تبليغاتX
میم . ب . مهاجر

 

۰- رفته بودم قطعه سپید. با لباس نظامی. زن مسنی صدایم کرد. با خوشحالی وصف ناپذیری! چند قدمی نزدیک نشده بودم که دیدم دارد دستش را می کند توی کیف دوشش و بعد کیف پولش! شصتم خبر دار شد که می خواهد کار خیر بکند و در راه خدا به این سرباز یلاقبا کمکی کرده باشد! خندیدم، دست تکان دادم و دور شدم. ( دوستان توصیه کرده بودند که با این لباس نرو که یک وقت راننده تاکسی کرایه ت را نگرفت یا ساندویچی از مغازه انداختت بیرون یا جوانان محل تیکه بارت کردند یک دل سیر فحش حواله خودت و بختت نکنی، اما من دلم غنج می رود برای همین تجربه های هنری! )

 

۱- روی یکی از تابلوهای هشدار دهنده پادگان در باب حفاظت اطلاعات به طرز هنرمندانه ای ! نوشته اند:

منه در میان راز با هر کسی   

که جاسوس همکاسه دیدم بسی

 

هر وقت این تابلو را می بینم ناخودآگاه یاد آن شعر معروف سردر حمام های عمومی می افتم که می فرمود:

هر که دارد امانتی موجود

بسپارد به بنده وقت ورود

نسپارد اگر شود مفقود

بنده مسئول آن نخواهم بود

 

۲- بیست و چهار ساعت قبل نگهبان بودم. سر کلاس جنگ افزار شناسی که در اتاق سمعی و بصری برگزار می شدخوابم گرفته بود. افسر آموزش داشت چند نفری را به خاطر درست ننشستن سرکلاس و حرف زدن حالت شنا می برد. بچه هایی هم که خوابشان می آمد از ترس تنبیه سعی می کردند تا آب ها از آسیاب بیافتد خواب را از چشمانشان دک کنند. افسر آموزش رو به کلاس کرد و پرسید: کی خوابش میاد؟ جیک کسی در نیامد. گوشه و آخر کلاس ۹۰ نفره نشسته بودم. دستم را بلند کردم. با خودم گفتم شاید حالت شنا خواب از سرم بپراند. گفت بیا بیرون. رفتم. گفت کلاهت را هم بردار. برداشتم. گفت اسلحه ات را هم بسپار به یکی ( اسلحه ها بیرون کلاس چاتمه فنگ شده بود) با اشاره دست به یکی از بچه ها علامت دادم. افسر آموزش با تعجب پرسید: سپردی؟! گفتم آره. همه خندیدند. چشم غره رفت، ساکت شدند. گفت برو آسایشگاه و بخواب. پا کوبیدم و رفتم بیرون. زیر نگاه پر از حیرت و حسرت بچه ها !

 

۳- می گویند مار از پونه بدش می آید ها ! حالا شده داستان ما. ۱۷-۱۶ سال درس خواندن بس نبود، اینجا هم دو عدد کتاب نظامی داده اند دستمان و مدام ما را از امتحان تئوری آخر دوره می ترسانند که امریه باطل می کند و تجدید دوره می کند و کوفت می کند و زهر مار هم می کند! دو تا کتاب پر از تعاریف و اصطلاحات بی مزه که ویرایش درست و حسابی هم ندارد و آخر هفته ها امتحان داریم و هرکس عین تعاریف کتاب را ننویسد نمره اش که زیر ۱۷ شد پنج شنبه و جمعه اش را بازداشت داخل یگان می شود تا بنشیند و درس بخواند! بعضی از درس ها از بس که احمقانه اند اعصاب آدم را بیشتر در! می آورند! سرهنگ مملکت به عنوان فرمانده هنگ یک جلسه به عنوان استاد کلاس شناسایی عوارض زمین آن هم با لهجه شیرین ترکی مدت یک ساعت در مورد تعریف قله و دره و فرق این دو صحبت می کرد و هی می پرسید آقایون متوجه شدند؟ و ما هم هی می گفتیم بله جناب و او دوباره برای فهم بیشتر توضیح بیشتر می داد و برای اینکه بچه ها همانجا سر کلاس شیرفهم شوند از تک تک مان تعریف قله را می پرسید که قله مرتفع ترین جای کوه است! خلاصه این که مار از پونه بدش می آید جارو به دنبش می بندد!

 

۴- رفته بودم سراغ بهزاد پرکاشن که دیدم افشین هاشمی (نقش اول سریال گاو صندوق) با لباس آشخوری ایستاده تا از بوفه خرید کند!!! کاشف به عمل آمد برادرش است.

 

۵- بهزاد پرکاشن سنش را دروغ گفته بود. متولد ۶۹ است. یعنی ۱۹ ساله. گفت نمی خواهد حرف هایش را به حساب سن کمش بگذارند!

 

یکی از اشعار بهزاد که از بقیه به نظر من بهتر بود:

 

در تنهایی شکفتم

در تاریکی نهفتم

با سایه سخن گفتم

با عشق به خواب رفتم

 

از تو خبری افسوس

از تو گذری افسوس

با غربت دل ساختم

تنها و رها ماندم

 

حالا خاکستری سردم

پاییزی بی برگم

از تو خبری افسوس

 

۶- چند نفر اهل تسنن داریم. مجبورند در مراسم زیارت عاشورای پنجشنبه ها مثل بقیه شرکت کنند. به غیر از یکی مابقی کمتر تعصبی به نظر می رسند. آن یکی را هم موقع ورزش صبحگاهی زیر نظر گرفتم. بعد ورزش که دعای فرج می خوانند انگار که ناراحت باشد گوشهایش را می گیرد!

 

۷- فرمانده گروهان مان طی چند دوره اخیر ظاهرن گروهانش را مجبور به حفظ هر نفر یک صفحه از قرآن می کند! و اسرار دارد این هدیه ایست که باید بچه ها با خودشان از این پادگان ببرند. آیاتی که به من افتاد (سوره توبه ) برایم جالب بود. به خصوص دو آیه اول  خیلی به حال و هوای سیاسی این روز ها می خورد:

 

لَقَدِ ابْتَغَوُاْ الْفِتْنَةَ مِن قَبْلُ وَقَلَّبُواْ لَكَ الأُمُورَ حَتَّى جَاء الْحَقُّ وَظَهَرَ أَمْرُ اللّهِ وَهُمْ كَارِهُونَ ﴿۴۸

در حقيقت پيش از اين [نيز] در صدد فتنه‏جويى برآمدند و كارها را بر تو وارونه ساختند تا حق آمد و امر خدا آشكار شد در حالى كه آنان ناخشنود بودند (۴۸)

وَمِنْهُم مَّن يَقُولُ ائْذَن لِّي وَلاَ تَفْتِنِّي أَلاَ فِي الْفِتْنَةِ سَقَطُواْ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ ﴿۴۹

و از آنان كسى است كه مى‏گويد مرا [در ماندن] اجازه ده و به فتنه‏ام مينداز هش‏دار كه آنان خود به فتنه افتاده‏اند و بى‏ترديد جهنم بر كافران احاطه دارد (۴۹)

البته نکته ای که می خواستم اشاره کنم چیز دیگری بود. روزی که فرمانده می خواست بپرسد خیلی ها حفظ نکرده بودند، فرمانده هم بعد از کلی تهدید به لغو مرخصی و کسر نمره فرماندهی و ... مدت را تا هفته بعد تمدید کرد. شب توی آسایشگاه شنیدم که یکی از بچه ها می گفت: آخیش! فعلن که از شر ... راحت شدیم! جای خالی را پرنکنید. حدس هم نزنید. نعذو بالله.

۸- یک شب یکی از حاج آقاهای پادگان آمد داخل آسایشگاه. استقبال گرمی از او شد! آمده بود به سوال های خاص بچه ها جواب بدهد و گپی شبانه بزند و چهره یک آخوند جوان پسند را نشان بدهد! دور از ذهن نیست که یک سری سرباز عذب دور از خانواده، آن هم در یک جمع خصوصی از یک آخوند چه سوالهایی می پرسند. به همین دلیل ساده از بازگو کردن سوال و جواب ها معذورم فقط همینقدر بدانید که هر چند ثانیه یک بار بمب خنده آسایشگاه را می لرزاند. حاج آقا هم البته این کاره بود!

۹- یکی از برنامه های آموزش پادگان دعوت از فرماندهان دوران جنگ ارتش است که بیایند و در باره عملیات ها و نقش نیروهای ارتش در جنگ صحبت بکنند. خوب است. اطلاعات جالبی دست آدم می آید. فقط یک چیز آزار دهنده وجود دارد. نمی دانم چرا اکثر میهمانان که از امراء بازنشسته ارتشند خواسته یا ناخواسته لابلای حرف هایشان مدام سپاه و بسیج را به نوعی تمسخر می کنند و آموزش و انظباط ارتشی را به رخ می کشند. انگار یک جور هایی حس می کنند سهمشان از هشت سال دفاع مقدس نادیده گرفته شده ! (شاید هم شده! )

۱۰- نماینده ولی فقیه در نیروهای مسلح آمده بود برای مان صحبت کند. داشت درباره فضایل اخلاقی صحبت می کرد. همه ساکت بودند. تک و توک صدای سرفه می آمد. اپیدمی پادگان شده این سرماخوردگی و شرش را هم کم نمی کند. سخنران رسید به اینجا که حتی ممکن است یک مرجع تقلید بر اثر شدت حسادت قصد جان یک مرجع تقلید دیگر که رهبر جامعه هم هست را بکند که مثالش را هم سراغ دارید. یکهو صدای سرفه ها زیاد شد. چند نفری گویا هوای سیاسی بازی به سرشان زده بود. چند نفر از فرمانده ها سراسیمه بلند شدند، دژبان ها دست به قلم. امیر فرماندهی محترم ( این لفظ محترم از دهان هیچ کسی از افسر ها نمی افتد! ) خون خونش را می خورد. جای تاسف داشت. کسانی که فکر می کردند در این مکان نظامی شجاعت کار سیاسی داشته اند آنقدر سواد تاریخی نداشتند که فرق منتظری با شریعتمداری را بفهمند!

۱۱- چند روزی بود که بچه ها به هوای مرخصی میان دوره سر از پا نمی شناختند. بخصوص بچه های شهرستانی که هرچقدر از نیاز روحیشان به این مرخصی بگویم کم است. خبر رسید که امیر فرماندهی محترم دستور داده تا از همه امتحان میان دوره بگیرند. نمره ها که رضایت بخش بود اجازه مرخصی دو سه روزه ! صادر می شود. شرط آزار دهنده ای بود اما همه به جان و دل خریده بودند. امتحان برگزار شد و نمرات قابل قبول اما خبری از میان دوره نشد. چند روز بعد امیر فرماندهی محترم توی مسجد پادگان گفت که ابتدای دوره چند روز به خاطر تاسوعا و عاشورا دیر آمدید ( مرخصی دادیم ) اواخر دوره هم به خاطر 22 بهمن راهی منزل می شوید پس میان دوره لازم نیست! این هم کار فرهنگی امیر فرماندهی محترم در باب ایجاد حس عشق و علاقه به مفاهیم مذهبی و میهنی در سربازان! ( بعد ها شایعه شد که سرفه های آن چند نفر بی سواد در سخنرانی کار دست بقیه داده! )

۱۲- همه ی سختی های دوره برایم لذت بخش است اما امان از بیماری! قوانین دست و پاگیر رفتن به بهداری و استراحت پزشکی هم مزید بر علت شد تا آنفولانزای فصلی حسابی در بدنم جا خوش کند. وقتی با بدن نیمه تب دار افسر آموزش دستور بشین پاشو یا طواف میل پرچم می داد مرگم می گرفت. رو انداختن به افسر آموزش هم بی فایده بود. از بس که نق و ناله شنیده بود ناله های واقعی را هم دروغ فرض می کرد. داشتم می رفتم مسجد برای نماز ظهر که یکهو یکی از افسران جلویم را گرفت و به دیگری گفت همین فلانی خوبه، بفرستش. حاج و واج ماندم که کجا؟! گفت نگهبانی جلوی یگان همسایه. رفته اند میدان تیر. گفتم حالم خوب نیست. جمله ام تمام نشده بود که فریادش رفت هوا. نمی دانم چند بار به خودم فحش دادم تا بالاخره پوتین رفت به پام. این نگهبانی از آن نگهبانی ها بود! بدون اینکه جایی ثبت بشود که از سهمیه نگهبانیم کم کند. بدون پاسبخش که به من سر بزند و در مواقع لازم به دادم برسد! همه پست ها ی نگهبانی ۲ ساعته اند. تنها چیزی که آن سه ساعت و نیم تب و لرز را برایم لذت بخش کرد یاکریمی بود که به بیسکوییت "های بای" علاقه وافر داشت و برایش مهم نبود که خورده بیسکوییت روی پوتین واکس خورده ممکت است طعم نفت بدهد!

۱۳- دوباره شب از آن شب هایی بود که آماده باش بودیم. از شانس ما افسر سر نگهبان آن شب فرمانده یگان همسایه بود که بدجور با فرمانده ما رقابت یک طرفه می کند! هر یک ساعت "پیش" می کشید و انتظار داشت بچه ها ظرف ۶ دقیقه با لباس کامل و تمام وسایل با حفظ نظام از راست و ضربه پای چهارم سریع مسافت جنوب تا درب شمال پادگان را طی کنند و فریاد بزنند "آماده ایم آماده ... هشیاریم بیداریم" بعد توی آن سرما می نشاندمان و یک ساعت تمام سوال های عجق وجق می پرسید و بچه ها را به خاطر سواد کم نظامی ریشخند می کرد و به این بشین پاشو می داد و آن یکی را دور میدان می دواند و از بند پوتین دیگری ایراد می گرفت!  گفت تو، پاشو. تب که نه زیاد اما  لرز امانم را بریده بود. ایستادم. گفت سازمان یگان رزمی را نام ببر؟ گفتم: فرمانده دسته، ۲ نفر فرمانده تیم الف و ب، در هر تیم یک تفنگدار ویژه، یک تفنگدار عادی و یک تفنگدار نارنجک انداز که تفنگدار نارنجک انداز تیم ب موشک انداز ( آر.پی.جی  زن) هم هست. گفت چرا آر.پی.جی زن؟ گفتم طبق تدریس افسران آموزش و کتاب، این تفنگدار در مواقع لازم آر.پی.جی زن می شود. دوباره گفت چرا ؟  نگاه عاقل اند سفیه کردم و گفتم ارتش چرا ندارد! بچه ها زدند زیر خنده. حقش بود.

۱۴- موش آمد توی آسایشگاه. بچه ها تمام آموزش های نظامی را که دیده بودند به کار بردند تا این دشمن غیر فرضی را ناکار کنند اما موش مربوطه تکاوری بود برای خودش. کل یگان را مچل کرده بود. بچه ها از خیز سه ثانیه تا تک گازانبری را هم امتحان کردند، جواب نگرفتند. تا اینکه یکی از افراد طی یک عملیات انتحاری خودش را انداخت زیر ... روی موش!

۱۵- توی میدان تیر مسئول حمل مهمات ( در کتب غیر نظامی: حمال ترقه) بودم. جعبه هزار فشنگی ژ۳ سنگین بود. خیلی سنگین بود. غروب هنوز نرسیده بودیم به پادگان که فشار کار باعث شد تب و لرزم عود کند. رسیده و نرسیده جلوی بخاری آسایشگاه موضع گرفتم و یک ساعت بعد تمام الطاف بچه ها اعم از کمپوت و شربت و  چای نبات را به رسم ادب! بردم بالا ( شایدم آوردم! ) شب آمبولانس بهداری پادگان آمد. بچه ها رفیق بازیشان گل کرده بود، لاجرم برانکارد سواری را هم تجربه کردیم!   

 

۹ بهمن ۸۸

ستوان دوم وظیفه میم . ب . مهاجر 

 

 

 

+ جمعه 9 بهمن1388 15:32 میم . ب . مهاجر |

 

 

- دو هفته مانده بود به اعزام. رفتم سازمان برای پیگیری اداری امریه. همه دانشجوهای دانشکده صدا و سیما اگرمشکل گزینشی نداشته باشند دوران سربازی را در یکی از مراکز این سازمان عریض و طویل می گذرانند. کارمند مربوطه گفت: راستی می خواستم! به شما اطلاع بدهم، باید اعزامت را به عقب بیاندازی، اسمت از لیست برج 10 امریه جا مانده. گفتم مشکل از کجا بوده ؟ گفت آخرین امضا مربوط به آقای ضرغامی ست. تاخیر از دفتر ریاست بوده والا ما کارمان را به موقع انجام دادیم! رفتم نظام وظیفه. گفتند فقط شخص رییس نظام وظیفه باید دستور بدهد. یک هفته بعد ملاقات مردمی بود. چند قدمی سردار "زاده کمند" نرسیده بودم که دست رد به سینه مان زده شد. برگشتم سازمان. گفتند شرمنده ایم. گفتم شرمندگی شما در برابر دوسال از زندگی من کم است. گفتند برو به ضرغامی بگو! نرفتم. رفتم دانشکده؛ منشی مدیر گروهمان آرام و درگوشی گفت که فیلم پایان نامه من به عنوان پایان نامه برتر انتخاب شده. برای روز جشن دعوتم می کنند. گفتم باید در این مورد با مدیر گروه صحبت کنم. گفت نه! مثلن قضیه محرمانه است. مدیر گروه می خواهد سورپرایزت کند. از در که بیرون می رفتم گفتم: به اندازه کافی سورپرایز شده ام! سازمان صدا و سیما اگر پشت گوشش را دید من را هم خواهد دید. ( نمی دانم این جمله آخر را جدی گفتم یا نه! )

 

***

 

_ برای من دو ماه آموزشی سربازی یعنی آزادی!

 

_ فرمانده گردان مان سرگرد پیاده ای ست. می خواست اتمام حجت کند. گفت: العاقل فی الاشاره!

 

_ هفته اول آموزشی مدام پلان های "full metal jacket"  پشت پرده پلکم اکران می شد. بعضی از بچه ها با هر بشین پاشو فحش ناموسی نثار افسر آموزش می کردند، با هر کلاغ پر، با هر پامرغی، با هر حالت شنا، با هر بار دویدن دور میل پرچم وسط میدان صبحگاه، با هر دم و بازدم که عمق ریه را می خراشید. غش کردن یکی از بچه ها و سر رسیدن اورژانس پادگان نیز دل کسی را به رحم نمی آورد. هفته دوم اوضاع دو- سه درصدی بهتر شد!

 

_ دو حالت لباس پوشیدن داریم. کامل و ناقص. کامل شامل لباس، پوتین، کلاه، اورکت، فانوسقه، و چاربند است و در مواقع لازم یک زیلوی برزنتی ( که روی سینه و زیر چاربند قرار می گیرد، مثل بروبچ جنگ جهانی اول ) و اسلحه چهار و نیم کیلویی ژ-3، وضعیت ناقص هم فقط شامل لباس، اورکت و دمپایی ست. فرمان وضعیت کامل که داده می شود باید ظرف سه سوت ( بله سه سوت ) با وضعیت کامل جلوی یگان به خط شویم. هر کس دیر کند باقی راه را سینه خیز می رود. فقط برای به پا کردن پوتین لااقل 10 سوت لازم است!

یکی از بچه ها اسمش " کامل شهریاری" ست. بچه با دل و جراتی ست؛ هروقت فرمان وضعیت ناقص داده می شود همانطور "کامل" بیرون می آید!  ککش هم نمی گزد.

 

_ فرمانده گروهان ما تنها فرمانده گروهان تکاور پادگان است؛ به همین دلیل منطقی! بین 15 گروهان حاضر در پادگان، فرماندهان مافوق تنها ما را به عنوان گروهان تکاور می شناسند و به تبع انتظارات بیشتری هم دارند و اصلن هم به این ضرب المثل معروف توجه نمی کنند که " عزیزم گیرم فرمانده گروهان تو بود تکاور ... "

 

_  با عنایت به حدیث قدسی ـ نظامی "طبل بزرگ زیر پای چپ"، تمرین رژه می کردیم و البته قبلش کلی دور میل پرچم هم طواف کرده بودیم. بچه ها نای بالا آوردن پا را نداشتند. افسر آموزش یکی از بچه ها را با غیض و غضب بیرون کشید: می گم پاتو 90 درجه بیار بالا، نون نخوردی مگه؟! درستت می کنم. حالا پاتو بیار بالا ببینم. یواش یواش. اول 45 درجه... هنوز حرفش تمام نشده بود که طرف پنجه پایش را بدون خم شدن زانو به پس کله اش رساند! افسر آموزش سفید کرد. کلی حال کردیم از این حال گیری اما بعد که خبر به گوش فرمانده تکاور رسید حالا تمرین باز کردن 180 درجه پا به باقی تمارین و تنابیه اضافه شده است. مربیمان هم همین هم بندی ست که آن روز از شانس بد ما نان نخورده بود!

 

_ همه 1600 نفر تحت آموزش پادگان ما لیسانس به بالا هستند. فرماندهان ما را "آقای دانشجو" خطاب می کنند نه سرباز! هرچه مدرکت بالاتر احترامت بیشتر، مجازات و تنبیه کمتر!

 

_ لیست سازمان رزم یگان را که به تابلو زدند، یاد آرزوهای دور و دراز دوران کودکی افتادم و کلی کیف کردم. هرچند که بیشتر به یک بازی شبیه است اما عنوان رزمی من در یگان، تفنگدار موشک انداز (آر.پی.جی زن ) تیم ب گروه 1 دسته 3 شده است!

 

_ آن شب آماده باش بودیم. به عنوان تیم "آماده" که وظیفه اش مقابله با حوادث و سوانحی مثل سیل و آتش سوزی و زلزله و ... است. حدود 40 نفر. به چند نفر کپسول آتش نشانی داده بودند. چند نفر بیل. چند نفر پتو. چند نفر سطل ماسه و برانکارد و ... من جزو پنج نفر تیم تامین بودم. یعنی مثلن مسئول حفاظت و امنیت منطقه حادثه دیده آن هم با یک سرنیزه! بیشتر به یک بازی شبیه بود. تنها قسمت جدی قضیه همان سرنیزه بود؛ باید از آن خوب محافظت می شد چون فرماندهان هشدار داده بودند که نیمه شب سراغ نفرات تیم تامین می آیند و سرنیزه شان را می دزدند! سلاح برای سرباز یعنی ناموس و سرباز بی ناموس سرو کارش با دادگاه نظامی ست. این یعنی بعد از یک روز طاقت فرسای کلاغ پر و بشین پاشو و طواف میل پرچم، یک شب بیداری آن هم با همان وضعیت کامل ! رفتم بوفه. سراغ مهران غفوریان. سرباز صفری که یکی از فروشنده های بوفه پادگان است و چهره اش من را یاد مهران غفوریان می اندازد همانطور شوخ و شنگ. آنشب البته سرحال نبود. سرصحبت را باز کردم. گفتم من همان هستم که چند روز قبل مهران غفوریان خطابت کردم. سگرمه هایش کمی باز شد و مرا به خاطر آورد. فقط چند لحظه. طبق معمول یک قوطی شیرکاکائو گرفتم. گفت خودم لقب دارم. ماهی قلاب را گرفته بود. ابرو ها را بالا کشیدم که "خب ؟  " گفت "بهزاد پرکاشن". گفتم پس ساز می زنی؟  گفت: گیتار و کیبورد را هم اضافه کن. تازه شعر هم می گویم. گفتم خب حالا چرا اینقدر گرفته ای. همانطور که با بی حوصلگی مشتری ها را راه می انداخت بدون اینکه به صورتم نگاه کند گفت بی خیال. صبر کردم و حرفی نزدم. رفت و آمد که کمتر شد زیرچشمی به سماجتم خیره شد. گفت: کم آوردم. ماه قبل 120 هزار تومان؛ این بار هم 150، شلوغ پلوغ است، جنس بلند می کنند. گفتم متاسفم اما تا همین دیروز مدام به مشتری ها تیکه می پراندی و شاد بودی! لبخند زد، از آن لبخند های عاقل اندر سفیه که یعنی مشکل فقط پول نیست. دست کرد زیر میزش و یک شیشه سی تایی قرص بیرون آورد و گذاشت روی پیشخوان. گفت اگر دلم پیش مادرم گیر نبود... دوباره نگاهم کرد: امشب می خواستم مادرم را هم فراموش کنم، حرف کشیدی و یادم آوردی. قرص ها را که دیده بودم تمام سعیم را کردم که هیچ واکنشی نشان ندهم اما با شنیدن این حرف لبخند زدم، لبخند رضایت. بهزاد پرکاشن هم لبخند زد. نمی دانم منتظر بود از من چه بشنود، گفتم کار من فیلم ساز یست. خیلی دلم می خواست می توانستم دوربینم را بیاورم داخل پادگان و یکی مثل تو را سوژه کنم. رنگ و لعابش  روشن شد. قضیه خودکشی به کل یادش رفت و ناخودآگاه شیشه قرص را زیر پیشخوان گذاشت. ادامه دادم البته اگر راست راستی آخر فیلم من خودکشی کنی کلی به من حال دادی! خندید. گفت حاضرم این کارو برات بکنم. جدی گرفته بود. خلاقیتش گل کرده بود و طرح و ایده هم می داد! گفتم شعر بخوان. مکثی کرد و اینبار از زیر پیشخوان دفتر شعرش را  بیرون کشید. شعر هاش وزن و قافیه نداشت. نو و سپید هم نبود. تخیل شاعرانه اش هم زیاد نبود اما نوشته بود. خیلی هم نوشته بود. یک دفتر پر! نمی دانم سکوت من چقدر طول کشید و بهزاد پرکاشن 23 ساله اهل جنوب شهر تهران که اتیکت روی سینه اش او را "محمد نوجوان" معرفی می کرد، چند قطعه از اشعارش را یکی پس از دیگری و با حرارت تمام خواند اما همین که از لابه لای نوشته هاش دستگیرم شد که قضیه خودکشی عشقی ست، فریادی مرا به خود آورد. یکی از بچه های تیم آماده توی بوفه اسمم را فریاد می کرد. همین که مرا دید دستم را گرفت و با غیض کشید که بیا که بیچاره شدی! مگر آماده باش نیستی؟! نیم ساعت است دنبالت می گردند. تیم را به خط کرده اند و همه منتظر تواند! بازداشتت می کنند بدبخت! همینطور که کشان کشان از بوفه خارج می شدم چهره بهزاد پرکاشن خندان تر می شد. فریاد می زد که بیچاره شدی جناب سروان! برو حالشو ببر! شیرکاکائویت را نگه می دارم که برگردی! چشمک زدم و از در خارج شدیم. به یگان که نزدیک می شدیم هنوز مزه شب شعر و شیرکاکائو زیر دندانم بود. دست زدم به پر فانوسقه، سرنیزه هم سر جایش بود. حال خوشی داشتم آنقدر که افسر نگهبان هم حیا کرد بازداشتمان کند!

 

_ دپرسینگ مزمن خوراک خیلی از بچه هاست! هر از گاهی یکی که از کنارت عبور می کند به خوبی برق نور را در چشمهای ترش می بینی. زیر پلک نمناک یعنی طرف دستشویی نبوده، دنبال جای خلوت می گشته! همه اش از بچه ننگی نیست بضی موارد قابل تامل است. مثل آن شب که نگهبان آسایشگاه بودم. یکی از بچه ها که فامیلیش شبیه فامیلی یکی از کارگردانان سینما بود همزمان با من نگهبان اسلحه خانه شده بود. حالش اصلن خوب نبود. هرچند صحبت کردن نگهبان اسلحه خانه جرم است اما ... چند جمله ای که حرف زد فهمیدم چرا چند روز قبل توی وضوخانه از دکتر هم خدمتیمان می پرسید که آیا کسی که خودش را از بلندی پرت می کند قبل از رسیدن به زمین و متلاشی شدن از ترس سکته می کند یا نه؟! دوست دخترش بوده! چند روز قبل از اعزام! خودش را مقصر می دانست. می گفت من اولین بار حرف سقوط از بلندی را پیش کشیدم اما او ... اشک توی چشمهاش حلقه زد. می گفت دست خودم نیست، نسبت به بعضی کلمات حساس شده بود: مادر، خانه، خدا ... حالا می فهمم که چرا آن روز سر کلاس اسلحه شناسی اصلن به شوخی های فرمانده که ضمن تدریس خاطرات خنده دارش از اسلحه را می گفت، نمی خندید و چهار چشمی ژ-3 را برانداز می کرد. حالا می فهمم که وقتی فرمانده با قهقهه ادامه داد که روز رزمایش چطور از اسلحه برای خودکشی استفاده کنیم، نوید باز هم نخندید! نفسی بیرون دادم و باز دست به دامن سینما شدم! گفتم فامیلی تو شبیه یکی از کارگردانان سینماست. گفت پدرم است! رسمن کف کردم.

قربان خدا بروم گه اینقدر جیگر است. حالا بعضی شب ها می نشینیم و با نوید از سینما حرف می زنیم. برای فراموشی و رفع تنهایی ش بد نیست. توی سربازی بی نمازی مرسوم است، جزو خانواده سینما هم که باشی فبها ... اما  وضعیت نوید جای شکر دارد البته اگر فرماندهان خشک نظامی چشم های خیس را هم ببینند، به خصوص هنگام صدور برگ مرخصی!

 

_ از همه ی شهر، فقط دلم برای قطعه سپید تنگ می شود.

حیف که مرخصی های آخر هفته _ تازه اگر به بهانه ها مختلف از جمله مجازات لغو نشود _ آنقدر دیر صادر می شود که به غروب پنجشنبه قطعه سپید نمی رسم ...

 

پی نوشت: ببخشید. فرصت کم بود و مرخصی کوتاه. بدون بازنویسی و ویرایش، تند تند هرچه به ذهنم رسید را نوشتم. من باب خالی نبودن عریضه البته!

 

 

ستوان دوم وظیفه میم . ب . مهاجر

۱۸  دی ماه ۱۳۸۸

 

 

 

+ جمعه 18 دی1388 17:13 میم . ب . مهاجر |

 

چند وقتی نیستم، اجباری می رم! می خواستم این پست رو طولانی بنویسم و کلی توضیح و تفسیر بدم که چی شد و چی گذشت و چی داره میشه اما فرصت نشد. می خواستم یه نیمچه وصیتی هم بکنم که فرصت ... ایشالا وقتی که برگشتم سر فرصت! براتون توضیح می دم. ( حالا یکی نیست بگه اصلن غیبت میم . ب . مهاجر چقدر برا بقیه مهمه که توضیح هم بخوان؟! ) فقط همینقدر بگم که خدا خیلی جیگره!

محض اطلاع عرض شود که فیلوسفوس زمان پخش فیلم مستند مارو که به زودی از شبکه سه پخش میشه به اون دوستانی که می خواستن ببینن از طریق همین وبلاگ خبر میده، البته اگه تهیه کننده مربوطه از کنداکتور برنامه باخبر بشه و به فیلوسفوس اطلاع بده و شانس بیاریم و زمان پخش هم هی تغییر نکنه!

از اونجایی که مزاجم با کار سفارشی جور در نمیاد، هرچی خواستم یه شعر خداحافظی به خودم سفارش بدم و بسرایم و بگذارم اینجا نیومد که نیومد. بهتر!

خلاصه اینکه حلال کنید .

 

پی نوشت ۱: اعترافیه!

پی نوشت ۲: اعتراف

 

 

+ چهارشنبه 2 دی1388 10:58 میم . ب . مهاجر |

 

پشت آدم می لرزه وقتی می خونه:

و اذا ﻗﯿﻞ ﻟﻬﻢ ﻻﺗﻔﺴﺪو ﻓﯽ اﻻرض ﻗﺎﻟﻮ اﻧﻤﺎ ﻧﺤﻦ ﻣﺼﻠﺤﻮن، اﻻ اﻧﻬﻢ ﻫﻢ اﻟﻤﻔﺴﺪون و ﻵﮐﻦ ﻻﯾﺸﻌﺮون...

 

...: امثال موسوی و کروبی واقعن موجودات ترحم برانگیزی هستند. خدایا خودت بهشون رحم کن!

 

 

+ سه شنبه 24 آذر1388 19:41 میم . ب . مهاجر |

 

نمایش فیلم کوتاه داستانی

عطر نمناک حیات

پوستر فیلم

در چهارمین جشنواره فیلم کوثر

 

نویسنده و کارگردان:

میم . ب . مهاجر 

 

مشاور کارگردان: محمد مهدی عسگر پور

 

مکان:

سینما فلسطین

سالن شماره ۲ 

 

زمان:

چهار شنبه ۲۷ آبان ۸۸

حدود ساعت ۲۰

( البته شروع این سانس از ساعت ۱۹:۱۵ می باشد )

 

 

نکته: دبیرخانه جشنواره چند عدد بلیط رایگان به ما داده! حالا ما نمی دانیم قرارست چه استقبالی از جشنواره بشود که بلیط لازم باشد! اما از آنجایی که ممکن است یکدفه آب سربالا برود و قورباغه یا شایدم غورباقه ابوعطا را به شیوه شجریان بخواند و این جشنواره برخلاف سایر جشنواره ها قانونمند شود و از حضور دوستان بدون بلیط ممانعت کند ... (یک نفس عمیق) ... لذا بنده ابتدای سانس جلوی سینما در خدمت دوستانی که در همین وبلاگ  اعلام آمادگی کنند، خواهم بود. صلوات.

 

+ سه شنبه 26 آبان1388 18:27 میم . ب . مهاجر |

 

چقدر خوب در و تخته جور هم شده اند

تو آس و پاسی و من از تو آس و پاس ترم

درست آخر پاییز شصت و دو یا ... نه!

تو بی حواسی و من از تو بی حواس ترم

من و تو گمشده ایم و غریب و گنگ ولی

تو بی هراسی و من از تو بی هراس ترم

عجیب نیست که در چشم زاغ شهر فرنگ

تو بی کلاسی و من از تو بی کلاس ترم

من و تو را چه به عشق و ترانه و گیتار

تو کنترباسی و من از تو کنترباس ترم !

من و تو یک خبر کهنه ایم، سوخته ایم

تو بی اساسی و من از تو بی اساس ترم

میان دفتر بی محتوای " گینس" هم

تو ناشناسی و من از تو ناشناس ترم!

***

چقدر "تر" شده ام زیر چتر تو افسوس

تو ناسپاسی و من از تو ناسپاس ترم

 

۱۰ هشت ۸۸

 

+ جمعه 15 آبان1388 22:19 میم . ب . مهاجر |

 

درست حدس زدی این ســــراب بی آب است

درست حدس زدی کــــام تشنه بی تاب است

درست حدس زدی شب به خــواب می رود و

کنار بستــــــر او باز مـــــــــــاه بی خواب است

درست حدس زدی بــــــــــــــرگ زرد می افتد

برای دختــــــر پاییز، شــــــــــــــــرم آداب است

درست حدس زدی این سکـــــوت یعنی مرگ

و مرگ لحظه نابی ست، حیـــــــف نایاب است

درست حدس زدی کارِ نوشـــــــــدارو نیست

شهید آخر قصه همیــــــــــشه سهراب است

 

اواخر مهر و اوایل آبان ۸۸

 

 

+ دوشنبه 4 آبان1388 19:13 میم . ب . مهاجر |

 

 

كي شعر تر انگيزد، خاطر كه حزين باشد ...

 

 

+ یکشنبه 12 مهر1388 15:3 میم . ب . مهاجر

      

عمق کوههای چهارمحال و بختیاری

      ۱   

      ۲

      ۳

      ۴

هتل سیاه چادر

 

     ۵ 

عروسی

 

۶ 

عروس

 

      ۷ 

رنگ ها

 

      ۸ 

      ۹  

       باقی عکس ها در ادامه مطلب

(لازم به تذکر: عکاس همه این عکس ها یک نفر نیست )

 

 


ادامه مطلب
+ سه شنبه 17 شهریور1388 15:9 میم . ب . مهاجر |

 

 

به یاد شما جشن تولد گرفتیم

و شمع ها را فوت کردیم

که چشمی اشک هایشان را نبیند !

 

سوم مرداد ۸۸

شب میلاد سید جوانان اهل بهشت (ع)

 

+ یکشنبه 4 مرداد1388 9:43 میم . ب . مهاجر |

 

_  بیست و دو خرداد بود. روز انتخابات. پياده مي رفتم توي خيابان جمهوري به سمت تقاطع كارگر. خلوت بود. همه رفته بودند راي بدهند! ده٬ بیست قدم جلوتر مردي داشت از عرض خيابان رد مي شد. يك كيف دستش بود. قبل از عبور دست كرد داخل كيف و چيزي ازش بيرون آورد و داد به يه رهگذر. بعد موتور سواري رو متوقف كرد و به اونم از همون چيز داخل كيفش داد و بعد رفت اون طرف خيابان. موتور سوار هنوز ايستاده بود كه رسيدم نزديكش. چيز ياد شده cd بود. cd تبليغاتي ميرحسين! متعجبانه از موتوري پرسيدم cd چيه ؟! تا منو ديد جا خورد و cd رو هل داد تو كيف كمريش و گفت هيچي! تو همين حين موبايل تو جيبم رفت رو ويبره. راه افتادم تا به تلفنم جواب بدم كه ديدم موتوري به سرعت عرض خيابون رو رد كرد و رسيد به توزيع كننده كه حالا داشت به سه نفري كه تو ايستگاه اتوبوس نشسته بودن، cd مي داد. يه چيزايي بهش گفت و با دست منو نشون داد كه داشتم با گوشي صحبت مي كردم. توزيع كننده جلدي پريد ترك موتور و  دبرو كه رفتي !

_ فرداي انتخابات خيابان وليعصر محل درگيري بود و استفاده از حمل و نقل عمومي و خصوصي عاقلانه به نظر نمي رسيد. از خدا خواسته و طبق عادت هميشگي خيابان وليعصرو از سر نيايش پياده راه افتادم به مقصد سه راه جمهوري. هرچند تو اون اوضاع اين راهكار عاقلانه كه نبود هيچ نوعی ديوانگي بود اما ديدن صحنه هاي موجود در خيابان جداي از ارضاي حس كنجكاوي بدرد آينده كاري ام مي خورد. هنوز مونده بود تا پارك ساعي. از يه نقطه بحراني خيابان تازه عبور كرده و به منطقه خلوتي رسيده بودم. از مقابل سه جوون سبزآلود عبور كردم كه مشغول بستن سر و صورت و تعويض لباساشون با هم بودند! يكي از سه نفر ساعد دست راستش رو گچ گرفته بود با توري سبز و البته چند لكه خون زير توري و روي گچ. رد شدم. ده قدمي نشده بود كه صداي شكستن شيشه اومد. دو نفر از اون سه نفر با چند قلوه سنگ و پاره آجر به بانك اون طرف خيابان حمله كرده بودند. شيشه بانك تا حدودي مقاومت مي كرد اما دو جوون سبزآلود به ذخيره لجستيكشون رجوع و پاره آجر هاي بزرگتري انتخاب كردند. يكيشون با قدرت تمام پاره آجر رو پرت و شيشه بزرگ بانك رو شكست. با همون دست گچ گرفته!

_ نمي دونم چرا فكر مي كردم نبايد براي من اتفاقي بيافته. به جاي سنگ و چوب و دستمال سبز كيف دانشجويي دستم بود و البته اتفاقن قيافه تابلويي كه شبيه بسيجي ها باشه هم نداشتم. پس قاعدتن براي چنين كسي كه خيلي عادي داره پياده رو رو گز مي كنه از هر دو طرف مشكلي پيش نمياد كه اومد! اونم باتوم پليس. سه چهار روزي بيشتر اثرش رو بازو و كمرم نموند اما تا همين اواخر چهره مامور ضارب مدام جلو چشم بود. طفلك... يكي ديگه تو بازي جر زده بود بجاش يكي ديگه نقش آدم بده رو بازي مي كرد!

_ بازم به سرم زده بود وليعصر بحران زده رو سياحت كنم. پياده. وسطاي مسير ونك و توانير سر يه كوچه حدود صد نفري داشتن آتيش بازي مي كردن. دختر و پسر. توي كوچه مشرف به گردهمايي مربوطه هم عده معدودي از همسايه ها دلسوزانه نوباوه هاشون رو تماشا مي كردن. وسط معركه چند نفر قلچماق سر و صورت پوشيده هر از گاهي يه تابلو راهنمايي رانندگي يا صندوق صدقه رو از بيخ مي كندن و ميون هلهله جمع مي زدن زمين و بعد با افتخار نعره مي كشيدن عين صحنه اي كه گلادياتورا تو كلوزيوم تماشاچيارو به وجد مياوردن. بعضي وقتا يكي از اون وسط جدا مي شد و ميومد تو كوچه و رو به دخترايي كه از پنجره ها شون تماشاچي بودن فرياد مي زد و امكانات لجستيك طلب مي كرد. بعضي وقتام طلبه نيروي تازه نفس مي شد! كنار من ـ سر كوچه ـ پسر جووني بود كه داشت با موبايلش از صحنه فيلم مي گرفت. دخترجووني هم هر از گاهي از قائله جدا مي شد و نفس نفس زنان ميومد پيش پسره، دل و قلوه و بعد مي رفت قاطي بقيه. يه موتوري از همه جا بي خبر از راه رسيد. ريش داشت. يكي داد زد بسيجي. سي چهل نفري ريختن سرش تا مي خورد٬ زدنش. اونقدر كه خون بالا بياره. كاسكتشو گلادياتورا وسط معركه زدن زمين. موتورشو هم. شور و حالي به پا شده بود. معلوم نشد كجا بردنش. دختره نفس نفس زنان در حالي كه داشت روسري شو دوباره مي كشيد رو سرش اومد پيش پسره. گفت آخيش زدمش. يه لگد زدم بهش كثافتو. پسره هميونطور كه داشت با موبايلش ور مي رفت گفت خيل خب بسه بريم. دختره گوشش بدهكار نبود. نفس تازه كرد و دوباره رفت قاطي گلادياتورا !

_ حيف بود نماز جمعه به اين جالبي رو از دست بدم. خستگي سفر كاري رو بي خيال شدم و مستقيم از فرودگاه رفتم دانشگاه. ديدن "نمازجمعه اولي ها" بامزه بود. البته بيشترشون به خيال اينكه نماز ظهر جمعه دقيقن ظهر جمعه شروع مي شه دير رسيده بودن و داخل صحن اصلي جا نشدن. كنار محل اصلي تو محوطه زير آفتاب يه جايي برا نشستن پيدا شد. بغل دستيا بيشتر سبزآلود بودن. قياقه هايي كه تا عمر دارم حضورشون رو تو نماز جمعه فراموش نمي كنم. بعييده خودشونم فراموش كنن! سخنراني پيش از خطبه ها كلافه شون كرده بود. فكر مي كردن كه يه جور وقت تلف كردن عمديه. از يه جايي به بعد شروع كردن به شعار دادن و سر و صدا كردن تا شايد سخنران رو منصرف كنند. يا حسين مير حسين، برادر شهيدم راي تو پس مي گيرم، خميني كجايي موسوي تنها شده، مرگ بر روسيه، مرگ بر چين. یه بارم ندا اومد که اشکاور زدن. در عرض چند ثانیه نماز جمعه محوطه دانشگاه تهران به قهوه خونه بدل شد. دود سیگار بود که از هر سبزی بلند شده بود. دور و بر ما هم بازار نذر و نیاز "کاپیتان بلک" داغ بود. این یعنی اینکه نمازگزاران وحدت بخش از قبل فکر همه چی رو کرده بودن و محض احتیاط! سیگاراشونو با خودشون آورده بودن. قبلنا هروقت قرار بود آقاي هاشمي خطيب جمعه باشه، همين كه ميومد نمازگزارا شعار مي دادن: "خامنه اي زنده باد، هاشمي پاينده باد" اما ايندفه مشتری های همیشگی نماز جمعه به جاش گفتن: خوني كه در رگ ماست هديه به رهبر ماست٬ سبزیام كه داخل جاشون نشده بود و تو محوطه دور و بر ما بودن شروع كردن به شعار دادن : "موسوی زنده باد٬ هاشمی پاینده باد" ! صداي خودشون باعث مي شد كه صداي خطيب رو نشنون. يهو يكي داد زد: بلندگو بلندگو! منظورش اين بود كه بلندگو ها عمدن قطع شده كه صداي آقاي هاشمي به طرفداران موسوي نرسه! جمعيت يهو فرياد زد بلندگو بلندگو. مدام تكرار كردن اما نتيجه اي نداد. تا اينكه چند نفري هيس هيس كردن. همه كه ساكت شدن صدا به خوبي شنيده مي شد. يكي از ليدرا براي اينكه كم نياورده باشه فرياد زد: دوستان ساكت باشن كه همين يه ذره صدا رو هم بشنويم! خطبه ها كه تموم شد خيلي از سبزيا رفتن، هر چند كه بعضياشون آموزش نماز جمعه هم ديده بودن! اونام كه موندن بيشترشون حوصله نماز عصرو ديگه نداشتن.

 

***

_ هفته قبل پروزامون به سمت ياسوج لغو شده بود. اين هفته بليط شيراز رو گرفتيم كه نزديك ياسوجه. تا پاي پله هاي هواپيما رفتيم اما برگشت خورديم. يكي از خدمه فرودگاه گفت نقص فنيه، حل ميشه. حل شد. نيم ساعت بعد حل شد. پرواز كرديم. همون موقعي كه هواپيماي كاسپين پرواز كرده بود.

احسان مي گفت چيزي ازشون باقي نمونده بود جز تيكه پاره هايي كه به اندازه يه كف دست هم نميشدن؛ مثل انگشت يه بچه چهار٬ پنج ساله كه از لاك قرمز ناخنش مي شد فهميد دختر بوده .

احسان مي گفت سر جمع تيكه پاره ها پشت يه آمبولانس و يه وانت جاشد. احسان نشسته بود پشت وانت. روي بقاياي كشته شده ها مشمع انداخته بودن. مي گفت باد زد و مشمع رو بلند كرد. مي گفت طاق باز رو به آسمون خوابيده بود روي مشمع ... روي تيكه پاره ها ...

گفتم هيچ بعييد نبود كه تو بشي نگهبان تيكه پاره هاي من ...

 

به نظرم اين حديث ايهام جالبي داره:

اگر مردم از رحمت خدا به مسافر آگاه بودند، بار سفر مي بستند.    پيامبر اكرم (ص)   

 

 

+ یکشنبه 28 تیر1388 18:45 میم . ب . مهاجر |

 

 

به قول دوستی این غزل حرام شد و به قول خودم شهید! حالا کار اغتشاش گران بود یا امنیتی ها نمی دانم. علی ای حال با تاسی به عبارت مالوف "یاد امام و شهدا که دل می برد تا به کجا" می شود باز هم مرورش کنیم: 

 

 

ضرب الاجل

 

حالا که عاشق کرده ای قلب غزل ها را

 

حتی مسلمان کرده ای لات و هبل ها را

 

حالا که باب استخاره سوره نحل است

 

برگرد و با ما بگذران ماه عسل ها را

 

بیش از هزار و چارصد سال است می خوانیم

 

نشنیده ای حی علی خیر العمل ها را ؟

 

بعد از تو هی افسانه و اسطوره زاییدند

 

کی می بُری آقا دماغ این دغل ها را ؟

 

کی می رسی تا این علف ها زیر پاهامان ...

 

شرمنده ام گستاخی ضرب المثل ها را  !  *

 

ما کاسه های صبرمان هم جنسشان چینی ست

 

آتشفشانی شو بلرزان این گسل ها را

 

***


آقا غروب جمعه مرگ ماست اما کاش

 

پایان ندبه بشکنی ضرب الاجل ها را

 

 

_______________________________

*  اصلا چه حاجت لشگر کور و کچل ها را !

 

سه شنبه 29/2/88

تا جمعه 1/3/88

 

 

+ چهارشنبه 3 تیر1388 14:50 میم . ب . مهاجر |

  

و مکروا و مکرالله والله خیر الماکرین

 

+ شنبه 23 خرداد1388 17:47 میم . ب . مهاجر

 

نیمه شب بود یا اوایل شب! تلویزیون داشت حافظ دکلمه می کرد و چهچه می زد. هوای حافظ کردم. فال که نه اما تورق هم نبود. بیت اول ... ناخودآگاه گوشی را برداشتم تا به هاشم زنگ بزنم. نزدم گفتم سرش شلوغ است. شاید هم دیر وقت بود!

***

بر نمی داشت. یک بار٬ دو بار٬ سه بار ... پیامک زدم:

هاشم جان به دکتر بگو امشب آخر نطق تلویزیونیش این شعر حافظ رو بخونه:

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر       به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر

برای اطمینان هم که شده دوبار فرستادم.

***

شب با بچه ها میدان فلسطین مسجد امام صادق (ع) پای منبر حاج آقا پناهیان بودیم که پیامک زد:  "چشم آقا جون". برق از چشم هام پرید. یعنی هاشم در آن بلبشو پیام را خوانده بود ؟ رسانده بود به دکتر ؟ پسندش شده بود ؟ ... حاج سعید داشت یستشیر می خواند.

***

آمدیم دور میدان. برنامه روی پرده پخش می شد. الهم عجل لولیک الفرج والعافیه .... گفت و گفت٬ نمودارها را مقایسه کرد و لبخند زد. جامپ کات. ... و اما به قول خواجه شیراز:

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر      به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر

هلهله بلند شد.

کیفورم. به لاندازه همین سر سوزن نقشی که در تاریخ بازی کردم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینو واسه امروز نگه داشته بودم:

 

ضرب الاجل

 

حالا که عاشق کرده ای قلب غزل ها را

 

حتی مسلمان کرده ای لات و هبل ها را

 

حالا که باب استخاره سوره نحل است

 

برگرد و با ما بگذران ماه عسل ها را

 

بیش از هزار و چارصد سال است می خوانیم

 

نشنیده ای حی علی خیر العمل ها را ؟

 

بعد از تو هی افسانه و اسطوره زاییدند

 

کی می بُری آقا دماغ این دغل ها را ؟

 

کی می رسی تا این علف ها زیر پاهامان ...

 

شرمنده ام گستاخی ضرب المثل ها را  !  *

 

ما کاسه های صبرمان هم جنسشان چینی ست

 

آتشفشانی شو بلرزان این گسل ها را

 

***


آقا غروب جمعه مرگ ماست اما کاش

 

پایان ندبه بشکنی ضرب الاجل ها را

 

 

_______________________________

*  اصلا چه حاجت لشگر کور و کچل ها را !

 

سه شنبه 29/2/88

تا جمعه 1/3/88

 

 

 

پی نوشت: دوست دارم این دردنامه  آدم  روتو میدون شهر فریاد بزنم.

در باره بحث هاله نور و فیلم نود سیاسی این چند تا نوشته هم خوندنیه:

این

و این

و این هم

این هم جدیدترین پاسخ خود دکتر به برخی شبهات: اینجا

 

 

+ پنجشنبه 21 خرداد1388 15:18 میم . ب . مهاجر |

 

پیشنوشت: اینجا

 

برای ما که ظاهرن این کاره ایم٬ " آن فیلم که از هنر بری بود ـ طوفان شن شمقدری بود " شعر آشناییست! در بین هم صنف های ما تمسخر افرادی مثل جناب شمقدری مُد است و نشان هنرمندی و روشنفکری و در عین حال کاردرستی!

اما من حالا می خواهم این تابو را بشکنم و بگویم:

احسنت آقای شمقدری احسنت

حکمن خیلی ها که این تیتر را می بینند می گذارندش به حساب تعصب من روی یک کاندیدا اما اشتباه می کنند چون من ۳ فیلم قبلی شمقدری برای دکتر را هم دیده بودم اما هیچ وقت واکنش خاصی نشان ندادم. دوستان که واقفند.

تمام فیلم های تبلیغاتی ساخته شده در این دو دوره یک طرف و صحنه باغچه در فیلم شمقدری یک طرف. باید مجیدی بیاید و لنگ بیاندازد با آن انتخاب بازیگرش.

دوربین خانه ای معمولی را نشان می دهد. رییس جمهور با تی شرت و شلوار گرم کن سه خط در را باز می کند. داخل می شویم. در حیاط دیدنی قابل توجهی نیست جز یک باغچه. رییس جمهور سبزی خوردن خانه را خودش پرورش می دهد. خوب هم وارد است. گیشنیز٬ جعفری٬ تره٬ ترب.

نشان دادن صمیمیت و سادگی رییس جمهور خوب است. دلنشین است اما کار شاقی نیست ( هر چند که در سایر فیلم ها همینش را هم نمی توان دید. دلیلش هم واضح است چون مشکل از سوژه هاست! ) خوب سادگی و صمیمیت را دیدیم بعدش ؟  رییس جمهور کنار باغچه می نشیند. کم کم حرف از علف های هرز می شود. علف هایی که خودشان را شبیه "ریحون" می کنند و لابه لای ریحان ها خودشان را مخفی می کنند. رییس جمهور می گوید تشخیص شان برای ناواردها سخت است و بعد از مضرات این ریحان نماها حرف می زند. بعد دست می برد لای "سبز"ی ها و "سبز"ی های قلابی را می کند و به دوربین نشان می دهد و بعد کنار باغچه رها می کند. این تمام حرف باغبان است.

 

+ دوشنبه 18 خرداد1388 15:24 میم . ب . مهاجر |

 

گفت :

واقعاَ متا سفم برای نظام جمهورى اسلامى و همچنین برای رهبریت که به قول آقاى رئیس جمهورى فعلى 24 ساله که منافع مملکـت از دست رفته و حق مردم خورده شده .
و شورای تشخیص مصلحت نظامی که با اظهارات (افشاگری ها ) آقای رئیس جمهور مشروعیت و اعتبارش را از دٍست داد.
و حآل اینکه اگر منافع آقای رئیس جمهور براى چهار سال دیگر در خطر نمی افتاد معلوم نبود که ایشان کی این به اصطلاح شجاعت رآ به خرج مى داد.
کاش به جاى اینکه براى باقى ماندن در مسند قدرت آنقدر زور بزنیم حداقل تاکتیک سیاسی بهتری را انتخاب می کردیم .
تا امروز مردم بین افشاگری ها ر,یس جمهور و سخنان امروز رهبر که هر چهار کاندیدا یک هدف دارند دچار شبهه و تناقض نمی شدند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گفتم :


ادامه مطلب
+ یکشنبه 17 خرداد1388 16:18 میم . ب . مهاجر |

 

 

دکتر حسن عباسی بازداشت شد !

سایت انتخاب 10 دست از حمایت موسوی برداشت !!

 

+ شنبه 16 خرداد1388 17:14 میم . ب . مهاجر |

   

و پیشنوشت: اینجا

 

دو ماه پیش بود. یکی از دوستان گفت برای تصویر برداری در ستاد موسوی ۵۰۰۰۰۰ تومان - یک ماه٬ حاضری ؟ خندیدم.

یک ماه بعد از دو ماه پیش بود. مسئول سمعی و بصری ستاد دانشجویی احمدی نژاد گفت شما که دانشجوی دانشکده صدا و سیمایی نوار خام تصویر برداری صلواتی سراغ نداری در مضیغه ایم ؟ خندیدم.

 

پاورقی 1

پاورقی 2

پاورقی 3

پاورقی 4

با هم بخندیم 1

با هم بخندیم 2

با هم بخندیم 3

چه جالب

یاللعجب 1

یاللعجب به توان 2

یاللعجب 3

یاللعجایب !!!

 

 

+ سه شنبه 12 خرداد1388 14:53 میم . ب . مهاجر |

 

  

از آنجایی که "سعی" می کنیم سیاستمان عین دیانتمان باشد:

 

از رونق بازار فلج گفت و بعد ...

از دشمن و دوزاری کج گفت و بعد ...

یک لحظه سکوت و بعد با چشمانش

عجل لولیک الفرج گفت و بعد ...

 

ای کاش به تو رای نمی داد کسی

تا وقت کنی به خویش قدری برسی

اینگونه شبانه روز در کار و تلاش

ترسم به چهار سال دوم نرسی!

 

با آمدنت امید را فهمیدیم

معنی غنی عید را فهمیدیم

تو رای بیاری و نیاری با تو

ما معنی روسپید را فهمیدیم

 

خوب است که هی به کار مردم برسی

از خواف نیامده به جهرم برسی

رحمی به خودت بکن که حتی المقدرو

تا آخر چار سال دوم برسی !

 

بگذار مدام غیبتت را بکنند

تحقیر مرام و هیبتت را بکنند

هر چند که ناخواسته اما تسهیل

اسباب صعود قیمتت را بکنند!

 

 

برای مردی از جنس مردم

سحر سه شنبه ۵ خرداد ۸۸

 

 

+ چهارشنبه 6 خرداد1388 9:11 میم . ب . مهاجر |

 

یک شیر درنده و یکی پاکتــــــی است

پولدار یکی و دیگری پاپتـــــــــی است

در عالم رویا فقـــــــــــــــط آقای پلنگ

با اینکه پلنگ است ولی صورتی است!

 

۲/۳/۸۸

 

 

+ یکشنبه 27 اردیبهشت1388 15:49 میم . ب . مهاجر |

 

 

نقاره می زنند همیشه برایـــت غروب ها

تا بشنوند نام تو را سنـــگ و چـــــوب ها

پرواز می کنند به طوف حریمت کبــوتران

دور از هجــــــوم هلهله ی دارکـــــوب ها

جاریسـت حس حور و حریری در این هوا

می شوید آنچه مانده به جا از رسوب ها

خوبان آشنــــــــا همه اینجـــــا غریبه اند

گم می شوند در رکاب طلا نقره کوب ها

***

این بود مشق آخر انشاء کلاس هشت

آقا نوشتی اسم مرا زیر خــــــوب ها ؟

 

پنجشنبه و جمعه

 ۱۰ و ۱۱ اردیبهشت ۸۸

مشهد مقدس ـ حرم ـ صحن آزادی

 

 

+ یکشنبه 13 اردیبهشت1388 15:54 میم . ب . مهاجر |

 

 

برای از تو ســــــــــــرودن بهانـــــه کم دارم

قبـــــــــول، من غزل عاشـــــــقانه کم دارم

تو لیلی منی امـــــــا به من نگو مجنــــــون

منی که "دیـــو"م و پسوند " آنـــه" کم دارم

به جــــــــرم جلد تو بودن اسیـر این قفسم

برای تبرئــــــــــه ام دام و دانــــــــه کم دارم

بسان تیـــــــــر نشستم به چلٌهی عشقت!

ولـــــی برای رهایی نشانـــــــــــه کم دارم

"بسان تیر ... "چه توصیف عاری از هنری!

غزل به اوج رساندم، ترانــــــــــــه کم دارم!

بیا و بگذر از این شاعر گزافه ســـــــــرا ...

 

27 و 28/1/88

 

پاورقی:

یک بیت از شیخ اجل  جبران مافات غزل:

 

هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است

عشق بازی دگر و نفس پرستــــی دگر است

 

 

 

 

+ جمعه 28 فروردین1388 15:33 میم . ب . مهاجر |

 

 

امروز هوا کمی بهاری شده بود

در مجلس باغ خواستگاری شده بود

از باد، نهال تازه آبستن شد

تا صیغه رودخانه جاری شده بود

 

لحظاتی پس از تحویل سال

لوکیشن عطر نمناک حیات 

 

 

+ شنبه 8 فروردین1388 16:30 میم . ب . مهاجر |

 

سلام سال نو به سالارِ 8/8/88
 
 
 
+ سه شنبه 27 اسفند1387 0:51 میم . ب . مهاجر |


 

جلسه نمایش و دفاعیه فیلم کوتاه 

 

 

عطر نمناک حیات


نویسنده و کارگردان: میم . ب . مهاجر

استاد راهنما: محمد مهدی عسگر پور

اساتید داور:  احمد رضا معتمدی  -  محمود اربابی


سه شنبه - 20 اسفند 87 - ساعت 10:30 - آمفی تئاتر دانشکده صدا و سیما

( خیابان ولی عصر، ابتدای اتوبان نیایش، جنب پردیس سینمایی ملت )


دوستانی که تمایل به حضور دارند هر چه سریع تر

در یک کامنت اسم کاملشون رو اعلام کنند

تا برای ورود به دانشکده آفیش بشن.

(شرمنده دیگه حراست دانشکده ما شوخی موخی نداره ! )





+ یکشنبه 18 اسفند1387 2:23 میم . ب . مهاجر |

 

 

آيِه‌هايِ بي‌رَمَق

 

 

نه اينــكه اين دِلِ تنگـــمْ هوايـــيِ تـو نبـــود

كه وصل، مَرهـمِ زخـمِ جدايـــــيِ تو نبـــود

 

تمـــــامِ هستـيِ مـن، آيـــه‌هايِ بي‌رَمَقيــــست 

كه در خـورِ نَفَحــــــــاتِ خداييِ تو نبــــود

 

 نَفَس نَفَس پُـرِ عطرِ تو بــود سينــهْ ولــــي

قَفـَــس مناســـــبِ روحِ رهايـــيِ تــو نبــــود

 

برايِ" مــا " شـــدنِ ما ، ضميرِ"من" كُفـْــوِ 

ضميرِ مُنفَـرد و تكْ هجـــاييِ " تو" نبـــود

 

تو مي روي كه كمي بشكَنَـد، كه آب شــود

دلي كه نـــــــذرِ تو بود و فداييِ تو نبــــود

 

دلي كه از تو چه پنهان، دو روزه مي‌پوسيد

اگــر كــه خاطـــره‌يِ آشنايـــيِ تو نبــــود

 

 

 غروبِ سوم  تا 3 ِبامدادِ پنجمِ بهمنِ 87

 

 

+ پنجشنبه 10 بهمن1387 21:21 میم . ب . مهاجر |

 

 تقدیم به همون!

 

خنديد به قابِ عكسِ خاليِ خودش

البته به فيگورِ خياليِ خودش

از نو كه به قابِ خاليِ خود زُل زَد 

گرييد برايِ پُزِ عاليِ خودش !

 

22/10/87

 

 

+ شنبه 5 بهمن1387 1:55 میم . ب . مهاجر |

    

         اگر دیر آمدم ... مشغول بودم!

 

 

 

 

 باقی در ادامه مطلب ... 

 


ادامه مطلب
+ جمعه 20 دی1387 21:30 میم . ب . مهاجر |

 

 

سلام سینما

 

خداحافظ نت

 

نگران نباشین اگه خدا بخواد، فقط مدتی کوتاهی سعادت دیدار همو نداریم!

وعده دیدار ( اگه حالشو داشتید ): قطعه سپید

یا علی

 

  

+ جمعه 22 آذر1387 10:14 میم . ب . مهاجر |

 

حالم بد است، خسته‌تر از اين نمي‌شوم

از غم گذشته است كه غمگين نمي‌شوم

هر شب دو قطره اشك نوشتند نسخه را 

تا صبح گريه كردم و تسكين نمي‌شوم

تـــــا صبح زيرِ بارِ نگـــاهِ غريبـــه‌اي

تسليمِ پلكِ خسته و سنگين نمي‌شوم 

در حيرتم از اين همه تاب و توان ولي

ماندم چگونه كافر و بي دين نمي‌شوم

از هيچ كسي گلايه ندارم به غيرِ مرگ

گوشم پر است وعده و تلقين نمي‌شوم

هرچند تازگي شده بازيچه مرگ هم 

نه! دلقكِ مراســـــمِ تدفين نمي‌شوم

آب طلـب نكــرده اگر چه مــــراد بود 

ديگر به هيچ حادثه خوشبين نمي‌شوم

*** 

اين روزهــــــا كه مي گذرد با بهانه‌اي

كز مي كنم كناري و ...

  

17 تا 24 آبان 87

 

+ جمعه 24 آبان1387 16:23 میم . ب . مهاجر |