X
تبلیغات
میم . ب . مهاجر

همه چیز ناگهانی اتفاق افتاد! با صدای تلفن از خواب صبح جستم. امیر گفت سوریه میری؟ گفتم که چیکار کنم ؟ گفت کارگاه آموزش مستندسازی برا بروبچز سوری. گفتم یا علی و دوباره خوابیدم! همین.
فرداش یه تماس از مرکز مستند حقیقت، پسفرداش یه قرار کوتاه با مدیریت محترم و توضیحات کلی و فردا ظهرش فرودگاه امام! حتی نمی دونستم کی میاد دنبالم و کجا می رم و با کیا طرفم! تنها چیزی که تو دفتر مرکز مذکور توجهمو جلب کرد، عکس شهید هادی باغبانی بود..
ایرباس A 300 - 600 از 361 صندلیش تنها 35 تاش مسافر داشت که بیشترشون هم ایرانی بودن. هنوز نرسیده بودیم رو ابرا که یه صدای سوت تیز بلند ممتد شروع شد. مهماندارا این در و اون در زدن تا فهمیدن یکی از درهای اضطراری عقب، چراغ هشدارش روشن شده. یه سوراخی رو در بود که تا دستشونو میذاشتن صدای سوت قطع میشد. هر کاری کردن صدای سوت و آلارم ادامه داشت! آخرش یه تدبیر ایرانی کردن و با چسب پهن رو سوراخو گرفتن که صدا رو قطع کرد اما چراغ هشدار قرمز، تا آخر پرواز رو اعصاب بود. حتی یکی از کمک خلبان ها هم اومد و دستی رسوند ولی درست نشد! موقع فرود، هواپیما به عشق دمشق، یک رقص عربی ناجوری کرد که دل و روده مون اومد تو دهنمون!
انگار گرد مرگ پاشیده بودن رو فرودگاه دمشق. معلوم بود شهری که یه زمان تو ترافیک هوایی گردشگرای جورواجور غرق بوده خیلی وقته جاذبه توریستی شو از دست داده..
کارگراش حتی حال نداشتن برن بار ها رو رو تسمه نقاله خالی کنن. یه برادر بیسیم به دست ایرانی، که اسمشم به ما نگفت اومد سراغم و پاسپورتمو گرفت ببره مهر بزنه. رفت و غیبش زد، ایرانی هایی هم که بیشتر قیافه هاشون به بچه های بالا یا بروبچ مدافع حرم می خورد همه رفتن. تو سالن انتظار علاف بودم که دیدم یه جوون عربی بدجور زیرنظرمون داره! چن باری که از کنار ما رد شد یهو اومد یه چیزی گفت که نفهمیدم. خواستم از سر بازش کنم که با لهجه غلیظ گفت: استاذ مفید ؟ کیا ؟ گفتم نعم! نعم! یهلونی یا حبیبی! بلخره یکی مارو شناخت و تحویلمون گرفت. گفت بریم؟! گفتم بیخیال اخوی! تحویلت گرفتیم زود ابن خاله شدی!! من از کجا بدونم باید دنبال تو بیام! اومدیمو مارو دزدیدی بردی به ثمن بخس فروختی به دوستان ارحابی تکفیری محترم! :) با موبایلش عربی مربی یه چیزایی گفت که یهو سر و کله همون برادر بی نام ایرانی بیسیم به دستمون به اتفاق یه همکار ایرانی دیگه ش پیدا شد. گفت با این رفیقمون برید. یکم شاکی شدم که یکی نیست به ما بگه اینجا چه خبره؟! همینجوری بیا! برو! اصن شما کی هستی؟ گفت مهم نیست من کی هستم؛ اینم پاسپورتتون که مهر خورد، بفرمایید. ناچار دنبال جوون عرب راه افتادم. بین ماشین های رنگ و رو رفته پارکینگ مطار دمشق، یه شورولت کروز خوشگل که انگار تازه از کمپانی در اومده باشه، تنها ماشینی بود که فکر نمی کردم قراره با اون بریم! داشتم کمربند ایمنی رو می بستم، جوون عرب که قیافه اش شبیه بچه هیئتیای دروازه دولاب بود اشاره کرد که لازم نیست! گفتم فی طهران الجریمه و بستم، خندید و گفت دمشق لا ! بعدن که تو جاده نچندان صاف، عقربه کیلومتر شمار،
150 رو نشون داد، اثبات شد احترام به قانون حتی در مملکته بی قانونی هم واجب کفاییه. از هر ایست بازرسی که رد می شدیم یه کارت نشون می داد. دقت کردم دیدم کارتو که  نشون میده، میگه سفارت الایرانیه. فهمیدم همچینم کشکی کشکی نیس ماجرا ! شایدم دلمو خوش کردم. گفتم "مسمُک؟" که همون "ما اسمک" میشه. گفت "حسین" بعد به سمتی نگاه کرد که یه دود سیاه بزرگ از داخل شهر به آسمون رفته بود و سر تکون داد. گفت "تفجیر! " گفتم "ارحابیین؟" گفت "نعم"، گفتم "الان؟" گفت آره همین یه ساعت پیش..
وارد شهر شدیم. دمشق رسمن خوشگله. حتی با وجود خرابیای جنگ. گفتم از مثلن انقلابیا چه خبر؟ فهوای کلامش این بود که چپیدن تو سوراخ موش! الغلط کردم مال صبحونه شونه! الان دیگه انقلاب که هیچی، از خداشونه اوضاع به سه سال پیش برگرده! پشیمونی هم که تو این اوضاع حتی به لعنت خدا نمی ارزه! بعد مسجدی رو نشون داد که اولین تظاهرات معارضین از اونجا شروع شده بود. مردم تو خیابون وسط شهر زندگی عادیشونو داشتن. همچینم خلوت نبود.. خیلیم کویت بود :) ..
گفتم کجا می ریم ؟! .. گفت "حرم سیده رقیه سلام الله علیها "... نمی دونم چرا یهو بی دلیل شیشه جلو تار شد..

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 اردیبهشت1393ساعت 20:57 توسط میم . ب . مهاجر |



دوستان لطفن شفقت طور و البته جدی، خیلی جدی


حلال بفرمایید..


بله! واقفم بادمجون بم آفت نداره ولی ما بمی نیستیم که!



پی نوشت: این وبلاگ تعطیل نشده، اگه برنگشتیم، تعطیل شده.


+ نوشته شده در سه شنبه 2 اردیبهشت1393ساعت 11:2 توسط میم . ب . مهاجر |

دو سال قبل از اینکه بنده سراپا تقصیر از حالت گلابی به آدمیزاد تغییر شکل و ماهیت بدهم، آقای پدر در مهاباد با کوموله و دمکرات می جنگید. آقای پدر، نظامی نبود، معلمی بود که به عنوان نیروی مردمی از پای تخته سیاه، عازم جبهه کُردنشین ها شده بود. جنگ شهری یکی از سخت ترین جنگ هاست، بخصوص که دشمن، هم لباس مردمان شهر باشد و در بعضی مواقع هم، مردمان شهر، هم لباس دشمن! این جمله یعنی اگر شما در کوچه و خیابان در حال گشت زنی باشید، بعید نیست ناگهان یکی در خانه اش را باز کند و نارنجکی پیش پایتان بیاندازد و خلاص. القصه پدر از آن دوران خاطراتی را کم و بیش برایم تعریف کرده است. یکی از پرنگ ترین خاطرات جبهه ای پدر که از کودکی در ذهنم مانده، ماجرای گلوله ایست که به بدن پدر وارد نشد، مماس مالید و رد شد!

پدر می گفت محل پستمان سر چهارراهی بود. ایستاده بودم و با نوجوانان محلی حرف می زدم (وقتی یک نفر با سابقه ی طلبگی، معلم بشود، آن هم معلم امور تربیتی، طبیعی ست که هرجا جوانی، نوجوانی ببیند شاخک هایش فعال شود، حتی در شرایط جنگی)  که ناگهان صدای تیر اندازی آمد، یکی از رزمنده ها تیر خورد و در گیری شروع شد.. پدر می گفت چند لحظه بعد، سر یک کوچه باریک در حال تیر اندازی به دشمنی بودیم که شاید بیشتر از ده متر با آن ها فاصله نداشتیم، سمت راست کوچه که باشی سخت است با دست چپ تیراندازی کنی، این بود که با پوشش (تیراندازی حمایتی) یکی از پیشمرگان کُرد، عرض کوچه را پریدم تا از سمت دیگر کوچه، با دست راست تیر اندازی کنم. قائله که خاتمه یافت یکی گفت خطر از بیخ گوشت گذشته! آنجا بود که فهمیدم هنگام عبور از عرض کوچه گلوله ای مماس با نوک هر دو استخوان کتف (همان دو استخوانی که اگر قوز کنید از کتف بیرون می زنند) عبور و لباسم را سوراخ کرده و حتی نوک استخوان ها هم کمی خونی شده، یعنی اگر مسیر گلوله یکی دو سانت متفاوت بود، عرض قلب را طی می کرد..

آقای پدر اساسن حافظه خوبی ندارد اما اتفاقن این مورد را یادش مانده دقیقن کی بود، چون چهار روز بعد از آن ماجرا، آقای خامنه ای رئیس جمهور شد.

حالا ! .. اواخر ایام نوروز کتاب "نورالدین پسر ایران" را دست گرفتم که بخوانم. ظهر روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها یعنی فردای سیزده به در بود که رسیدم صفحه 75:

خبر شکسته شدن حصر آبادان در اوایل مهرماه ما را هم پر از شور و شعف کرده بود. آن روز در ستاد بودیم که با شنیدن این خبر بزرگ همه بالای پشت بام رفتیم تا تکبیر بگوییم. خیلی زود طنین رگبار دموکرات ها در میان الله اکبرها پیچید و درگیری شروع شد در حالی که همه ما پشت بام و بیرون سنگر بودیم. دستور دادند سریع پایین برویم. در پله ها اورکت یکی از برادران قزوینی توجهم را جلب کرد. گلوله اورکتش را سوراخ کرده بود. پرسیدم : "زخمی شدی؟" با تعجب گفت: "نه!" گلوله از پشت اورکتش را پاره کرده بود فاصله یک سانتی متر یا حتی کمتر می توانست او را شهید یا حداقل زخمی بکند اما حالا داشت اورکتش را می دوخت!

نور الدین پسر ایران: فصل سوم: من ماندنی هستم


پی نوشت:
آقای پدر هراز گاهی درس و تخته را رها می کرد و عازم جبهه می شد که برخی مراحلش هم ایامی بود که پسر ارشدش مراحل گلابیت را رسمن طی کرده بود و جوجه رسمی شده بود اما هیچ وقت سعادت شهادت پیدا نکرد. نورالدین عافی البته نمونه متعالیِ بارها تا پای انقطاع حیات رفتن و بازگشتن است، کتابش را که بخوانید به این سلوک حیرت انگیز پی می برید. برایم جالب بود که ماجرای ماندنی شدن پدر در فصلی از این کتاب آمده که نورالدین هم آنجا ماندنی شدنش را ادراک کرده!

+ نوشته شده در شنبه 30 فروردین1393ساعت 14:48 توسط میم . ب . مهاجر |

محصلی بود زیرک و متحرک و بی آرام؛ درسش را تمام کرده بود و می خواست برگردد و بار مسئولیتش را به مقصد برساند که تشنه ها و محتاج ها و نیازمندها را دیده بود و نمی توانست در حجره بنشیند و یا در غرفه ای خود را محبوس کند.

بارش را بست و برای خداحافظی پیش استادش رفت. استاد اجازه اش نداد و گفت باش. درست است که حرف ها را می دانی اما هنوز روش ها را نیاموخته ای.

اما او گوشش بدهکار نبود و آتش مسئولیت آرامش نمی گذاشت. راه افتاد، پیاده می آمد ... در سر راه به روستایی رسید. در روستا، ملایی بود زیرک و کارکشته و مرید باز. او در مسجد خانه گرفت که مسجد برای آوراه ها پناهگاه خوبی بود.

برای نماز در مسجد جمع شدند و نماز شام را گزاردند.

او می دید که ملا نمازش را غلط می خواند. خوب دقت کرد، دید اصلن هیچ نمی داند؛ نه وقف را، نه وصل و قطع را، نه ادغام حروف یرملون را ... اصلن از علم تجوید و قرائت بویی نبرده ..

سرش سوت کشید ... بعد از نماز دید که ملا بر منبر نشست و به وعظ و خطابه مشغول شد؛ آن هم چه وعظی، چه خطابه ای!

دیگر طاقت نیاورد و دادش درآمد که بیا پایین! این چه وضعیه؟! مگر مجبوری که بی سواد، مردم را ضایع کنی؟

بیا پایین!

غوغایی به پا شد. مردم منتظر آخر صحنه بودند.

ملای زیرک در میان آن همه غوغا و فریاد، آرام آرام سرش را تکان داد و با خود گفت: صدق رسول الله، صدق رسول الله.

در برابر این فیلم، حتی طلبه مسئول که طاقتش را باخته بود، مسحور شد که این دیگر یعنی چه! صدق رسول الله چیست؟

هنگامی که همه تشنه شدند و ساکت شدند، ملا توضیح داد که دیروز از این ده و مردم خسته شده بودم، می خواستم بگذارم و بروم اما با خودم فکر می کردم که آیا صحیح است؟

آرام آرام از فضای ده بیرون رفتم  و بالای آن کوه رسیدم و آن جا نشستم و با خستگی خوابم برد. در خواب دیدم مردی بزرگ، جلیل القدر، سوار بر اسبی سفید، از پایین کوه می تاخت. به حدود من که رسید، ایستاد و به من نگاهی کرد. من از آن نگاه خود را باختم اما دیدم او با محبت به من نزدیک شد و به من گفت: مبادا که این ده را تنها بگذاری. مبادا که از میان این ها بروی. به این زودی ها شیطانی می آید که می خواهد دین من را ضایع کند و ایمان مردم را به باد بدهد. تو باش. تو پاسدار ده باش! صدق رسول الله، صدق رسول الله! آن شیطان همین است که می بینید. اصلن همه چیزش مثل شیطان است! اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.

مردم که شیطان را در خانه خدا گیر آورده بودند، امان ندادن که بگریزد، چنانش کوفتند که توانش نماند!

بیچاره به یاد استاد افتاد ( چون هنگام ضعف و گیر و دارها گذشته ها به یاد می آیند): " درست است که حرف ها را می دانی اما هنوز روش ها را نیاموخته ای"

پیش استاد بازگشت و مدتی ماند و راه ها را شناخت.

استاد به او اجازه داد که برود اما او تقاضا کرد چندی بمانم.

استاد گفت: حالا می توانی بروی، مگر مسئولیت را فراموش کرده ای؟

اما او هنوز کتک ها را فراموش نکرده بود.

در هر حال آمد و برای اینکه خودش را بشناسد به همان ده آمد. این بار پشت سر ملا ایستاد، با او نماز خواند و مدافع او شد. اگر مسئله ای پیش می آمد که ملا به زحمت می افتاد، او کمک می کرد و مسائل را جواب می داد.

ملا که می دید مریدی دلسوز همراه دارد، او را به خود نزدیک کرد. اگر از ده های اطراف، سراغ ملا می آمدند، ملا او را می فرستاد. رفته رفته ملا خودش را شناخت و دید منبر کسر شان اوست. به محراب قناعت کرد و منبر را به او واگذاشت.

راستی که راه ها را شناخته بود و پُست ها را بدست آورده بود و ملا را خلع سلاح کرده بود.

اما هنوز یک مسئله باقی بود و یک حساب تصفیه نشده بود.

یک شب که ملا در کنار منبر نشسته بود و او را بالای منبر فرستاده بود، او سخن را به معاد و حشر و نشر کشاند و اشک ها را از چشم ها بیرون ریخت و دل ها را به لرزه درآورد و دل ها را در راه گلو انداخت.

آن گاه گفت: یک بشارت هم می دهم. من امروز که به فکر قبر و عذاب افتاده بودم، سخت بیچاره شدم. در خواب دیدم که قیامت به پا شده و عذاب ها آماده گردیده و مردم در چه وضعی هستند! کسی کسی را نمی شناسد و هر کس از برادرش و مادرش و فرزندش فراری است. هر کس از دوستش می گریزد. هر کس سراغ پناهگاهی است. من به یاد رسول الله افتادم. خودم را به او رساندم و گریه کردم. حضرت به من فرمودند: آیا از فلانی _ ملای ده _ امانی داری؟ هر کس یک مو از او همراه داشته باشد در امان است!

این بگفت و از ملای تقاضا کرد که مرا امانی بده!

ملا که خود را شناخته بود، دستی به صورتش کشید و امانی به او داد!

او هم امان را گرفت و بوسید و مردم را تحریک کرد که امانی بگیرند!

از اطراف تقاضا شروع شد. با کمبود عرضه وضع بدی پیش آمد. در میان هجوم جمعیت، دیگر مهلت نمی دادند که ملا امانی بدهد، خودشان امان ها را از سر و صورت ملا می گرفتند.

چیزی نگذشت که ملا امرد و بی مو شد اما او ول کن نبود و مردم را به یاد ظلم ها و ستم ها و آب دزدیدن ها و تجاوزها می انداخت و زن ها را با غیبت کردن ها و دروغ هایشان تحریک می کرد.

ملا در زیر دست و پاها، خونین و بی رمق افتاده بود که از لای جمعیت چشمش به بالای منبر افتاد و با ناله پرسید: آخر تو چه وقت این خواب را دیدی؟ لعنت بر این خواب!

و او با نگاهی پرمعنا جوابش داد: تو چه وقت آن خواب را دیده بودی؟ لعنت بر آن خواب!


(کتاب "مسئولیت و سازندگی"، نوشته عین صاد ،  صفحه 235 )



پی نوشت یک:
 
از اونجایی که "
یه هیدالوگر دیگه" محترم زحمت کشیده بودند و نقد مفصلی به برخی حرف های ما در مصاحبه روزنامه وطن امروز نوشته بودند، بهتر دیدم حالا که می خواهم به نقل از استاد پاسخ که نه .. تبادل نظری کرده باشم چه بهتر که در قالب یه پست بقیه هم بخونن و احیانن استفاده ای ببرن.

پی نوشت دو:  یادش بخیر اوایل دوران دانشجویی ( همون ترم یک و دو بود) سر کلاس درس روانشناسی عمومی، ( استادمون هم خانمی به نام دکتر حوا صابر آملی بودند که خدا حفظشان کند هرجا که هستند) قرار شد، کنفرانس بدهیم. من و ابوذر و شایان و گمانم حسن ( ده، یازده سال پیش بود خب! )، می خواستیم کنفرانس مشترک بدهیم. من که از درس روانشناسی که اصلش هم غربی و امانیستی است خوشم نمی آمد به بچه ها پیشنهاد کردم از کتاب مسئولیت و سازندگی استاد علی صفایی حائری ( که به نظر من یک کتاب روانشناسی اسلامی واقعی و خدامحور است ) بخشی را برای کنفرانس انتخاب کنیم. کنفرانس که چه عرض کنم، پیشنهاد کردم همین قصه را به صورت نمایش جای کنفرانس سر کلاس اجرا کنیم. نمی دانم از قبل با استاد هماهنگ کردیم یا نه اما خوب یادم هست که آن روز بچه ها از دیدن یه کنفرانس-نمایش دانشجویی بامزه با چاشنی خنده چه کیفی کردند. بخصوص خود استاد که زیر چادر ریز ریز می خندید..

پی نوشت سه: عین صادی که من می شناسم..
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 فروردین1393ساعت 16:33 توسط میم . ب . مهاجر |


مصاحبه با تهیه کننده و کارگردان لکه در روزنامه وطن امروز :

بخش اول : صفحه 1 و صفحه 9           (دوشنبه 25 فروردین 93)

   بخش دوم:  صفحه 9          ( سه شنبه 26 فروردین 93)


بازنشر: رجا ، آوینی فیلم ، جهان و ...


+ نوشته شده در دوشنبه 25 فروردین1393ساعت 11:38 توسط میم . ب . مهاجر |

شب ها که برمیگردم خانه 45 متری، کم پیش می آید بوق پیغامگیر تلفن صدا کند؛ وقتی هم که صدا می کند می دانم دکمه پخش را که بزنم چند ثانیه سکوت و بعد بوق اشغال که یعنی طرف از پیغام گذاشتن منصرف شده یا فهمیده که اشتباه گرفته، البته مورد داشتیم یکی با لهجه غلیظِ جایی از این سرزمین، تند تند حرف هایی زده و به خیال اینکه پیغامش را گذاشته، خداحافظی کرده و خلاص! معمولن حال ندارم شماره ها را چک کنم ببینم کی بوده اما وقتی هم که چک می کنم بیشتر موارد غریبه اند؛ مواردی هم که نفهمیده ام چی گفته اند را که هیچ. پنجشنبه شب با سید رفته بودیم قطعه سپید. خانه که برگشتم پیغامگیر صید جدیدی داشت. دکمه پخش را زدم تا صدایی تکراری از هام و بوق بشنوم. اولش کمی هام بود اما چند لحظه بعد صدای مرد میان سالی با لهجه تهرانی معمولی و تن صدایی خسته و مغموم را شنیدم:

سلام .. آجی جون، من عزیزم، می خواستم حالتو بپرسم.. یه بار دیگه زنگ زدم نبودی .. ( نبودی را طوری گفت که انگار آماده گریه کردن است) .. من حالم خوبه.. ( بعید می دانم با آن حالی که گفت من حالم خوبه، منظورش این بود که حالش خوبه! ) .. امیدوارم که حال تو هم خوب باشه.. خدانگهدارت.. خداحافظ.. ( این خدانگهدار و خداحافظ آخری را طوری ادا کرد که انگار داشت می رفت که در افق محو بشود ) .. (اصل فایل صوتی در خانه 45 متری محفوظ است) ..

عزیز دلتنگ آجی جون بود و می خواست حالش را بپرسد اما گویا آجی جون جوابش را نمی داد، شاید بینشان شکراب شده بود و حالا عزیز نمی توانست دلتنگیش را پنهان کند.. اما .. نکند بار قبل هم با همین شماره من تماس گرفته و هام و بوق گذاشته بوده و من هم طبق معمول پاک کرده بودم؟!! ..

خواستم بی خیالی طی کنم، شاید بیشتر به این دلیل که خب حالا چکار می توانم بکنم؟! کاری از دست من برنمی آید که بروم این برادر و خواهر پا به سن گذاشته را با هم آشتی بدهم.. هنوز از تلفن دور نشده بودم که دیدم این رسم جوانمردی و پوریای ولی منشی و دهقان فداکاری و پترس واری نیست و باید کاری کنم و خانواده ای را از نگرانی برهانم! اینطور شد که شماره اش را گرفتم. پیش شماره اش می خورد جایی حوالی تهرانپارس باشد. دو تا زنگ نخورده همان صدا جواب داد. گفتم شما روی پیغامگیر منزل من اشتباهن پیام گذاشته اید! با لحن از همه جا بیخبر انکار کرد! تاکید کردم که گذاشته اید! پرسید که اصلن من کی هستم؟! گفتم مهم نیست من کی هستم اما شما عزیز هستید که دلتان برای آبجی جون تنگ شده، خواستم بگویم این شماره که گرفتید خانه آبجیتان نیست! جملات خودش را که شنید یادش آمد. آها ! بله! ببخشید داداش، شرمنده م.. گفتم اختیار دارین شرمندگی لازم نیست! من برای شنیدن عذرخواهی تماس نگرفتم، خواستم درجریان باشید که پیغامتان به آجی جون نرسیده و بیخود منتظر جواب نباشید، شماره درست را بگیرید شاید این بار خودش جواب داد و از دلتنگی خلاص شدید. خندید و گفت: قربون ادبت.. و کلی تشکر دیگر.

خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم. همینطور که با خودم تکرار می کردم، قربون ادبم، عروسی پثرم.. به این فکر کردم که واقعن چطور طرف بعد از شنیدن صدای من روی پیغامگیر تشخیص نداده که اینجا خانه آجی جون نیست!! شاید هم غم دلتنگی باعث شده مرا با یکی از عناصر ذکور ( از قبیل شوهر و پسر ) اطراف خواهرش اشتباه گرفته. بعید می دانم غم دلتنگی هرچقدر هم که بزرگ باشد صدای کسی مثل من را در ذهن او شبیه صدای آجی جون کرده باشد!

خدا می داند چند بار با خانه من تماس گرفته و بعد از اینکه جوابی دریافت نکرده توی ذهنش چه غوغایی شده و کلی خودش را بابت رفتارهایی که باعث بی مهری خواهر شده، شماتت کرده و چقدر دلتنگی را تحمل کرده شاید بلخره خواهر جوابش را بدهد در حالی که شاید اگر کمی در شماره گیری دقت می کرد، کار به تولید فیلم هندی نمی کشید.. شایدا .. شاید ..

 

***

مید نایت این تهران

جمعه شب داشتم از تماشای فیلم سورئال مال ( مالامال از سورئالیته! ) و البته کم مایه ی طبقه حساس برمی گشتم که صحنه سورئال واقعی (رئال) دیدم! ساعت حدود 23:20 دقیقه نیمه شب بود و خیابان ولیعصر نزدیک فاطمی تقریبن خالی از کسبه و خلوت. تنها چند ساندویچی در حال شست و شوب آخر شب بودند که ناگهان از کنار ویترین یک کتابفرشی شیک با چراق های روشن و دختر فروشنده اش رد شدم!  همینطور که داشتم به مسیر ادامه می دادم با خودم فکر می کردم یعنی چیزی که دیدم واقعی بود؟!! این وقت شب که حتی موش های جوب ها هم در حال رختخواب پهن کردن هستند، آن هم در راسته لباس و پرده و خوراکی فروشی که همه کرکره کرده اند رفته اند خانه، چطور یک کتابفروشی سبز شده و تازه مشغول کسب هم هست؟! تا این فکر ها را بکنم دور شده بودم. به همین دلیل وقتی برگشتم اثری از مغازه در دیدرسم نبود! شک کردم نکند فضای سورئال مال فیلم کم مایه گرفتتم! این شد که برای جلوگیری از بروز هرگونه بیماری روانی برگشتم تا ببینم درست دیدم که دیدم درست دیدم! کتابفروشی به اسم کتابخانه ایران (نزدیک ایرنا) باز بود. قبلن اینجا ندیده بودمش. داخل مغازه علاوه بر دختر کتابفروش، پسر کتابفروشی هم بود. داشتم فکر می کردم که حکمتی برای این ماجرا بیابم که پسر کتاب فروش آمد جلوی در و کارتنی را بیرون مغازه گذاشت. پرسیدم مغازه باز است. گفت بله. بسم الله گفتم و داخل شدم. رفتم سراغ قفسه سینما. کتاب "سی سال سینما"ی استادم ضابطی جهرمی را که به کوشش حسن 5-6 سال پیش چاپ شد و من نداشتمش را برداشتم و رفتم جلو دخل. هم فروشندگان جوان با تعجب مرا نگاه می کردند و هم من آن ها را. گفتم: داشتم رد می شدم که با این صحنه شبه سورئال مواجه شدم. با خودم گفتم وقتی نصف شب که حتی کسبه دندان گرد هم تخته کرده اند، یک کتابفروشی شیک با چراغ روشن و در باز سر راه آدم سبز می شود، رسالتی را به دوش انسان قرار می دهد که واجبت می کند بروی داخل و حتمن کتاب بخری. این شد که آمدم داخل رسالتم را انجام بدهم! یعنی اگر رسالتم را انجام نمی دادم شرمندگیش تا آخر عمر گریبانم را می گرفت. آن ها هم خندیدند.

اتفاقن چاپ اول کتاب هم بود. نو و تر و تمیز با قیمت پشت جلد همان سال که کلی ارزان تر از حالاست. از کتاب فروشی که بیرون آمدم یاد فیلم "نیمه شب در پاریس" وودی آلن افتادم!

 

پی نوشت :‌ نیست مدت ها بود درست درمان مطلب وبلاگی ننوشته بودم، اینا رو نوشتم.


+ نوشته شده در شنبه 23 فروردین1393ساعت 16:11 توسط میم . ب . مهاجر |




سایت رسمی فیلم لکه
آخرین بازتاب ها:

فارس: ممانعت از اکران فیلم لکه

روزنامه وطن امروز : از نمایش لکه جلوگیری شد

جوان آنلاین: سترون سازی دانشجویان درباره فتنه 88

توضیح واجب: در متن خبر به نقل از بنده به اشتباه جای درج نام "دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران" سهون "دانشکده علوم" عنوان شده که اشتباه گزارشگره که بدین وسیله اصلاح میشه!
اتفاقن این فیلم در دانشکده علوم قبل از تغییر ریاست دانشگاه تهران به همت بسیج اکران و البته استقبال شد!

لکه در وبلاگ دولت کریمه

مصاحبه با ایسنا درباره چ


پی نوشت:  بخش فیلم در سایت به مرور تکمیل میشه و غیر از تیزر و پشت صحنه موارد دیگه ای هم به زودی ارائه میشه. همچنین در بخش عوامل قراره ان شالله اگه شد رزومه افراد هم لینک بشه.

با تشکر صمیمانه از :  مهندس من یک مسافرم که زحمت سایت رو کشید.

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 فروردین1393ساعت 14:20 توسط میم . ب . مهاجر |





قاصدک



پاورقی 1

پاورقی 2



+ نوشته شده در چهارشنبه 13 فروردین1393ساعت 18:42 توسط میم . ب . مهاجر |





عیادت

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1392ساعت 15:49 توسط میم . ب . مهاجر |








بیــمار خنده های توام ...    بیـــشتر بخند ..









+ نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1392ساعت 15:52 توسط میم . ب . مهاجر |



گزارش تصویری نسیم

خبر مختصر تسنیم

گزارش تصویری تسنیم

خبر مشروح جهان نیوز

خبر مشروح مهر

و

بسته خبری ساعت 19 دوشنبه 5 اسفند
( زیرنویس زدن: مستند ساز فیلم لکه !!! )

پی نوشت: روی سن که حاضر شدم بعد از ابراز ارادت به حضار، نزدیک ابراهیم حاتمی کیای عزیز رسیم و به رسم ادب و حیا تنها به دست دادن و عرض ارادت اکتفا کردم. حاج ابراهیم با لبخند گفت فیلمت را دیده ام و خیلی خوب بود و آفرین و .. که مایه تعجب و البته مسرت بود؛ خواستم به همان رسم ادب و حیا به مصافحه با استاد و عرض ارادت بسنده کنم که گفتند بعد از مدت ها در چنین مراسمی می بینمت، بیا جلو و کار به معانقه کشید :)


خنده آقا ابراهیم هم که در عکس می بینید از این بابت است. استاد برای اینکه توضیحتکی به آقا ابراهیم داده باشند اشاره کردند که شاگرد ما بوده اند در دانشکده صدا و سیما .. البته بنده هم پشت میکروفن که قرار گرفتم رسم شاگردی را بجا آوردم.



اتفاق فرخنده ای بود که خیلی اتفاقی بعد مدت ها، استادم را درحالی دیدم که روی سن اختتامیه سومین هم اندیشی متفکرین و سینماگران انقلاب، داشتم از دست او جایزه می گرفتم.

سلامتی احمدرضا معتمدیِ همیشه استاد و ابراهیم حاتمی کیای بزرگ، صلوات..

+ نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1392ساعت 19:31 توسط میم . ب . مهاجر |


چند وقتی بود تصمیم داشتم درباره سیاست خارجی دولت یازدهم مطلبی بنویسم. از دیپلماسی ویلچری مقارن با خزانه خالی تا توافق نامه ژنو و ترک برداشتن دیوار تحریم و نزول نعمات این تدبیر در قالب سبد کالا و نمایش مفتضح داخلی و خارجی آن که ... دیدم این برادر محترم مختصر و مفید نوشته. اوصیکم بمطالعه ش. 



+ نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1392ساعت 19:14 توسط میم . ب . مهاجر |






+ نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1392ساعت 14:10 توسط میم . ب . مهاجر |

همراه با نمایش فیلم کوتاهی از پشت صحنه



اینجا
همینجا
+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1392ساعت 17:28 توسط میم . ب . مهاجر |

اصطلاحی در سینما مرسومه به نام "تدوین تداومی" که کاری نداریم! تو کتابا تعریفش هست. اصطلاحی در سینما مرسومه به نام "تدوین توهمی" بعضی جاها هم "توهم تدوینی" یا "موتاژ اکستازی" اومده  که تو کتابا نیست. توهم تدوینی دو نوع داره. روانی و جسمانی که من الحمدلله یه دوره ای جفتشو مبتلا شدم به ترتیب. نوع جسمانیش اینجوری بود که مثلن یهو 4 ماه به شکل 24 ساعت در شبانه روز سرمو می کردم تو مانیتور تا از 30-40 ساعت راش ( فیلم تدوین نشده) سرگردون چرت و پرت یه کارگردان بی هنر، براش یه فیلم مستند دربیارم بره حالشو ببره جشواره طور. مثلن خود بنده ی خداش، راش ها رو می داد و می گفت دو هفته ای یه فیلم نیم یه ساعته درآر و فلان مقدار بگیر بذار جیبت اما از اونجایی که تعهد کاری ما خوره تدوین در حد والتر مرچ بود؛ سه، چهار ماه بعد، بعد از اینکه کارگردان مربوطه دربرابر فشارهای تهیه کننده ش به فنا رفته بود _ تعریف از خود نباشه که هست_ یه نسخه در حد "بولینگ برای کلمباین" بهش تحویل می دادم! این شکل از بیگاری جسمانی باعث بروز یه بیماری عصبی شد که عبارت بود از "خواب رفتگی مخچه" یعنی مخچه م، می خوابید درحالی که من مثل آقا پلیسه بیدار بودم! لاجرم دکتر مغز و اعصاب مربوطه قرص هایی رو تجویز کرد که خودش می گفت دو دسته بیمار از این قرص ها مصرف می کنند، پیرمرد های رو به موت روحی و جسمی و جونای دچار " broken heart " حاد ! جدیا ! و خب طبعن فکر می کرد من جزو دسته دومم. بعد که فهمید ریشه مرض ما تدوینه، دسته سوم رو هم به دو دسته دیگه اضافه کرد و به عنوان رساله فوق تخصصش ارائه داد و برای ما هم هرگونه تدوینگری رو ممنوع موکد و غدقن مکرر کرد.

اما بخش اصلی این مقاله برمی گرده به بخش روانی تدوین توهمی . خوب یادمه حدود 8-9 سال پیش، یه بار برای یه دوستی که از اردوی راهیان نور بروبچ یه دانشگاهی فیلمبرداری کرده بود مجبور شدم ظرف مدت سه روز و سه شب بیخوابی مطلق یه فیلم 40 دقیقه ای دربیارم که تو مراسم بعد از اردوشون پخش بشه. این مدت طولانی بیخوابی و تماشای ساعت ها تصویر و صدا و اتفاقات و شوخی ها و احساسات از بچه های اون اردو که هیچکدومشون برای من آشنا نبودن باعث شد تا بعد از اتمام کار دچار توهم تدوینی مفرط بشم. از این قرار که وقتی در آخرین لحظات قبل مراسم مجبور شدیم با یه وضعی کیس رایانه رو بکنیم و ببریم تو سالن و فیلم رو از روی نرافزار برشون پخش کنیم، جلوی در سالن هرکدوم از بچه های اون دانشگاه و اون اردو که به ما می رسیدن رفیق فیلمبردار همسفرشون رو در آغوش می کشیدن و کلی باهش گرم می کرفتن و چاق سلامتی می کردن، درحالی که دست و صورت من برای درآغوش کشیدن و چاق سلامتی با اونا تو هوا می موند! در حیرت بودم چرا این نامردا ما رو تحویل نمی گیرن و حتی یه سلام خشک و خالی هم نمی کنن! نیم ساعتی گذشت تا تاثیر توهم تدوینی از بین رفت و فهمیدم که این فقط منم که اونا رو میشناسم و شوخی ها و خنده ها و تکیه کلام ها و خاطراه هاشون رو تو مغزم دارم اما اونا منو نمی شناسن! و طبیعیه که تحویلم نگیرن!

همه اینا رو گفتم که برسم به این بخش از خاطره که الان می خوام بگم.


برید ادامه مطلب:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1392ساعت 13:45 توسط میم . ب . مهاجر |


اکران در حوزه هنری تهران

اکران در دانشگاه امام صادق علیه السلام

اطلاعیه دبیرخانه عمار درباره لکه



اکران فیلم در یکی از روستاهای اصفهان با عکس


جدول اکران در رشت

+ نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1392ساعت 18:6 توسط میم . ب . مهاجر |

اولین بار در واحد سینمایی ارتش دیدمش. البته کاملترش میشود: واحدِ سینماییِ مدیریتِ هنریِ معاونتِ فرهنگیِ سازمانِ عقیدتی سیاسیِ ارتش (مد هنری مع فرهنگی سا ع س آجا )، جایی که به لطف جناب صدا و سیما ! پس از مضمحل شدن حق طبیعی امریه مان، دوران سربازی ما در آنجا گذشت. واحد سینمایی ارتش خودش چندان در کار تولید نیست و فقط به فیلمسازان سرویس می دهد. مثلن برای تجهیزات نظامی یا حتی در اختیار قرار دادن بیمارستان های ارتش برای یک صحنه کوچک در یک فیلم کاملن بی ربط به جنگ و ارتش. خوبیش این بود که هر فیلمی که یک نیاز کوچک به همکاری ارتش داشت باید فیلمنامه اش می آمد آنجا تا بررسی شود و خوب چی بهتر از این برای خوره ای مثل من! بطور مثال فیلمنامه سریال "در چشم باد" که گمانم آن موقع تازه در حال پخش بود، تمام و کمال در آرشیو مدیریت هنری ارتش برای ناخنک زدن بنده وجود داشت. یا اخراجی ها یا ارمغان تاریکی یا حتی فیلم سینمایی " آقا یوسف" علی رفیعی که صرفن برای گرفتن صحنه بیمارستان در فیلم به لوکیشن یکی از بیمارستان های ارتش نیاز داشتند و خب تجربه خوبی بود خواندن فیلمنامه قبل از ساخته شدنش..

کجا بودم ؟! ...

آها..

آقا جواد..

اولین بار قبل از خودش دود سیگارش وارد اتاق شد..

                                                                                                                                   باقی در ادامه مطلب



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1392ساعت 17:51 توسط میم . ب . مهاجر |



مصاحبه در فارس

( به پی نوشت مراجعه شود لطفن)


گزارش تصویری همونجا

سایت اراک امروز

(که سعی کرده یکم بازارگرمی بکنه! :)

سایت آقای رسایی

باز هم سایت آقای رسایی

خبر اکران در سینما بهمن قزوین: اینجا یا اینجا یا اینجا

مصاحبه با سایت محله
(قزوین)


پی نوشت اول:
دوستان فارس سهون نوشتن "از فیلم‌های کوتاه او می‌توان به «قطعه طلایی»، «نقطه سپید»، که درستش میشه نقطه طلایی و قطعه سپید ! ( که تذکر داده شد و اصلاح شد)

پی نوشت دوم:
تیتر زدن: در فضای حاتمی کیای آژانس شیشه ای تنفس می کنم که البته به شکل صحیح تر در سوتیتر و متن این طور اومده:

شاید چون من در فضایی تنفس می‌کنم که آن زمان آقای حاتمی کیا تنفس کرده است و ممکن است چون موضعمان در فیلم سیاسی ( منظور فرم فیلم سیاسی است نه سیاست) نزدیک به هم بوده، به لحاظ هنری هم تاثیر گرفته باشم و از اینکه بخواهم مونولوگ سنگین در فیلم بگذارم ابایی نداشته باشم.

پُرواضحه که مفیدی کیای لکه
چندان نسبتی با حاتمی کیای گزارش یک جشن، نه به لحاظ فرم و نه مضمون نداره!!

پی نوشت سوم:
یه وبلاگ شخصی نویس خواسته یه نقدی درباره فیلم بنویسه، منتها قبلش نامردی نکرده و مو به مو فیلم رو تعریف کرده!! :) خواستم لینکش رو بگذارم اما نمی دونم چرا بلاگفا اجازه نمی ده و میگه لینک غیر مجازه !!!! تو بخش کامنت ها می گذارمش لاجرم! ببینین جالبه.

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1392ساعت 14:58 توسط میم . ب . مهاجر |


خبر حضور لکه در راز

لینک پخش برنامه راز

لینک دوم

اینجا هم

نقد سایت سیاست روز

روزنامه وطن امروز

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1392ساعت 18:47 توسط میم . ب . مهاجر |



اینجا




+ نوشته شده در دوشنبه 23 دی1392ساعت 16:57 توسط میم . ب . مهاجر |

فانوس زرین بهترین فیلم چهارمین

جشنواره مردمی فیلم عمار

در بخش فیلم داستانی نیمه بلند

برای فیلم

لکه


نقد اول:

درنگی بر اکران #فیلم_لکه در جشنواره عمار

 

فیلم لکه با موضوع فتنه 88 و البته انتخابات سال 92 بود؛ فیلم خوبی بود که مخاطب را به خوبی با خودش همراه می کرد. فیلم با لکه فضولات یک کلاغ بر شیشه ماشین آغاز می شود و با لکه جوهر پیراهن مدیر دولتی تمام می شود.

  سکانس های ابتدایی فیلم با صدای پخش جلسه مجلس از رادیو همراه است؛ مجلسی فرضی با بحث هایی فرضی و اسامی مستعار و غیرواقعی برای نمایندگان! اما فیلم که جلوتر می رود داستان حول مدیری از دولت یازدهم می گردد که در حال رفتن به مراسم معارفه اش هست. مادری که فرزندش در حوادث پس از انتخابات 88 کشته شده؛ جلوی مدیر را می گیرد و به وی می گوید تو که معتقد به تقلب بودی؛ حالا چگونه حاضری مدیر این حکومت شوی؟

 داستان در کش و قوس این دو نفر به پیش می رود اما چند نکته اساسی در این فیلم وجود دارد که به نظر می رسد لازم است تا روشن شود:

1. اگر در فیلم از مجلس و نمایندگانی فرضی یاد می شود؛ به صراحت مدیران دولت یازدهم را هدف حمله قرار می دهد. مهندس رحمانی، شخصیت داستان بسیار نزدیک به کاراکتر جعفر توفیقی سرپرست وزارت علوم است. اشاره نطق نماینده مجلس در کنار اشاره مادر شهید #فتنه به نقش رحمانی در انتخابات 88 و نوع گریم وی، به وضوح#جعفر_توفیقی را در ذهن متبادر می کند.

هرچند که شخصیت توفیقی در عالم واقع با کاراکتر فیلم بسیار متفاوت است.

2. حضور حمایتی خانواده های شهدا در جلوی محل معارفه؛ آنهم برای خوشامدگویی به مدیر فتنه گر و افراطی که تعریفش در فیلم می رود، نشان دهنده ساده انگاری این خانواده هاست. آیا واقعا خانواده های شهدای ما اینگونه هستند؟

3. راننده در ابتدای داستان نارضایتی خود را از همکاری با مهندس رحمانی با دادن نامه استعفا اعلام می کند اما حرف های مهندس حاکی از همکاری چند ساله راننده با رحمانی است؛ آیا راننده ناگهان به این #بصیرت رسیده که نباید با این فرد کار کند؟ خیانت راننده در پایان داستان چگونه قابل توجیه است؛ آیا با اخلاق اسلامی مبنی بر لزوم امانتداری در امانتی که به راننده سپرده شده؛ تطابق دارد؟

4. اعتمادی، خبرنگار خبرگزاری که قرار است اولین مصاحبه را با مهندس رحمانی داشته باشد؛ با زد و بند با مشاور رحمانی می تواند به راحتی مصاحبه خود را انجام دهد! آیا جامعه خبری ایران اینگونه با منابع خبری خود در ارتباط میگیرند؟

5.فیلم موضوع خوبی داشت؛ بیان نسبتا خوبی هم داشت؛ اگر #فتنه را لکه ای بر دامن فتنه گران یا هرکس دیگر بدانیم؛ عنوان فیلم تطابق خوبی با موضوع داشت اما جایگاه #کاسبان_فتنه در فیلم کجاست؟

در اکران فیلم در جشنواره عمار؛ #حمید_رسایی نماینده مجلس هشتم و نهم هم حضور داشت و جالب تر اینکه کارگردان فیلم بجای پخش یک جلسه خیالی از مجلس می توانست نطق امثال رسایی در محکومیت فتنه را در فیلم بگنجاند اما کارگردان به همین میزان هم جسارت نداشت تا از مجلس نام ببرد اما جسارت وی در تهمت زدن به مدیران دولت یازدهم ستودنی بود؛ آنگاه که گفت افراطیون 88 با نام اعتدال در دولت یازدهم آمده اند.

 

اللهم اجعل عواقب امورنا بالخیر




نقد دوم:

 

سلام
یک بار لکه را دیدم، و برای نقد و نظر احتیاج به چند بار دیدن با تمرکز است. ما حسب الامر جنابعالی نکاتی را که به نظرم رسیده قلمی می کنم
نقد لکه:
  1-
نقش بر خ.کوثری چفت نشده بود، بعضی جاها خ.کوثری بیرون می زد از نقش و بعضی جاها برعکس. (خانم کوثری مادر بود، درد کشیده هم بود، می خواست احقاق حق بکند، اما بعضی جاها از عاطفه کم گذاشته بود. نمی دانم اجازه دارم یا نه! اما به نظرم تفکر و تصور و نیت و جهان بینی بازیگر روی نقش حک می شود. نمی دانم چقدر ایشان این نقش را باور داشتند) ضمن اینکه دو یا سه جا گویی خ.کوثری بیانیه قرائت می کرد. به نظرم رسید مسئله تنها به خ.کوثری و بازیگری ایشان یا حتی کارگردان مربوط نمی شود، بلکه به فیلمنامه مربوط است. فعل و اصطلاحا act در کار کم بود و این باعث شده بود که کار در بعضی آن ها دچار شعار زدگی شود.(بیشتر اون جایی که زن داخل ماشین نشسته است. مثلا اون جایی که می گه «قصاص کسایی که قصور کردن با قانونه و ....» محتوا خیلی خوبه ولی شعاریه) اون جایی که خ.کوثری شروع می کند و می گوید« قصه سر راسته ....» شبیه آژانس شیشه ای شده
   2-
آ. نعمتی بر نقش چفت شده بود. بیرون زدگی نداشت یا اگر داشت نامحسوس بود. اینکه ریش رو کوتاه نکرده بود هم به نظرم مصداق عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد است. چون این ریش بیشتر می توانست ماهیت فتنه رو نشان دهد.
   3-
آ. تدریسی یه اطلاعاتی بود. کامل و بدون نقص.
4-
  آ.سلیمانی عالی بود. چنین نقش هایی را در فیلم های دیگر هم بازی کردند. انگار ذاتا شهرام پور بود

  5-این المان ها و دیالوگها عالی بود:مایع سبز و سفید روی شیشه، پس دادن جوهر سبز، «وسیله ندارم اما هدف دارم»، «خیابون امام، دیره ، بنداز تو جمهوری از خط ویژه برو»، «الان هم طبق منویات ایشون اقدام می شه، نامگذاری سال جاری هم خیلی به حوزه ی ما مربوط می شه»، سطل آشغال و برخوردشهرام پور و ماشین نامی به آن، خ.کوثری در آغوش مادران شهید،عزل و نصب های فله ای
   6-
لازم بود زن دست کش دستش باشد و روزنامه را نشان دهد؟
   7-
اون جایی که خ.کوثری فریاد می زنه تقلب، لازم بود فریاد بزنه؟ یادمه در فیلمنامه اومده بود باصدای بلندتر نه فریاد. به نظرم این فریاد رئالیته ی ماجرا را به هم ریخت هرچند که تاثیر شوکی داشت.
   8-
آن جایی که نامی می خواهد وارد ساختمان شود چند نفر می خواهند که سوال کنند( حضور صدای کارگردان در میان صداها یادآور حرفه ای گریست)(البته تا آن جا که یادمه در فیلم نامه نبود)
   9-
آخر فیلم نباید اینقدر کش دار می شد، مثلا شاید 1 یا 2 دقیقه پایانی اضافی بود، کار رو ضعیف کرد. تو فیلم نامه اینقدر کش دار مطرح نشده بود. جسارتا! انگار کارگردان می خواست به زور در ذهن مخاطب دقایق آخر را بچپاند
   10-
خدا قوت و ملتمس دعا


پی نوشت1 :

نویسنده نقد اول که توسط یک دوست برای بنده ارسال شده، ناشناس هستند.

نویسنده نقد دوم هم  آب و گل محترم می باشند.



نقد جدید از مهندس من یک مسافرم


آقا ما که منتقد نیستیم، هر چی هم از سینما بلدیم در حد همون اصطلاحات و اشاراتیه که از زبون خودت شنیدیم، مثلا یکی‌اش سکانس هیچکاکی بود که خودت بهم یاد دادی [نیشخند]
اما چون خیلی اصرار می‌کنی و هی پیامک و هی رایانامه می‌زنی که بیام نقدت کنم، و حتی به نقد تلفنی هم راضی نشدی[زبان]، می‌نویسم برات:
1- همونطور که عرض کردم، برخی کنایه‌ها رو فهمیدم، یعنی خیلی تابلو بود، بخصوص که اسم فیلم هم "لکه" بود. لکه روی ماشین و روی پیراهن و غیره
شاید اگر کمی کنایی تر و اشاره ای تر بیان میشد، جذاب تر میشد، البته خب اون موقع دیگه نمیشد صریح ترین و سیاسی ترین فیلم جشنواره
2- علی سلیمانی کلا راحت بازی میکنه، یعنی نقشش رو خوب می پذیره، انگار نه انگار که نقش بازی میکنه
3- فرخ نعمتی در درجه بعدی خوب بود، مثل همیشه با صدا و چهره اش بازی خوبی رو ارائه داد
4- که البته این وسط تلاش کارگردان قابل انکار نیست، بخصوص که پشت صحنه کارهای قبلی اش رو هم دیده باشی، تازه تو فیلم پشت صحنه که فوقش یکی دو ساعت باشه که شاید 2 درصد تلاش مجموعه نشون داده بشه
5- بازی خانم کوثری هم در مجموع بد نبود، شاید اگر کارگردان از جنس مونث بود یا دستیار خبره مونث داشت، بهتر می تونست از خانم کوثری بازی بگیره، شاید هم حرفه ای بودن خانم کوثری باعث شده زیاد از کارگردان تاثیر نگیره
6- اونجا که کنار ماشین داشت با فرخ نعمتی صحبت میکرد احساس میکردم هر لحظه ممکنه کارگردان کات بده که خوب نبود از اول
7- سکانس تو ماشین به نظرم بهتر اومد، به خصوص حرکت دوربین که به صورت پله ای زوم میشد روی صورتها (اصطلاح هنری داره حتما که من بلد نیستم) باعث میشد روی برخی کلمات و عبارات تاکید خاصی بشه
8- یادم نیست که موسیقی متن داشت یا نه، اما به نظرم میتونست تاثیر سکانس صحبتهای توی ماشین رو بیشتر کنه
9- تقریبا تمام ماجرای داستان رو خانم کوثری تعریف کرد که یک مقداری فیلم رو شبیه بیانیه تصویری میکرد. به نظرم میشد از روشهای هنری کمک بیشتری برای نقل ماجرا گرفت.
9- مثلا خیلی از چیزهایی که خانم کوثری تعریف میکرد میتونیست به صورت فیلم نشون داده بشه
10- یا مثلا زمان بندی فیلم کمی جابجا بشه، یعنی سکانس ها جابجا بشن که کمی هم بیننده به فکر فرو بره
11- ابهاماتی که وجود داشت، به جای اینکه ذهن ببیننده رو درگیر اصل موضوع کنه، از اصل منحرف میکرد، مثل اینکه چطوری خانم کوثری به این سرعت به محل جلسه رسید؟ علیرغم دستور قبلی چطوری راه پیدا کرد به داخل؟ (اینکه مادر شهدا اصرار کردن، توجیه قابل قبولی نیست برام) فایل های صوتی که مامور حفاظت داشت از کجا اومد؟
12- به نظر من بهترین سکانس فیلم جایی بود که آیه قران تو حلقوم فرخ نعمتی گیر کرد و به لکنت افتاده بود
میم.ب جان در پایان عرض کنم که نکاتی بود که به نظر بنده حقیر نابلد سینما رسید
برخی نکات مثبت رو بعضی دوستان بیان کردند
یکی از بزرگترین نکات مثبت فیلمت، زبان صریح و گزنده بود، بیخودی تقسیم تقصیر نکردی تو فیلمت که هم خر رو داشته باشی هم خرما، هم این طرفی هم اون طرفی
یکی از بزرگترین عوامل فتنه که به خاطر رودروایسی های سیاسی کمتر مطرح میشه رو هدف گرفتی: قدرت طلبی
از بازیگران خوب و مطرح استفاده کردی هر چند به نظرم شاید بازیگر دیگری به جای خانم کوثری می تونست بهتر بازی کنه
فیلمبرداری و صدابرداری خیلی عالی بود
گریم و نورپردازی و طراحی صحنه و ... هم حتما بی نقص بوده که ایرادی متوجهش نشده
دیگه ساعت 2 شد و بقیه نظرات باشه برای اکران مجدد فیلم [چشمک]

خلاصه اینکه عالی بود، ولی من انتظار یک فیلم خارق العاده مثل کارهای قبلی ات داشتم مثل قطعه سپید، عطر نمناک حیات، و ... و دیگر هیچ نبود
به نظر من بهترین جایزه ای که تاحالا گرفتی همون دیدار با حضرت آقا بوده، اما این جایزه هم واقعا مبارکت باشه
موفق و موید باشی [چشمک]



+ نوشته شده در یکشنبه 22 دی1392ساعت 18:10 توسط میم . ب . مهاجر |


فارس

مشرق

تریبون مستضعفین


خبر فارس


پی نوشت یک: پوسترهایی که در فارس به اسم "لکه" منتشر شده به شدت مورد تایید نیستند.


پی نوشت دو:  نقدهای مفصل دوستان رو پذیرا هستیم.


+ نوشته شده در شنبه 21 دی1392ساعت 17:16 توسط میم . ب . مهاجر |





اکران فیلم داستانی « لکه »

نویسنده و کارگردان: میم . ب . مهاجر

مکان: سینما فلسطین سالن شماره 1

زمان: پنجشنبه 19 دی، ساعت 21:30  امشب

بعد از سخنرانی استاد رحیم پور ازغدی

ورود برای همه انسان ها آزاد است

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1392ساعت 12:40 توسط میم . ب . مهاجر |




فیلم کوتاه داستانی درختان حماسی، اثر خوش تکنیک
دوست و برادر هنرمند و با احساسم، مرتضی علی عباس میرزاییه
که محصول سال قبل خانه فیلم داستانی انقلاب اسلامی بوده
و امروز چهارشنبه 18 دی ماه 92 ساعت 18 در سینما فلسطین،
محل چهارمین جشنواره مردمی فیلم عمار اکران میشه.
دوستان رو به دیدن این فیلم دعوت می کنم.

البته ناگفته نماند که
یه نقش کوچیکی هم بنده به صورت افتخاری تو فیلم مرتضی علی بازی کردم :)

 
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1392ساعت 16:58 توسط میم . ب . مهاجر |


خبر حلقه شانزدهم هنر

مشروح حلقه هشتم هنر


امیدوارم واکنش جناب حبیب احمدزاده به ارائه من در حلقه هشتم اونقدر منطقی باشه که باب گفتگو رو باز کنه، نه مقابله و مجادله.


****


جایزه ویژه هیئت داوران عمار برای کلیپ ایستاده ایم


****

مصاحبه با نسیم درباره لکه و عمار



+ نوشته شده در سه شنبه 17 دی1392ساعت 13:44 توسط میم . ب . مهاجر |



خبر برای مخاطبان عرب!

خبر دیگر

رپرتاژ رجا


پاورقی: رهام تدریسی ( عکس اول ) نام بازیگر می باشد.



+ نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1392ساعت 22:17 توسط میم . ب . مهاجر |


نسیم

فارس

عمار







+ نوشته شده در دوشنبه 9 دی1392ساعت 16:3 توسط میم . ب . مهاجر |


رجانیوز


+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1392ساعت 15:40 توسط میم . ب . مهاجر |





به زودی در جشنواره فیلم عمار .. ان شالله!



پاورقی بی ربط: اینجا
+ نوشته شده در شنبه 7 دی1392ساعت 11:19 توسط میم . ب . مهاجر |

پریروز، روز تولد امامی بود که من همنامشان هستم. حالا چرا دارم امروز درباره پریروز می نویسم؟! خب چون می خواستم یک بار هم که شده وقتی از کلمه پریروز استفاده می کنم، واقعن مد نظرم پریروز باشد و مثل گفتگوهای محاوره که همیشه چند روز قبل را پریروز می نامند یا همیشه وقتی چند دقیقه ای معطل شده اند، می گویند یک ساعت معطل شده اند؛ الکی حرف نزده باشم. شاید هم بهانه است برای آنکه کار از کار گذشته باشد و موضوع این نوشته دستمایه تعارفات الکی پلکی قرار نگیرد.
الغرض، خیلی خوشحالم که نمی دانم روز تولدم دقیقن چه روزیست. کس دیگری هم نمی داند. تنها همین یادشان است که یک روز پاییزی، مهر که بعید است، حالا آبان یا آذر، ایام ولادت امام محمد باقر علیه السلام بوده. اینکه من هم دقیقن روز تولد امام بدنیا آمده باشم یا یک روز قبل یا یک رو بعد یا اصلن در آن هفته ای که ایام ولادت بوده هم یاد کسی نیست. تنها همین یادشان است که ایام ولادت ایشان بوده و نام من هم به همین میمنت انتخاب شده. مرحوم پدربزرگ مادری م، حاج سید ذبیح الله، همیشه مرا اینطور صدا می زد: باقر دریای علم؛ این را هم از عنوان باقرالعلوم، اقتباس کرده بود. البته من همیشه ترجیح می دهم به نام کامل صدایم کنند. محمدباقر. تنها وقتی باقر تنها را دوست داشتم که می شد: باقر دریای علم. باقر یعنی شکافنده، شکافنده دانش.
القصه، پدر که به مقتضای شغل، چم و خم قوانین آموزش و پرورش را می دانسته، تاریخ تولد شناسنامه ای ما را می اندازد یکی دو روز قبل از شروع فصل مدارس یعنی 29 شهریور که مبادا پسر ارشدش یکی دو روز هم از قافله علم و دانش عقب بماند و شکافت دانش را به تاخیر بیاندازد.
الخلاصه اینکه یک چند وقتی برای دوستان مسئله شده بود که تاریخ تولد ما را استخراج کنند از تاریخ. تا اینکه چند سال پیش، شاید شش هفت سال پیش، یک روز ابوذر و همسرش که همه با هم همکلاسی بودیم در دانشکده، توی بوفه دفترچه جلد قشنگ، شیرازه داری را به عنوان دیوان خالی از شعر میم . ب . مهاجر، کادوی تولد هدیه دادند ( آلزایمر که شاخ و دم ندارد، این دفترچه، هدیه سه سال بعد از آن تاریخ بود، و هدیه معهود دیوان حافظ کوچکی بود شبیه به همان دفترچه ) و با خوشوقتی اعلام کردند که روز ولادت باسعادت بنده را یافته اند! :  18 آبان ( اشتباه لپی آلزایمری بود که 18 آذر زده بودم و توسط آب و گل تصحیح شد که با تشکر ) . گفتم چطور؟ گفتند، تقویمی از سال تولد بنده پیدا کرده اند و کاشف به عمل آمده که روز میلاد امام پنجم در آن سال 18 آبان بوده و بعد اطمینان خاطر دادند که بلخره بعد این همه سال من هم می توانم یک روز را جشن تولد بگیرم و شمع پف کنم و کیک قاچ بزنم! بابت تحقیقات میدانی و کتابخانه ای و هدیه قشنگشان کلی تشکر و خرکیفی خاصی اجرا کردم که زحماتشان را اجر نهاده باشم اما بعد برایشان توضیح دادم که اولن روز میلاد امام پنجم به قرائن تاریخی دو روز متفاوت در تقویم آمده و در ثانی اصلن مشخص نیست که بنده هم دقیقن روز تولد ایشان به دنیا آمده باشم، چه بسا یک هفته تلورانس داشته بوده! در ثالث حالا که یک نفر پیدا شده که روز تولدش را نمی داند و از این بابت به شکل شاعرانه ای خشنود است و حالش را می برد چرا می خواهید با محدود کردن در یک روز، تمام پاییز را از او بگیرید؟! بعد برایشان توضیح دادم که من هیچ وقت جشن تولد نداشته ام و البته آن را نوعی سوسول بازی می دانسته ام و خوشم هم نمی آمده که داشته باشم و به همین بی تولدی کیفورم.
ال... النهایه، پریروز که روز 15 آذر ماه و مقارن با میلاد امام محمدباقر علیه السلام بود، یاد کشف ابوذر و همسرش افتادم که 18 آبان سی سال پیش را مصادف با میلاد امام یافته بودند. یعنی روز شمسی میلاد امام در سی سال پیش با امروزش در سی سال بعد تقریبن منطبق شده؛ یعنی دو سه روز اختلاف دارد. نمی دانم این را شنیده بودم یا توهم است که روزهای سال قمری هر سی سال یک بار به روز سال شمسیشان برمی گردند. ( به پی نوشت مراجعه شود )
حالا نمی دانم از این چه نتیجه ای می خواستم بگیرم ...  بیخیال..  یاد آن رباعیم که دوستش دارم افتادم..
گندم همه‌ی حکــــــــایت آدم نیست
نه صحبت اشتهــــای اجدادم نیست
کی بود مرا گذاشت مـــادر سر راه؟!
پاییز هزار و سیصد و ...                 
                               یادم نیست!


پی نوشت: به دلیل کامنت آب و گل، رسمن بطلان تئوری ( شاید هم فرضیه ) درج شده در بخش "ال...النهایه"را اعلام می نمایم و از شکافت دانش در این زمینه انصراف می دهم. با تشکر.

پی نوشت باز: حالا شاید 33 سال یک بار باشه خب! ( فرضیه جدید ) یعنی احتمال داره سه سال دیگه 18 آبان 33 سال پیش با 18 آبان اون سال اصلن دقیق منطبق بشه! اگه شد دیگه آخرالزمونه :)


+ نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1392ساعت 13:29 توسط میم . ب . مهاجر |

مطالب قدیمی‌تر