دختر فروشنده اش رد شدم!  همینطور که داشتم به مسیر ادامه می دادم با خودم فکر می کردم یعنی چیزی که دیدم واقعی بود؟!! این وقت شب که حتی موش های جوب ها هم در حال رختخواب پهن کردن هستند، آن هم در راسته لباس و پرده و خوراکی فروشی که همه کرکره کرده اند رفته اند خانه، چطور یک کتابفروشی سبز شده و تازه مشغول کسب هم هست؟! تا این فکر ها را بکنم دور شده بودم. به همین دلیل وقتی برگشتم اثری از مغازه در دیدرسم نبود! شک کردم نکند فضای سورئال مال فیلم کم مایه گرفتتم! این شد که برای جلوگیری از بروز هرگونه بیماری روانی برگشتم تا ببینم درست دیدم که دیدم درست دیدم! کتابفروشی به اسم کتابخانه ایران (نزدیک ایرنا) باز بود. قبلن اینجا ندیده بودمش. داخل مغازه علاوه بر دختر کتابفروش، پسر کتابفروشی هم بود. داشتم فکر می کردم که حکمتی برای این ماجرا بیابم که پسر کتاب فروش آمد جلوی در و کارتنی را بیرون مغازه گذاشت. پرسیدم مغازه باز است. گفت بله. بسم الله گفتم و داخل شدم. رفتم سراغ قفسه سینما. کتاب "سی سال سینما"ی استادم ضابطی جهرمی را که به کوشش حسن 5-6 سال پیش چاپ شد و من نداشتمش را برداشتم و رفتم جلو دخل. هم فروشندگان جوان با تعجب مرا نگاه می کردند و هم من آن ها را. گفتم: داشتم رد می شدم که با این صحنه شبه سورئال مواجه شدم. با خودم گفتم وقتی نصف شب که حتی کسبه دندان گرد هم تخته کرده اند، یک کتابفروشی شیک با چراغ روشن و در باز سر راه آدم سبز می شود، رسالتی را به دوش انسان قرار می دهد که واجبت می کند بروی داخل و حتمن کتاب بخری. این شد که آمدم داخل رسالتم را انجام بدهم! یعنی اگر رسالتم را انجام نمی دادم شرمندگیش تا آخر عمر گریبانم را می گرفت. آن ها هم خندیدند.

اتفاقن چاپ اول کتاب هم بود. نو و تر و تمیز با قیمت پشت جلد همان سال که کلی ارزان تر از حالاست. از کتاب فروشی که بیرون آمدم یاد فیلم "نیمه شب در پاریس" وودی آلن افتادم!

 

پی نوشت :‌ نیست مدت ها بود درست درمان مطلب وبلاگی ننوشته بودم، اینا رو نوشتم.


+ نوشته شده در شنبه 23 فروردین1393ساعت 16:11 توسط میم . ب . مهاجر |




سایت رسمی فیلم لکه
آخرین بازتاب ها:

فارس: ممانعت از اکران فیلم لکه

روزنامه وطن امروز : از نمایش لکه جلوگیری شد

جوان آنلاین: سترون سازی دانشجویان درباره فتنه 88

توضیح واجب: در متن خبر به نقل از بنده به اشتباه جای درج نام "دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران" سهون "دانشکده علوم" عنوان شده که اشتباه گزارشگره که بدین وسیله اصلاح میشه!
اتفاقن این فیلم در دانشکده علوم قبل از تغییر ریاست دانشگاه تهران به همت بسیج اکران و البته استقبال شد!

لکه در وبلاگ دولت کریمه

مصاحبه با ایسنا درباره چ


پی نوشت:  بخش فیلم در سایت به مرور تکمیل میشه و غیر از تیزر و پشت صحنه موارد دیگه ای هم به زودی ارائه میشه. همچنین در بخش عوامل قراره ان شالله اگه شد رزومه افراد هم لینک بشه.

با تشکر صمیمانه از :  مهندس من یک مسافرم که زحمت سایت رو کشید.

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 فروردین1393ساعت 14:20 توسط میم . ب . مهاجر |





قاصدک



پاورقی 1

پاورقی 2



+ نوشته شده در چهارشنبه 13 فروردین1393ساعت 18:42 توسط میم . ب . مهاجر |





عیادت

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1392ساعت 15:49 توسط میم . ب . مهاجر |








بیــمار خنده های توام ...    بیـــشتر بخند ..









+ نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1392ساعت 15:52 توسط میم . ب . مهاجر |



گزارش تصویری نسیم

خبر مختصر تسنیم

گزارش تصویری تسنیم

خبر مشروح جهان نیوز

خبر مشروح مهر

و

بسته خبری ساعت 19 دوشنبه 5 اسفند
( زیرنویس زدن: مستند ساز فیلم لکه !!! )

پی نوشت: روی سن که حاضر شدم بعد از ابراز ارادت به حضار، نزدیک ابراهیم حاتمی کیای عزیز رسیم و به رسم ادب و حیا تنها به دست دادن و عرض ارادت اکتفا کردم. حاج ابراهیم با لبخند گفت فیلمت را دیده ام و خیلی خوب بود و آفرین و .. که مایه تعجب و البته مسرت بود؛ خواستم به همان رسم ادب و حیا به مصافحه با استاد و عرض ارادت بسنده کنم که گفتند بعد از مدت ها در چنین مراسمی می بینمت، بیا جلو و کار به معانقه کشید :)


خنده آقا ابراهیم هم که در عکس می بینید از این بابت است. استاد برای اینکه توضیحتکی به آقا ابراهیم داده باشند اشاره کردند که شاگرد ما بوده اند در دانشکده صدا و سیما .. البته بنده هم پشت میکروفن که قرار گرفتم رسم شاگردی را بجا آوردم.



اتفاق فرخنده ای بود که خیلی اتفاقی بعد مدت ها، استادم را درحالی دیدم که روی سن اختتامیه سومین هم اندیشی متفکرین و سینماگران انقلاب، داشتم از دست او جایزه می گرفتم.

سلامتی احمدرضا معتمدیِ همیشه استاد و ابراهیم حاتمی کیای بزرگ، صلوات..

+ نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1392ساعت 19:31 توسط میم . ب . مهاجر |


چند وقتی بود تصمیم داشتم درباره سیاست خارجی دولت یازدهم مطلبی بنویسم. از دیپلماسی ویلچری مقارن با خزانه خالی تا توافق نامه ژنو و ترک برداشتن دیوار تحریم و نزول نعمات این تدبیر در قالب سبد کالا و نمایش مفتضح داخلی و خارجی آن که ... دیدم این برادر محترم مختصر و مفید نوشته. اوصیکم بمطالعه ش. 



+ نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1392ساعت 19:14 توسط میم . ب . مهاجر |

مطالب قدیمی‌تر