چرا او رئیس مجلس نهم نباشد ؟

اما
توي " اين سايت "
براي داغ كردن حاشيه خبر يه چيزايي نوشته كه به نظرم اومد بد نيست يه توضيحاتي براي برخي دوستان بدم. البته خرده اي به نويسنده نمي گيرم، بالاخره كار ژورناليستيه و چاشني بدجنس بازيش :) مثلن نوشته:
مجری مراسم قبل از شروع بحث سعی در تحریک حاضران برای پرسیدن سوال های چالشی کرد که اما طالبی با یک واکنش هوشمندانه دست مجری را خواند و همان ابتدای برنامه با تکه هایی طنز جواب مجری را داد.
1- حالا خوبه خودم تازه اونم به شوخي، گفتم كه مي خوايم آقاي طالبي رو به چالش بكشيم! يني لازم نبود جناب طالبي دست ما رو بخونه!
2- بعدشم وقتي قراره تو مراسم از فيلم تجليل بشه، معلومه كه سوال و جوابا جدي نيست و صرفن قراره يكم از همين چاشني هاي جورناليستي (البته نه از جنس بدجنسيش) براي گرم كردن مجلس، استفاده بشه! بنابر اين اتفاقن مجري هم در اونچه كه خبرنگار بامزه مون به درستي "فضای کاملا صمیمي" ناميده، نقش تعيين كننده ايي داشته. بلكم تعيين كننده تر. (البته اونايي كه بودن مي دونن كه مجري خودش بيشتر پايه بود برا صميمي بازي :)
3- خبرنگار جورناليستمون در ادامه افزوده:
صحبت های کوتاه حسن عباسی در ادامه برنامه فضای جلسه را کاملا علمی کرد، در جواب مجری برنامه که پرسیده بود آیا فیلم قلاده ها سیاسی است یا ماجرایی؟ گفت: سیاست علم تسخیر قدرت به هر قیمت است، حالا اگر با این تعریف آشنا باشیم می فهمیم که داستان قلاده های طلا دقیقا همین عنوان را به تصویر می کشد.
با تمام احترامي كه براي استادم جناب دكتر عباسي قائلم اما معتقدم كه فيلم قلاده ها ي طلا هرچند از منظر استراتژيك فيلم سياسي محسوب بشه اما از منظر قواعد سينمايي بخصوص در بحث ژانر به تريلر بيشتر پهلو مي زنه تا چيز ديگه، چرا كه كشمكش بين قهرمان و ضد قهرمان از جنس كشمكش هاي ايدئولوژيك دراماتيزه شده نيست. نه در مضمون و نه در محتوا و نه حتي در فرم. مثلن در بحث فرم ، سياسي ترين سينما، سينماي روسيه دهه بيست و سي رو ميشه مثال زد. در فيلم سياسي بايد كشمكش بين دو يا چند مشرب سياسي در غالب كاراكتر يا كاراكترهاي آنتاگونيست و پروتاگونيست تبلور پيدا كنه و تعليق حاصله تماشاگر رو مجبور به تدبر و تعمق دوباره (هرچند ناخودآگاه) در مباني فكري سياسيش بكنه. اما در قلاده ها حل معماي جاسوسي و جنگ بين نيروي اطلاعاتي عملياتي خبره خودي و نيروي عملياتي دشمن در بستر حوادث سياسي تصوير شده و صرفن گزارشي از پشت پرده "خرابكاري هاي" برنامه ريزي شده سرويس هاي اطلاعاتي غربي ارائه ميشه و نه تحليلي بر تاثير جناح هاي سياسي و مكاتب فكري روي انتخابات ايران و ... . اصلن اگه سري به مصاحبه هاي آقاي طالبي بزنين مي بينين كه خودشم بارها از رمان هاي جنايي آگاتا كريستي مثال زده و برخلاف ميل شخصيش ماهيت فيلمش رو از نظر قواعد ژانر لو داده !
علي رغم همه اين حرفا هنوزم به همون چيزايي كه تو مراسم گفتم اعتقاد دارم. منظورم اون حرفاييه كه درباره دغدغه مندي، دلسوزي و تعهد آقاي طالبي به انقلاب و آرمان هاش گفتم و اينكه فيلم علاوه بر اين ويژگي ها، جذابيت سينمايي لازم رو براي جذب مخاطب داره. يعني بين دو مولفه اساسي تعهد اعتقادي و جذابيت هنري تا حدودي اعتدال برقرار شده . به همين دليل فيلم قلاده ها قطعن شايسته تقديره.
در ضمن از حاج آقام متشكرم كه در دفاع از بنده خطاب به آقاي طالبي فرمودن:
والا !
این لشگر سلم و تور ، طوفانِ تگرگ
افتاده به جان یک دو جین کودکِ برگ
"سالی که نکوست از بهارش پیداست"
این شعر فقط کنایه ای بود به مرگ!
27 فروردین 91
مقارن با رعد و برق سیزدهم یا چهاردهم
پست چهاردهم فروردین
پی نوشت: روایتی هست از امام صادق علیه السلام که می فرمان هیچ شاعری برای ما ( اهل بیت) شعر نمی سراید مگر با عنایت روح القدس. یه سر به لینک بالا بزنین... گمونم روح القدس نه فقط به شاعرا که به همه هنرمندای مکتب اهل بیت عنایت ویژه داشته باشه ...
این شب ها، وقتی که تنها چراغ چشمک زنِ
دزدگیر ماشین ها سیاهی عمیق کوچه را سوسو می زنند، حدود ساعت سه، تلویزیون که به
قول رفیقی، افیون توده هاست برایم جایگاه ویژه ای پیدا می کند! چراغ ها را خاموش
می کنم و شبکه دو را روشن، مقابلش زانو به بغل می گیرم که نوبت به آسدمرتضی
برسد... که روضه بخواند... روضه روایت فتح را ...
سحر جمعه 26 اسفند 90
----------------------------------
هفته پیش از حاج آقای جهانشاهی پیامک آمد که هر جمعه از میدان قیام به سمت نمازجمعه، پیاده روی عدالت طلبانه می کنند. آن دفعه که نمی توانستم بروم؛ امروز رفتم. خودش بود و دو نفر دیگر ! یکیشان که جوانتر بود، پرچم یالثارات بدست داشت. حاج آقا می گفت البته چند وقتی هست که این حرکت را شروع کرده اند. تعداد تا بیست نفر هم رسیده. یکبار هم حاج سعید قاسمی همراهشان بوده و کلی شور و حال داده به جمع. سه شنبه ها هم در قم پیاده روی دارند. نگاه های مردم به خصوص در خیابان ولی عصر از سه راه جمهوری به بعد، جالب بود. توی آن شلوغی خرید های جمعه آخر سال، ما چهار نفر گل درشت، بدجور توی چشم می زدیم. همینطور که یک گوشم را سپرده بودم به طلبه سیرجانی که جزئیات جریان برچیده شدن خیمه و بازداشت شدنش توسط اطلاعات ری را برایم تعریف کند، گوش دیگرم، دروازه متلک های گاه و بیگاه رهگذران شده بود ...
آقا به من چه که هرچی سیب زمینی پیاز دارای شرایط خاصه سر از خونه 45 متری در میاره!
این دوتا کفتر عاچق ( پیزین و پرهاز ) از دست پُزرو در رفتن پناه آوردن به من،
گردن کج کردن هی می گن ما که سبز می شویم برات بزاریم بریم؟!
خب می گین من چی کنم؟! راهشون ندم؟! اونوخ مروته ؟! جوونمردیه ؟! انسانیته ؟!


حالا نرین پشت سر ما صفحه بذارین که طرف مزرعه سبزیجات زده ها ! یا شده پایلوت فرار مغزهاوا ! والا !
حسب الامر برخی دوستان غزل ضرب الاجل اینبار به صورت کلیپ تقدیم می شه:
پ ن: این کار تصویری رو اخوی برای تیتراژ یه برنامه تلویزیونی ساخته بود.
فرمت فایل 3gp و مناسب گوشی همراهه.
به یانکی هایی که جای فسفر در مغزشان گوگرد می سوزانند!

این مصحـــــف اگر به کوه نازل بشود
فی الفور سجلِّ کـــــــوه باطل بشود
هُشـــدار به سنگ های چخماق، مباد
فرجام شما نقـــــــــل محافل بشود!
پی نوشت: اصغر فرهادی به آنچه لیاقتش را داشت رسید ... !
اللهم انی اسالک ان تجعلنی ممن تُباهی به ...
خدایا مرا از کسانی قرار بده که تو به او مباهات می کنی ...
سیبزیلا وارد می شود



پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاورقی
بیوگریافی مرحومه شاعره پیاز فرخزاد (که سیبزیلا در کنار تندیس آن مرحومه عکس گرفته):
در ضمن با تشکر از دوست بنفشم که لجستیک عکاسی ما شد.
در کسوت پــاک آل یاسیـــن رفتن
یعنی به مصاف لشکر کیــن رفتن
این معجزه شماست پیغمبر عقل
با صلح به جنگِ جنگ با دین رفتن
آخرین لحظات یکشنبه ۲ بهمن ۹۰ - ۲۸ صفر
پی نوشت:
پيامبر (صلي الله عليه وآله): لو کان العقل رجلاً لکان الحَسَن
اگر عقل در مردي مجسم مي شد، همانا حَسَن بود .

پی نوشت: از سر شب اگر خانه 45 متری باشم و جعبه جادویی هم روشن باشد، دلم نمی خواهد چشمم به سریال های این روزهای تلویزیون بیفتد تا موعد پخش اثر نوستالجیک و در خور تحسین فیلمنامه نویس کاردرست، علیرضا طالب زاده برسد که نویسنده "دوران سرکشی"، "رقص پرواز" و "صاحبدلان" هم بود.
امسال هم دوستان، اربعینشان کربلایی شد ...
امسال هم من ...
من، تاجر ورشکسته، زندانی ِ دِین
تو، کفتــر جلدِ بـــام ِبین الحرمیــن
یک نامه ی نــانوشته دارم، ببَرش
بسپار فقط به دست آقـام حسین علیه السلام
اولین دقایق بیست دی 90
از خیمۀ عزای شما دل نمی کنیم
از روضۀ سری که جدا... دل نمی کنیم
تقدیر شیعه گرچه شهادت نوشته اند
از داغ سیدالشهدا دل نمی کنیم
از علقمه، عَلَم، وَ دو دست قَلَم، وَ مشک
آن لب که گفت ادرِک اخاء دل نمی کنیم
از پیکر رشید جوانی که بازگشت
تنها به اتکای عبا ! دل نمی کنیم
از لحظه ای که تیر رسید و گلوی طفل...
( واللّعنُ دائماً ابدا ...) دل نمی کنیم
از حال خواهری ... چه بگویم، کدام حال ؟!
از بغض در حجاب حیا، دل نمی کنیم
آن ها که ساکتند همه شان خوب واقفند
از گوش و گوشواره چرا دل نمی کنیم!
باز این چه شورش است ... بخوان نوحه خوان، بخوان
از هرچه نوحه، هرچه عزا دل نمی کنیم
تا صبح روز وعده که فردای دیگریست
نه! از غروب کرب و بلا دل نمی کنیم
سوم دی ماه 1390
***
البته ابتدا غزل زیر، 18م آذرماه سروده شده بود
زبان حال بچه های باحال هیئت هنر و حماسه :
از خیمۀ عزای شما دل نمی کنیم
از روضۀ سری که جدا... دل نمی کنیم
ما بچه های خون جگرِ هیئت هنر
از کربلایتان به خدا دل نمی کنیم
در سینه مان که یکسره دمام می زنند
یعنی ازین طنین صدا دل نمی کنیم
ده یازده شبی همه مهمانتان شدیم
سخت است بعد ازین به کجا ... دل نمی کنیم
هرشب اگرچه شام غریبانمان شود
ما از غروب کرب و بلا دل نمی کنیم
گفتند عاقلان برهیم از جنون ولی
گفتند یکصدا رفقا: دل نمی کنیم
***
پ ن :
ما را کبوتر حرمت آفریده اند
از این حریم و صحن و سرا دل نمی کنیم
نگذار دلم دوباره متروک شود
چشمم به سراب اشک مشکوک شود
در مجلستان سینه زنی خواهم کرد
شاید ضربان سینه ام کوک شود
پنج آذر نود
ماتم گرفته ام. امشب وضعیت سفید تمام می شود. از فردا دیگر بهانه ای برای زود برگشتن به خانه 45متری ندارم. باید به سنت مالوف پیاده روی شبانه برگردم و تنها با خاطره"آن"های سرشار سریال، قدم بزنم و به یاد بیاورم که چطور بعضی حرکات و سکنات "امیر" آنچنان به وجدم می آورد که خانه خالی را روی سرم می گذاشتم و خودم را به در و دیوار می کوبیدم!
از اول هم برایم قابل پیش بینی بود که "هادی مقدم دوست" چه آشی برایمان پخته. ( البته حرف در باره شم زیبایی شناسی و قدرت خلاقه جناب حمید نعمت الله فرصت درخور دیگری می طلبد) اما هادی خودش آنقدر کاراکتر است که اگر "امیر گلکار" غیر از این می شد به ظرافت هنری و سلامت صنفی اش، شک می کردم. این موضوع سر همان کارِ کوچولوی مشترک چند سال پیشمان برایم اثبات شده بود. آن شب هم که دعوتش کردم خانه 45 متری تا شام و سریال و ملاقات کاری با امیر مهدی پوروزیری و محمدرضا شفاه را یکجا سِرو کنیم؛ گفتم که امیرِ سریال یکجورایی کُپ خودش شده، کُپ خود 40 ساله اش!
خیلی وقت بود دلم می خواست یک پست مفصل درباره وضعیت سفید بنویسم. راستش را بخواهید از همان قسمت اول تصمیم داشتم حسابی تبلیغش را بکنم تا دوستان خوش ذوق و ظریف طبع، از دستش ندهند اما فرصت نشد ... شد ولی دست و دلم به نوشتن نرفت، یعنی با خودم گفتم، بی خیال تبلیغ. بگذار هرکس با هرچی حال می کند ... اما حالا که رسیدیم به خط پایان ....
بگذریم ... با ماتممان چه کنیم ؟! ... با وضعیت قرمزمان؟ ...
دیدید سربازان دشمن ریختند توی باغ و شیرین ِ خیال امیر را جلوی چشمانش بستند به رگبار؟! .... سکوت ...



بامداد سه شنبه، اول آذر 90
آن هایی که بیشتر از رفاه و عدالت و آزادی را می خواهند٬
باید به غدیر رو بیاورند و از این جام سیراب شوند.
عین صاد- کتاب غدیر
به پرویز شیخ طادی حسودیم می شود نه اینکه فکر کنید شکارچی شنبه شاهکار است و دقیقن مطابق سلیقه من اما افتخار نخستین هجوم فرهنگی پس از انقلاب به عمق استراتژیک غده سرطانی عالم یعنی صهیونیسم چیز کمی نیست و البته این افتخار تنها متعلق به اوست والا ارگان های رنگ وارنگ فرهنگی - سینمایی مملکت که سی سال است به خودشان پنالتی می زنند! تازه حالا هم که یکی غیرت کرده و حتی جان خودش و عواملش را در معرض کینه صهیونیست ها قرار داده، عرضه ندارند ( نمی گویم نمی خواهند! ) اکران مناسبی برایش فراهم کنند! اشکالی ندارد! عوضش مردم می توانند بروند سعادت آباد ببینند و در برابر خیانت ضربدری و سقط جنین و مسائلی از این دست، درک مناسبی پیدا کنند! حالا دشمن صهیونیستی را کی دیده، کی شنیده!

این پست را برای تبلیغ شکارچی شنبه نوشتم که همه برویم بینیم و حتی در سانس های تمام بها برویم که روی شورای صنفی نمایش و کسان دیگری که مسئول این بی خردی هستند، کم شود. پنج شنبه شب بعد از ملاقات هفتگی با اهالی قطعه سپید، مستقیم رفتم سینما آزادی به قصد شکارچی شنبه. ساعت هفت و نیم رسیدم. بلیط برای ساعت ده داشت. اولش تعجب کردم که عجب استقبالی شده که از حالا برای سانس هشت بلیط ندارد اما کاشف به عمل آمد همین یک سالن هم، یکی در میان "آژانس ازدواج" اکران می کند!
طی دو ساعت و نیم انتظاری که مدام با خودخوری و دندانقروچه همراه بود به این نتیجه رسیدم که احتمالن باید تنهایی و یا با دو سه نفر نهایتن به تماشای فیلم بنشینم و بعد به این فکر می کردم که شاید فیلم جذاب نیست و ممکن است اکران درست درمان هم دردی دوا نکند و اصلن اگر فیلم قرار است "شکارچی هالو هفت شنبه" باشد، چه بهتر که همه نبینند. بخصوص که بی مزگی سی و سه روز جمال شورجه هنوز زیر زبانم بود. هفت هشت دقیقه مانده به اکران، محوطه سالن شلوغ شد. فکر می کردم مشتری های سالن مجاورند اما اینطور نبود. به جرات می شود گفت 90 درصد سالن با بلیط 4000 تومانی پر شد. همه جور آدمی هم بود. همه جور تیپ و قیافه. سردار جلالی، ریس سازمان پدافند غیرعامل هم آمده بود با خانواده و لباس استتار البته. راستی فریدون جیرانی را هم اضافه کنید.
شکارچی شنبه در مجموع فیلم جذابی ست. حال و حوصله نقد ندارم اما این را بگویم که نگفته از دنیا نروم: جدای از آشفتگی گاه و بیگاه فیلمنامه که درد مزمنی ست، کارگردانی کار یکدست و شسته رفته نبود! دکوپاژ گاهی سینمایی می شد و گاهی تلویزیونی، بازی ها هم همینطور. این موضوع در رنگ و نور فیلم به شدت مشهود بود. جایی به نظر می رسید تله فیلم می بینیم و جایی از فیلم های هالیوودی چیزی کم نداشت، بخصوص صحنه آخر با آن طراحی صحنه محشر و تونالیته رنگ سبز لجنی و کلوزآپ زیبای بنیامین و البته فینال فوق العاده سینمایی قصه.
از سالن که بیرون می آمدیم سکوت جالبی حکمفرما بود!
مرا ببخش! باور کن مثل سگ پشیمانم. شرمنده ام. اصلن مرا چه به این غلط ها ! از اولش هم از این جور جاها بدم می آمد، حتی آن بار که به همراه علی و حاجی، رفتیم رستوران نیمه باکلاس و زنجیره ای معروف، گفتم بهشان که اینجا راحت نیستم؛ گفتند از این اداهای انقلابی دهه شصتی درنیار. هرچند خودشان هم اهل آن اداها نیستند و اتفاقن حواسشان به نفسشان هست، من اما مشکلم جای دیگری بود. توی رودربایسیشان مانده بودم والا ... اصلن گروه خونی من به این چیزها نمی خورد، مثل بابا ... آن بار هم که با مامان و جواد، میهمانم شده بودند، بردمشان رستوران سنتی دم منزل که نه آنقدر "های کلاس" بود تا پول خون پدرش را بگیرد و نه گرانفروش، دیدم که بابا لقمه را به سختی فرو داد وقتی پسرک با آن لباس فرم سنتی آمد دم تخت ما و گفت: چیزی کم و کسر ندارید قربان؟ بابا حالش گرفته شده بود وقتی دید پسرکی که مثل یکی از هزاران شاگردش می مانست، باید به خواست صاحب کارش، سر وقت بیاید و این جمله پرطمطراق را بگوید و سرش را بیاندازد پایین و برود. درست نشنیدم که بابا زیر لب با خودش چه گفت اما می دانستم که دوست نداشت "قربان" باشد. من هم دوست نداشتم. باور کن دخترک معصوم! باور کن و ببخش و از گناه من بگذر ... گاهی وقت ها زور وجدانم به من نمی رسد، خسته بودم و گرسنه، راه زیادی مانده بود تا برسم خانه، می رسیدم هم تازه باید مشغول پخت و پز می شدم. درد مزمن معده رنجور هم که شروع شد، حجت را بر خودم تمام کردم، حرف عوامانه ای به خودم گفتم که باورش نداشتم! "یک شب که هزار شب نمی شود"، ساندویچِ مدام برایت مضر است، این رستوران را هم که با علی و حاجی قبلن آمده ای، پول را هم که خدا برکت بدهد، می روی کمی ویتامین و پروتیین به شکم دریده می رسانی و خودت را تقویت می کنی که فردا خدای نکرده درد معده ت سرطان شد، لااقل لاعلاج نشود! این ها را گفتم و سرم را انداختم و رفتم داخل، طوری که صدای خوش آمدِ پیرمردِ لباس فرم را نشنوم! رستوران سلف سرویس معروف شلوغ بود مثل همان بار اول که علی به زور میهمانمان کرد. رنگ و لعاب غذاها ... ببخشید ... ببخشید ... کور شوم از دیدن این رنگ و لعاب ها وقتی نان و پنیری که مسافران مترو به تو دادند ... به خیال خودم شلوغش نکردم! یک کاسه کوچک سالاد، یک پرس برگ و نوشیدنی، صف که به صندوق رسید، کارت اعتباری را نشان دادم؛ با احترام تمام! گفت 24 هزار تومان، یاد صورت حساب رستوران سنتی محله افتادم که غذا و مخلفاتش برای چهار نفرمان همینقدر شده بود و تازه بابا...! می دانم قیمت نان و پنیری که تو را سیر کرد هزار تومان هم نمی شد! یعنی من بی چشم و رو با اغماض 24 وعده غذای تو را یکجا بلعیدم! هرچند که مدام، خودِ بی چشم و رویم به خودِ ضعیف النفسم می گفت: اخویِ ندید بدید! اینجا که چیزی نیست، عقب مانده! حالا خوب است نرفته ای رستوران فخیمه "نایب" تا ببینی صورتحساب یعنی چه ! اصلن نکند خساست یقه ات را گرفته و این حرف های دهه شصتی بهانه است؟! همین کارها را می کنی که بدن امانت الهی را به انواع بیماری ... وجدانم سکوت کرده بود و بلعیدن لقمه ها را نگاه می کرد و زیر چشمی خط و نشان می کشید. 24 ساعت نشد که آن زهرمار از دماغم درآورده شَوَد. از قطعه سپید برمی گشتم که تو و پدرت وارد قطار شدید و نشستید. سائل نبودید اما سر و وضعتان هم مثل همه نبود. کنار پدرت، پیرمردی نشسته بود با چند کیسه خرید. یک کیسه بلال داشت. در کیسه ای دیگر مقداری نان و پنیر و میوه. آنقدر به کیسه هایش نگاه کردی که لاجرم دست کرد داخلشان و دو تا بلال داد دستت، به پدرت نگاه کردی، مخالف نبود، گرفتی. اما بلال خام خوردنی نبود! توی آن شلوغی چند بار از پیرمرد پرسیدی که نان و پنیر را چند خریده است ؟! اولش خودش را زد به نشنیدن اما وقتی دید پدرت ساکتت می کند، دلش سوخت نان و پنیر را در آورد و داد دستت. پدرت ... پدرت چیزی نمی گفت و فقط لبخند تحویل پیرمرد می داد. نان و پنیر را که گرفتی اول گذاشتی بغل پدر و خواستی که بخورد، پدر آب دهانش را قورت داد و چیزی نگفت... اصرار کردی بخورد، نخورد، نان و پنیر را نگه داشت تا خودت لقمه بگیری و بخوری که مثلن حواسش به تو باشد و چشم هایی که حالا میخ شما شده بودند را نبیند ... و چقدر به من لطف کرد که چشم در چشم نشدیم، تو هم به این بدبخت ضعیف النفس لطف کن، توی دل کوچکت نفرینش نکن و ببخش ... باور کن مثل سگ پشیمانم! شرمنده ام !
غروب جمعه 22 مهر 90
این روزهـــــا مـُـــدام سَرَم تیـــر می کشد
تا آه می کشم، جــــگرم تیـــر می کـــشد
سنگین شده است تومور بدخیــمِ سینه ام
دیگر نمی کـــــشم! کمرم تیــــر می کشد
بی خوابیِ عمیـــــق برایــــم مُخَــدِّر است
تا خواب در دو چشــــمِ تَـرَم تیـر می کشد
از بس قفس نشین شده ام بی هجومِ تیر
تا استخــــــوانِ بال و پــرم تیـــر می کشد
دور و برم خطوطِ مُعَــــوَّج، لجــــوج، کــــج
یکهــــو تمــــــامِ دور و برم تیـــر می کشد
از ارث مُسری نَسَبــی، سهــــــم برده ام
یعنی درون من، پــــدرم تیـــر می کـــشد!
***
دنیـــــا اگرچه جــــــــاده ولی پــای رفتنم
از لحظه ای که در سفــرم تیر می کشد ...
سحرِ یکشنبه سوم مهر نَوَد
مجله "انتهای افق" کار بروبچ "شورای هماهنگی حرکت های جهادی" ست. ظاهرن تازگی اسمشان عوض شده! اواسط بهار بود که این مطلب را دادم برای چاپ در شماره دومشان. هم دغدغه خودم بود و هم مطالبه ایمان عادلی، رفیق قدیمی و سردبیر مجله و عضو کادر مرکزی شورا. موضوع مقاله مستند جهادی ست که با الهام از "روایت فتح" نام "روایت جهد" را پسندیدم برایش. با توجه به تیراژ هزار و خورده ای و توزیع محدود، متن را همینجا توی وبلاگ هم می گذارم برای دوستانی که به مجله دسترسی ندارن. به علاوه بابت سفارش برخی دوستان نقد سیزده 59 و جدایی نادر از سیمین که در همشهری آیه چاپ شد را هم تقدیم می کنم. دیگه ؟

مجله که به دستم رسید و بردم خانه، با کمال تعجب دیدم عکسی که برای روی جلد استفاده شده را خودم گرفته ام!!! سال 86 ، وقتی به عنوان مدیر تولید مستند یکی از دوستان با بچه های دانشگاه آزاد دماوند عازم روستای هفت چشمه لرستان شدیم. صحنه مربوط به روزهای آخر اردوست که خانم های جهادی برای دختران روستا جشن تکلیف گرفته بودند پای درخت کهن و تناور ده! گروه مشغول فیلم برداری بودند و من از فرصت استفاده کردم و مشغول عکاسی شدم. ظاهرن این عکس ها در آرشیو شورای هماهنگی وجود داشته. (خودم در همایشی پیشنهاد داده بودم از همه گروه های جهادی و هرجا که می توانند آرشیو عکس و فیلم و مطلب جمع کنند برای روز مبادا ). حتی صفحه اول فهرستشان و یک جای دیگر عکسی دیگری از همان اردو زده بودند که از مردم و بچه ها و جهادی ها هنگام نماز گرفته بودم. حاجی دهقان پیشنماز بود و حسن قاسمی (صدابردار) و سید جلال میرزایی (یکی از تصویربردارنمان) صف اول ایستاده بودند! (این یکی را توی آرشیو خودم پیدا نکردم! ) با دیدن جلد مجله کلی خاطراتم زنده شد. گشتم و عکس های آن روزها را پیدا کردم. چند تایی را من باب همینجوری برای شما هم نمایش می دهم همینجا:
آن بادکنک های آبی که از درخت آویزان شده ن، بادکنک نیستن! کیسه های زباله ن. برده بودیم برای پروف کردن تجهیزات فیلمبرداری در برابر گرد و خاک. آخر اردو دیدم زیاد آمده، بعد دیدیم جهادی ها دارند درخت را تزئین می کنند. ما هم رگ دیزاینریمان گل کرد، با یحیی کیسه ها را باد کردیم زدیم به درخت. خوشگل شد!

اسمشو یادم نیست اما ما بهش می گفتیم گردو !
--------------------------------------------------------
2- دفاع نامقدس از دفاع مقدس (سیزده59 )
امیر داسارگر را در اعتکاف بچه های هنر دیدم. نفوذی بود. یعنی آمده بود در بچه های هیئت هنر نفوذ و جذب راه بیاندازد برای موسسه شان؛ ناوک. یعنی داشت کار علی حیاتی گونه می کرد. مخ ما را هم شبی به کار گرفت. گفتم همکاری گسترده نمی کنم اما خواستید و توانستم، دمتان را می بینم.
رجب تمام شده و بود و شعبان آمده بود که زنگ زد. گفت برای نمایشگاه قرآن بالغ بر دو هزار متر سوله را قرار است با صدا و دکور و نور و تصویر اشباع کنند با محتوای تقابل اسلام ناب و اسلام آمریکایی و صراط مسقیم. گفت مدل مینیاتوری "شب آفتابی" ست. با نگاهی به کتاب خاطرات احمد احمد و موارد مشابه، داستانی روایت می شود و تماشاگران آنچه را که از راوی می شنوند، نمادین هم می بینند. می خواست راویشان بشوم. دمشان را دیدم. یکی دو روزی توی استودیوی صدا عرق ریختیم تا ضبط تمام شد.
بعد بازگشت از زیارت امام رئوف، دیشب فرصت شد بروم ماحصل کارشان را ببینم. بی سر و صدا رفتم و قاطی تماشاگران نشستم و با صدای خودم نمایش را دیدم. بد نبود. اما در اجرا کمبود مشهود بود. کم داشت یک چیزهایی. ذهن کارگردانی ام مدام افسوس می خورد و صندوق پیشنهادات و انتقاداتش را پر می کرد تا حدودی به امیر گفتمشان.
این پست را نوشتم که کارشان را تبلیغ کنم که حتمن بروید و ببینید و نظرتان را صریح در دفتر یادبودشان بنویسید که بچه های خوب و خلاق و به شدت فعالی هستند و اگر ارتباطشان با بروبچ متخصص تر بیشتر بشود اتفاقات خوبی خواهد افتاد. بخصوص حالا که اعتباری هم دارند و ارگان ها و نهاد های مختلف می شناسندشان. اگر کمی هم از شنیدن یک قصه با صدای میم . ب . مهاجر لذت بردید که نوش جانتان!
آدرس: از متروی شهید بهشتی پیاده که به طرف نمایشگاه می روید اولین سوله ای که سر پیچ اول خواهید دید بالایش نوشته شده نماي نوين(سرزمين هنر مقدس). بلیط رایگان دارد و سانس 40 دقیقه ای. دو سانس قبل افطار و سه چهارتا بعدش.
این هم سایتشون: ناوک
درباره سیزده۵۹ به قلم میم . ب . مهاجر در
ماهنامه همشهریه آیه
شماره ۴ - مرداد ۹۰ - صفحه ۶۰
پ ن ۱ : علی رغم همه ی تاکید ها و چک کردن های مداوم و قول اکید گرفتن مبنی براینکه هیچگونه تغییری در سر و شکل متن داده نشود اما باز هم دوستان همشهری آیه، سهون معنای تیتر دوم مطلب را با اندکی جابجایی و اضافه کردن یک کلمه،متفاوت کرده اند. عبارت "یا دغدغه های کلیشه ای یک ذهن کلیشه ای" طبعن به واسطه حرف ربط "یا" باید بعد از تیتر اصلی می آمد، یعنی بعد از "دفاع نا مقدس از دفاع مقدس" تا به عنوان مکمل آن عمل کند. اما دوستان ظاهرن به دلیل شکل خاص صفحه آریی و جایگیری معمول تیتر و سوتیترشان، این عبارت را بالای تیتر اصلی قرار داده اند و بعد برای اینکه قبل از "یا" خالی نباشد درج کرده اند: سیزده۵۹ یا دغدغه های ... . منظور من از دغدغه های کلیشه ای، دغدغه های کلیشه ای نویسنده همین مطلب بوده نه فیلمساز ! وقتی اسم فیلم قبل از "یا" می آید معنای عبارت می شود، دغدغه های کلیشه ای ذهن کلیشه ای کسی که فیلم سیزده۵۹ را ساخته! چیزی که ابدن منظور من نبوده و از متن هم پیداست که نویسنده من باب نقض غرض و کنایه مدام بابت کلیشه ای بودن ذهنش از مخاطب عذر خواهی می کند. بیخیال ... بند آخر آن جایی که نوشته شده: "البته گمانم پاسخ مکتوب فیلم بلافاصله بعد از قید نهایی به سیاهی،نمایان شد" به جای "قید" بخوانید "فید" که یک جور تمهید بصری در سینماست که در آن تصویر به تدریج به سیاهی می رود یا از سیاهی خارج می گردد.
پ ن ۲ : توفیق اجباری شد (مطمئن نیستم دقیقن اجباری باشد) از ابتدای ماه مبارک رمضان تا اواسطش را میهمان امام رئوف علی بن موسی الرضا علیه السلام باشم. نائب الزیاره دوستان خواهم بود انشالله.
در چشمِ تری که بی اَمان یاد شماست
خورشیدِ غروبِ جمعه، همزاد شماست
بایــــد بکَنَــد، کــــوه مـزاحم شده است
بیچـــاره دلِ کسی که فرهاد شماست
نیمه شعبان نَوَد
هرچند هوا، هوای شمشیر نبود
زندان دمی از بودِ شما سیر نبود
چون سایه، پی ِ پایِ شما می آمد
نه! شیعه تر از حلقۀ زنجیر نبود!
از خشم فروخوردۀ تان دانستم
در شهر شغالان، جَنَم ِ شیر نبود
آنجا که به غیر از غم غربت چیزی
در چنتۀ پیشانی تقدیر نبود
موسی ِ نبی، عصا برای خودتان
مولای شما، این همه هم پیر نبود!
تنها دوسه روز پیش یک دانه رطب...
یعنی که اسیرشان نمک گیر نبود
یک لحظه سکوت ... بانگی از دور ... ولی
حالا که اذان و وقت تکبیر نبود !
سحر سه شنبه 7 تیر 90
مصادف با شهادت امام موسی کاظم (ع)
آخرین شعر پیاز فرخزاد پیش از وداع با دار فانی:
ناگـــــــهان
چـــــقدر زود
دیــــــــرم شد ...

شعری از میم . ب . مهاجر که در شب مرگ پیاز فرخزاد سروده شد:
می رن پیازا آ آ آ آ
از اونا فقَـ اَ اَ اَ ط
پیاز داغ شو و و و ن
به جا می مونه هِ هِ هِ
...

نگاهی به زندگی پربار هنرمند فرهیخته مرحوم پیاز فرخزاد: اینجا و اینجا
------------------------------------------------------------------------
------------------